#روز_قضاوت_پارت_147
تا ظهر گوشم به زنگ بود،ولی مهری نیامد.بعد از ناهار رضا به منظور چرتی کوتاه یک ساعت خوابید،اما من خوابم نمی برد.ساعت دو بعدازظهر بود که صدای زنگ در رشته افکارم را پاره کرد.رضا هم از خواب پرید و به من اشاره کرد که خودش برای باز کردن در می رود.
کمی بعد همچون روزگار گذشته من و مهری روبه روی هم نشسته و سفرده دل را برای هم باز کرده بودیم.رضا از فرصت استفاده کرد و رفت تا سری به مادرش بزند.خوشحال شدم.دلم نمی آمد وقتی رضا هست خودم را وقف دیگری بکنم.
مهری شاد بود،مثل همیشه.از بله برونش گفت،از تاریخ ازدواجش،اما دل من غم داشت.چرا می بایست اینطور در خفا ازدواج می کردم؟چرا باید با این خفت و خواری به خانه بخت می رفتم.اگر پدر و مادرم اینطور عجولانه یک دانه دخترشان را در اوان چهارده سالگی شوهر نمی دادند چه بسا امروز به جای آنکه دو بچه ی بی گناه را سرگردان و ویلان کنم،فرزندم را در آغوش پدری مسئول و دلسوز مثل رضا می پروراند و زندگی سعادتمندی زیر سایه او داشتم.آهی عمیق از ته دل برآوردم.مهری نگاهی زیرکانه به چهره گرفته ام انداخت و گفت:«چیه؟بازم که کشتیهات غرق شده،حالا دیگه چی می گی؟اگه این شوهرت هم بده.بگو باز یکی دیگه برایت پیدا کنم.»
«نه مهری جان،کاش همه مردهای عالم مثل رضا بودند.کاش تو هم از موهبت شوهری به آقایی و شرافت او برخوردار شوی.من هیچ غمی جز بچه هایم ندارم.می دانی اون دو با آن سن کمشان شاهد چه صحنه هایی بودند؟از وقتی که با رضا زیر یک سقف زندگی می کنم تازه می فهمم که جواد چقدر به ما ظلم کرده.»
پیدا بود مهری حسابی حوصله اش از حرفهای من سررفته.گفت:«حالا خر بیار و باقالی بار کن...بابا جون اگه جواد آقا آدم خوبی بود تو چطوری مردی مثل رضا را پیدا می کردی؟»
«خوب منم همینو می گم،کاش جواد مثل رضا بود.»
«به جای این چرت و پرتها یه فکری برای آقاجانت بکن.یه راهی پیدا کن تا نرفتی تهران دست رضا را بگیری و ببری خونه تون.به خدا هر کاری یه راهی داره.تا ابد نمیشه از اونا دوری کنی.»
«فکر می کنی من دلم نمی خواد؟اگه مادر رضارو می دیدی چطور منو تنها و بی کس گیر آورده و پشت هم قلنبه بارم می کرد،اینقدر تنها نبودم،اونطوری دوره ام نمی کردند.»
romangram.com | @romangram_com