#روز_قضاوت_پارت_141
«خیلی خوب ،دیگه کاری نداری؟خودتو ناراحت نکن،این پدر و مادرها به هیچ دردی نمی خورند.کارشون فقط فضولی تو کار بچه هاشونه،ولی خودمونیم این وسط برای من زیاد بد نشه،یک دوست تو تهران دارم.هر وقت با شوهرم قهر کنم،می آم اونجا.»
«خدا نکنه مهری جان،ان شاالله خوشبخت باشی،خبر عروسی رو بهم بده،شاید اومدم.»
«نه خانم جان،خدا عمرت بده.می خوای شب عروسی من،خون و خونریزی راه بندازی؟خودم می آم و همه رو برایت تعریف می کنم.دیگه کاری نداری؟خداحافظ.»
«دستت درد نکنه تلفن کردی.خداحافظ.»
گوشی را گذاشتم و رفتم توی فکر.خدایا...چقدر بی آبرو شده بودم.از همه بیشتر از روی آقاجان خجالت می کشیدم،اما مهم نبود،من که دیگه با اونا کاری نداشتم.فقط دلم نمیخواست در مورد رضا بد فکر کنن.با آمدن خانم رضوانی،رشته افکارم پاره شد.
«سلام خانم رحیمی،چی شده سر صبحی تو فکری؟»
«چیز مهمی نییست،زندگیه دیگه.»
«آره...هنوز کجاشو دیدی.هنوز تو ماه عسلی و آقای صادقی خیلی دوستت داره.»
romangram.com | @romangram_com