#روز_قضاوت_پارت_145
«بله،تا کلاس اول دبیرستان.»
خواهرهای رضا ،های و هوی و جیغ و داد زیادی راه انداخته بودند.صدای شلیک خنده هایشان حواسم راپرت کرده بود.به همین خاطر،آخرین سوال خانم بزرگ را متوجه نشدم.گفتم:«ببخشد شما چی گفتید؟»
همان موقع رضا از در وارد شد.خواهرها از سر و کولش بالا می فتن،اما همین که چشمشان به من افتاد یکباره همگی ساکت شدند.
معصومه که وصفش را زیاد شنیده بودم و آخرین فرزند خانواده بود جلو آمد و گفت:«سلام طلعت خانم.»
بلند شدم.یکی یکی صورتم را بوسیدند.خواهر بزرگتر،راضیه روبه رضا کرد و گفت:«داداش،خیلی باسلیقه ای،چقدر خوشگله.»
کمی آرامش پیدا کردیم.پس انقدرها بد نبودند.بعد هم نوبت برادرها رسید.اسد و احمد با دهانی نیمه باز به من خیره شده بودند.خانه به یکباره چنان شلوغ شده بود که دست و پایم را گم کرده بودم.رضا فوری کنارم نشست.خانواده شادی بودند.بلند بلند با هم حرف می زدند و بدون توجه به من با هم شوخی می کردند.
آن روز فهمیدم رضا بین خواهر و برادرهایش مقامی ویژه دارد و یک سر و گردن از همه برتر به نظر می رسید.هم به لحاظ ظاهر و قیافه و لباسش،هم به خاطر فهم و کمال و کردار و رفتارش.پس بیخود نبود که همگی اینطور عاشقانه می پرستیدنش.راستی که گل سر سبد خانواده اش بود پیدا بود که همگی از خانم بزرگ حساب می بردند.اگرچه مادر امل و عقب افتاده به نظر می رسید،ولی حرفش خریدار داشت و همگی قبولش داشتند.
بیچاره معصوم به تنهایی برای آوردن چای و میوه در رفت و آمد بود.رضا مرتب دور و برم می چرخید.تا توانست از حسن سلیقه و خانه داری ام تعریف کرد.خواهرها اگرچه نگاهشان زیاد دوستانه نبود،ولی حرفی هم که برخورنده باشد به زبان نیاوردند،اما خانم بزر چندین بار در حضور جمع بنا کرد به تعریف از حسن جمال و کمال رضا و اینکه همه دخترهای مشهد آرزوی ازدواج با او را داشتند و افزود که اینطور جوانها زود شکار می شوند.بعد هم از اینکه چنین پسرساده لوحی دارد اظهار تاسف کرد.دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و زنده به گورمیشدم و اینقدر مورد تحقیر قرار نمی گرفتم،ولی نصایح رضا مرتب در گوشم زنگ می زد.مادرم خرافاتی است و قدیمی فکر می کند.از او هیچ انتظاری نداشته باش،گوشت بدهکار نباشد.
romangram.com | @romangram_com