#روز_قضاوت_پارت_146
ناهار خوشمزه،ولی ساده ای تدارک دیده بودند.بعدازظهر وضع به همین منوال گذشت.رضا سوغاتیها را تقسیم کرد.چادر را کنار دست من قرار داد تا خودم آن را به مادرش بدهم.خانم بزرگ با اکراه و غرور فراوان چادر را گرفت و بدون باز کردن،آن را کناری نهاد.دریغ از کلمه ای محبت آمیز.
از همان ابتدا احساس کردم از او بدم می آید.چقدر این ازدواج با ازدواج اولم فرق داشت.من که مثل کبکی مغرور به پشتیبانی خانم جان و آقاجانم می خرامید و به جواد و عذرا خانم با دیدن حقات نگاه میکردم.حالا تنها و سرافکنده و شرم زده در میان خانواده رضا،زبان به دهان گرفته و در مقابل توهینها و تحقیرهای خانم بزرگ،مهر سکوت بر لب زده بودم.به نظرم می آمد برادران رضا خجالتی و بی دست و پا هستند،به خصوص در مقابل خانم بزرگ کوچکترین اراده ای نداشتند.آنطور که رضا برایم گفته بود روابط مادرش با همسر اسد خوب نبود و زن برادرش،مهین خانم به منزل آنان نمی آمد.احمد هم که مجرد بود و از رضا چند سالی کوچکتر ،پسری بود بسیار مظلوم وبی سر و زبان که تا بعدازظهر حتی کلمه ای حرف نزد.
همگی خسته و خواب آلود بودند.اول خواهرها خداحافظی کردند.حس می کردم از ترس خانم بزرگ زیاد به من محل نمی گذارند.بعد هم من و رضا از جا برخاستیم،اما اسد و احمد هم چنان نشسته و انگار خیال رفتن نداشتند.شنیده بودم احمد در یک قالی فروشی کار می کند.خانم بزرگ طوری که انگار من وجود ندارم تا دم در صورتش را از من برگرداند و روبه رضا یک ریز صحبت کرد.
«بدون جشن عروسی که نمیشه،باید خانواده ات زنت را ببینم یا نه؟تازه جواب فامیلو چی بدم؟مگه تو آبروت سرت نمیشه؟زن بیوه که نگرفتی؟»
قلبم در سینه فرو ریخت.رضا هم چنان آرام و خونسرد با ایماو اشاره مرا دعوت به خونسردی و بی خیالی می کرد و با مادرش طوری رفتار می کرد که گویی با طفل نادان و بهانه جو طرف است و در مقابل نقش پدری صبور و ارام و با گذشت را ایفا می کرد.
شب به منزل سابق رضا برگشتیم.انگار قاسم فکر همه چیز را کرده بود.خوراکیهای جورواجور خریده و اتاق را حساب یتمیز و مرتب کرده و خودش رفته بود.رضا مانند آدمی شرمنده نگاهم می کرد و از رفتار مادرش عذر خواست.گرچه کسل و عصبی بودم،ولی حمایت رضا انرژی ام را باز می گرداند.کمی با هم صحبت کردیم.در ساعتهای باقی مانده تا شب،رضا مرا وادار به رفتن به سینما کرد.چقدر دانا بود این مرد و چه اندازه موضوع فیلم در من تاثیر گذاشت و حال و هوایم را به کلی عوض کرد.
صبح روز بعد به اتفاق به مغازه رفتیم.رضا یادداشتی که برای مهری نوشته بودم را به پادوی مغازه داد و سه نفری با هم تا نزدیک منزل آقای واحدی رفتیم.از آنجا به بعد هاشم مسئول رساندن یادداشت به مهری بود.می دانستم که پوران خانم زن ساده دل و خوش باوری است.قرار شد هاشم بعنوان برادر کوچک یکی از همکلاسیهای مهری یادداشت را به دست او برساند.چقدر خوشحال شدم وقتی هاشم با موفقیت برگشت.گویا یادداشت را مستقیم به خود مهری داده بود.به خانه برگشتیم.حالا مطمئن بودم که مهری باهر دوز و کلکی که باشد خودش را به منزل سابق رضا می رساند،به خصوص که قرار ملاقاتمان را برای همان روز گذاشه بودم.
رضا معتقد بود که تا روز برگشتن به تهران می بایست روزی دوبار به مادرش سر بزند تا بهانه ای به دستش ندهد.خانم بزرگ از همان روز برایم حکم هوو را پیدا کرده بود.با اخم و تخم راضی شدم که منزل تنها بمانم تا او برگردد.مرا بوسید ورفت.تا ظهر چشم به راه مهری بودم،ولی نه از مهری خبری شد،نه از رضا.
ساعت دوازده بود که سرو کله رضا پیدا شد.چند ساندویچ و دو شیشه نوشابه خریده بود که با هم خوردیم.کمی راجع به مادرش گفت و اینکه باید به خاطر دل او هم که شده جشن کوچکی در فرصتی مناسب به راه بیاندازد و وجود پدر و مادر مرا الزامی می دانست.چقدر به نظرم مسخره می آمد.عروسی که دو بچه به دنبال داشته باشد.آنقدر به رضا علاقه داشتم که دلم نمی خواست جز به خاطر من برای کس دیگری دل بسوزاند.
romangram.com | @romangram_com