#روز_قضاوت_پارت_142

لبخند بی رنگی زدم.همه توی شرکت فکر می کردند من و رضا در دوران شیرین عقد به سر می بریم.

به کارم مشغول شدم.ماشین نویسی ام خیلی پیشرفت کرده بود و با اصول نامه نگاری اداری به خوبی آشنا شده بودم و از انگشتان دو دستم با سرعت استفاده می کردم.اقای فتاحی بیشتر رفتارش پدرانه بود تا رئیس مابانه.خیلی به من و رضا علاقه داشت و به نظر او من لیاقت کارهای بزرگتر و بهتری را داشتم.خیلی دلش می خواست ترتیب استخدام مرا در اداره رضا بدهد،ولی عقیده داشت من از اوقات بی کاری ام استفاده کنم و درس بخوانم تا اینکه با مدرک سیکل وارد اداره بشوم،چون در این صورت از حقوق و مزایای بهتری بهره مند می شدم.

آخر هفته دو روز تعطیلی رسمی بود.رضا دو روز هم مرخصی گرفت تا بتواند چند روزی به مشهد برود و جریان ازدواجمان را به خانواده اش بگوید.تنها بودن من در آن شرکت،ان هم شبها،مسئله ای بود که من و رضا به آن فکر نکرده بودیم.گرچه رمضانعلی به دلیل نیاز شدید مالی حاضر به انجام هرگوونه کاری بود و حتی حاضر شده بود در نبودن رضا شبانه روز در شرکت بماند،اما رضا راضی نشد.عاقبت من هم مرخصی گرفته و همراه او راهی مشهد شدم.تمام شب را در قطار تا صبح بیدار بودم،دست و دلم می لرزید.شهامت روبه رو شدن با خانواده پرجمعیت رضا را نداشتم.در واقع دلم نمی خواست مشهد را ببینم.تصور اینکه در دو قدمی بچه هایم باشم و نتوانم آن دو را ببینم دیوانه ام می کرد.

صبح زود بود که رسیدیم.ساعت مناسبی نبود.به پیشنهاد رضا به حرم اما رضا مشرف شدیم و بعد به طرف مغازه راه افتادیم.ساعت نه و سی دقیه بود که به آنجا رسیدیم.هنوز قاسم به مغازه نیامده بود،ناچار به طرف منزل سابق رضا روانه شدیم.

وقتی رسیدیم از خستگی نای راه رفتن نداشتم.تا رضا زنگ در را فشرد،همان جا روی پله ها نستم.یاد آن شبی افتادم که تا صبح در آن سوز و سرمای سیاه و یخبندان روی همین پله افتاده بودم.هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی بعنوان همسر رضا دست در دست هم به اینجا بیاییم.

قاسم در را باز کرد و مدتی رضا را در آغوش فشرد.او تنها فامیل رضا بود که از دوستی پیش از ازدواجمان خبر داشت.احوالپرسی گرمی با من کرد وبعد به اتفاق بالا رفتیم.با دیدن اتاق قدیمی رضا،خاطراتم زنده شد.چه روزها و شبها را در کنار او گذرانده بودم.حال رضا هم دست کمی از من نداشت.

چقدر دلم هوای مهری را کرده بود.تنها راهی که برای دیدنش داشتم رفتن به خانه شان بود که این هم برای من امکان نداشت.می دانستم که وقت این حرفها نبود.

قاسم و رضا پس از مشورت زیاد،به این نتیجه رسیدند که من در منزل بمانم تا رضا به دیدن مادرش برود و کمی او را آماده کند،بعد مرا برای آشنایی با خانواده اش ببرد.

رضا رفت و من تنها ماندم.خیلی احساس خستگی می کردم.شب تا صبح از تکانهای قطار نخوابیده بودم.سرم را روی بالش گذاشتم.با وجود اضطراب زیادی که داشتم،اما به سرعت خوابم برد.نمی دانم چقدر خواب بودم که با صدای زن در از جا پریدم.رضا برگشته بود،اما زیاد سرحال به نظر نمی رسید.مثل همیشه لبخند به لب داشت و سربه سرممی گذاشت،ولی فهمیدم از موضوعی ناراحت است.

romangram.com | @romangram_com