#روز_قضاوت_پارت_148

«می خوای من برم با خانم جانت حرف بزنم؟بگم آمدی مشهد،اما خجالت می کشی با اونا روبه رو بشی؟اون یک مادره و خوب می فهمه تو چه حالی داری.»

«می خوای سنگ روی یخ بشی و چند تا فحش و بد و بیراه نثارت کنن.بعدش هم بگن همه اش تقصیر تو بوده؟»

«بنازم به اون دهنت.تو عمرت یک حرف حسابی زدی،اونم همین بود.نمی دونم چرا اونا همیشه فکر می کنن من تو رو وادار به طلاق کردم،البته خودمونیم زیادم بیراه نمی گن.»

«ولش کن مهری جان،حرفشو نزنیم.روزمون خراب میشه.از شوهر آینده ات بگو..تا حالا چیا بهم گفتین؟»

«راستش من تا شب بله برون زیاد باهاش حرف نزده بودم.اما اون شب پیش از اینکه حرفها زده بشه بابام اجازه دااد با هم تنها صحبت کنیم.هر چی اون عصا قورت داده و خشک حرف می زد من مسخره بازی در می آوردم.باور کن با خود گفتم:لابد تو دلش می گه این دختره خله و پشیمون میشه.اما برعکس خیلی هم از من خوشش اومد.اولش گفت:دلم می خواهد به حرف هیچ کس گوش نکنی و خودت کلاهتو قاضی کنی و ببینی نسبت به من چه احساسی داری؟من پانزده سال از تو بزرگترم،این از نظر تو اشکالی نداره؟منم گفتم:این حرفها چیه آقای احمدی،پانزده سال که قابلی نداره،من اینقدر عاقلم که پانزده سال بزرگتر از خودم تازه می فهمه من چه می گم.»

خنده ام گرفته بود.پرسیدم:«خوب،اون چی گفت»

اولش یک کم هاج و واج نگاهم کرد،بعد گفت:«دختر بامزه ای هستی.ببینم بابات گفته که من با مادرم تو یک خونه هستم.البته اون طبقه پایینه و به ما کاری نداره،ولی بهرحال من تنها پسرش هستم و مسئولیتش با منه.منم گفتم:«این دیگه بستگی به شما داره که کدوم یکی از ما سوگلی حرمسراتون بشه.»

قاه قاه خندید و گفت:«دختر تو چقدر راحتی.خدا کنه همیشه همین طور بمونی.این برای من که یک عمر در محیط خشک و با دیسیپلین نظامی زندگی کردم یک موهبته که کسی رو با روحیه تو کنارم داشته باشم.باور کن خیلی احتیاج دارم کمی زندگی را آسون بگیرم.می دونم که تو کمکم می کنی.منم که حسابی سر ذوق آمده بودم و دلم می خواست بیشتر بلبل زبونی کنم در جوابش گفتم:ای بابا،هنوز از گرد راه نرسیده کمک می خواین؟یک کم فرصت بدین،خدا که زن را فقط برای کمک کردن خلق نکرده.اینقدر خندید که گفتم الان بابام از پشت در صداشو می شنوه و با خودش میه این دختره بی حیا داره قلقلکش می ده.»

از دست حرفهای بی سر و ته مهری به خنده افتاده بودم.چه موجود جالبی بود.بعضی وقتها با خودم فکر می کردم چه چیزی توی این دنیا ممکنه برایش آنقدر مهم باشد که برای یک ساعت دست از شوخی برداره.

romangram.com | @romangram_com