#روز_قضاوت_پارت_143


گفتم:«تو رو خدا رضاجان،بگو چی شده؟»

«صبرکن بیام تو،مفصل برایت می گویم.»

سماور داغ و فتیله اش روشن بود.چای تازه ای دم کردم و رو به رویش نشستم.رضا شروع به صحبت کرد.

«از در که وارد شدم مادرم خودش را انداخت توی بغلم و گفت:آخ مادر،چه خوب شد آمدی،دلم خیلی برایت تنگ شده بود.اگه نیامده بودی خودم همین روزها می آمدم تهران.منم بدون هیچ مقدمه ای گفتم:مادر جان برو تدارک ناهاری مفصل را ببین که برایت عروس آوردم.اولش خندید و فکر کرد شوخی می کنم و گفت:ان شاالله داماد هم میشی مادر جان،چه غصه ها میخوری.گفتم:مادرجان شوخی نمی کنم،من داماد شدم.چپ چپ نگاهم کرد و گفت:اِ؟مبارکه ان شاالله،به همین سادگی؟مگه میشه آدم بدون مادر و خواهر سرشو بندازه پایین بره زن بگیره؟حرف بیخودی نزن که خوشم نمی آد.خلاصه همه ماجرا را البته با کمی تغیر،برایش گفتم.راجع به بچه ها و ازدواج سابقت حرفی نزدم.فقط گفتم یک خانم منشی خوشگل توی شرکتی که منزل کردم دلمو برده.اونوقت منم برای اینکه کسی زودتر از من قاپش نزنه،فوری عقدش کردم.مادرم گفت:واه،چطور خانواده دختر راضی شدند دخترشون اینطوری شوهر کنه،مگه ممکنه؟»

«خلاصه هر طوری که بود سرو ته قضیه را هم آوردم.قرار شد ناهار ببرمت اونجا،اما با شناختی که از اخلاق مادرم دارم فکر میکنم همه خواهر و برادرهایم را خبر کند.خلاصه خوب به حرفهایم گوش کن.دلم می خواد هر حرف و سخنی که شنیدی خیلی بی اهمیت از کنارش بگذری و گوشت بدهکار نباشه.من تو رو بین هزاران دختر برای زندگی انتخاب کردم.چون دوستت داشتم.از همون نگاه اول عاشقت شدم.حرف هیچ کس هم کوچکترین تاثیری در دلم نداره،فقط صبور باش و بدان که خداوند صابران را دوست دارد.ما از اینا دوریم و ممکنه سال به سال هیچ کدامشان را نبینیم.بنابراین دلم میخواد دختر عاقلی باشی و در مقابل هر حرف و سخنی سکوت اختیار کنی.من خودم جواب همه اونها را می دم.»

دلم از حرفهای رضا بیشتر به شور افتاده بود.حاضر بودم نصف عمرمو بدم،ولی هیچ وقت با خانواده او روبه رو نشوم.به گفتن چشم اکتفا کردم.از خیابان خسروی مقداری سوغات برای خانواده رضا خریدیم.رضا یک قواره چادر نماز سفید از جانب من برای مادرش گرفتیم.تا بدین وسیله نظر مساعد او را نسبت به من جلب کنیم.

فصل14(قسمت دوم)

خریدها که تمام شد دیگر وقت زیادی نداشتیم.تاکسی گرفتیم و در خیابان خسروی نو که قدری با مغازه فاصله داشت پیاده شدیم.محله شلوغ و پر رفت و آمدی بود.به نظرم بازار مشهد در آنجا واقع شده بود.باربریهایی که قالیهای تا کرده را در گاری دستی شان به این طرف و آن طرف می بردند،چرخ دستی هایی که خوراکی و خشکبار عرضه می کردند.پارچه فروشیهای متعدد که به نظرم می رسید کلی فروشی باشند،خلاصه قدم به قدم مغازه بود.وارد کوچه تنگ و باریکی شدیم.از شدت اضطراب تهوع پیدا کرده بودم.بسکه زانوانم می لرزید،یک دوبار سکندری خوردم.رضا با چهره ای آرام و خندان نگاهم می کرد.گویی بدین وسیله می خواست به من روحیه بدهد.عاقبت رسیدیم.در چوبی بسیار قدیمی و ساختمانی کهنه و آجری بود.کوپه در را زدیم.زنی اخمو که رویش را محکم گرفته بود در را به رویمان باز کرد.


romangram.com | @romangram_com