#روز_قضاوت_پارت_144

رضا فوری گفت:«طلعت جان،اینم مادر که اینقدر دلت می خواست ببینی.»

سلام کردم،اول نگاهی موشکافانه به سرتاپایم اندخت و بعد جواب داد:«علیک سلام.»

از دالان تنگ و تاریکی گذشتیم تا به حیاط وارد شدیم.خانه بافت بسیار قدیمی داشت.به تمام پنجره ها حصیرهای رنگ و رو رفته ای آویزان بود.حوض پر آب و بی فواره ای وسط حیاط خودنمایی می کرد.کف حیاط با آجر فرش شده بود.مادرش جلو جلو از پله ها بالا رفت.ما هم به دنبالش به اتاق بزرگی که با قالیهای دست بافت مشهدی و مقداری پشتی تزیین شده بود راهنمایی شدیم.آنجا بیشتر مسجد شابهت داشت.

روی تنها طاقچه اتاق آینه ای زرد و ترک خورده گذاشته بودند که شاید روزگاری اینه سرعقد خانم بزرگ بوده.قران قطوری هم جلوی آن قرار داشت.رضا سکوت ناراحت کننده ای را که حکم فرما شده بود شکست و با خنده گفت:«حاج خانم،حالا چرا رویتان را اینقدر محکم گرفته اید؟اینجا که نامحرم نیست.راستی،راضیه و مرضیه کجا هستند؟چرا معصوم نیامده.»

فکر میکنم منظور از معصوم،همان خواهر کوچکترشان بود که به گفته رضا چند سالی از من کوچکتر بود.مادرش همچون بچه ای که خودش را لوس میکند،لبهایش راغنچه کرد و گفت:«ناراحت نباش،الانه همه شون میان تا دسته گلی که تو به آب دادی راببینن.»

احساس کردم سرخ شدم.چند دقیقه ای گذشت.مادرش مثل آدمهای قهر،بست نشسته بود و خبری از پذیرایی نبود.یک ربع ساعت گذشت.رضا مرتب سربه سر من و مادرش می گذاشت،اما خانم بزرگ رویش را از او برمی گرداند.در را کوبید .رضا از جا برخاست.

مادرش از خداخواسته مرا تنها گیر آورد و گفت:«چند سالت هست؟»

سرم را پایین انداختم و گفتم:«هجده سال.»

«درس مرس هم خواندی؟»

romangram.com | @romangram_com