#روز_قضاوت_پارت_140

«خبرهای خوب یا بد؟»

«نمی دونم،فقط خوب گوش بده.جواد آقا فهمیده تو آمدی تهران.اون شبی را که برای اولین بار می خواستی بری خونه رضا شب بمونی،یادته؟من اومدم بچه ها را نگه داشتم...الو چرا حرف نمی زنی؟»

«دارم گوش می دم،تو رو خدا زودتر بگو.»

«.یادته با رضا سرکوچه قرار گذاشتی که خونه تونو یاد نگیره؟انگار یکی از فضولای محله رضا را دیده و شناخته.وقتی خبر طلاقت تو محله می پیچه،یک روز جلوی جواد آقا رو می گیره و جریانو بهش می گه.جواد صاف می آد سراغ آقاجونت و بهش می گه کلاتونو بذارین بالاتر.حالا دیدید دخترتون پالونش کج بود و من مرض نداشتم بی خود بیفتم به جونش...بعدش هم با هزار کلک با کمک همون خبرچینه،مغازه رضا را پیدا می کنن.مثل مشتری می رن تو و سراغ رضا را می گیرن و می پرسن کجا رفته.اونا هم می گن رفته تهران.خلاصه بابات اینا فهمیدن تو به خونه یک مرد مجرد پناه بردی.خانم جانت که عاقت کرده...اینکه از این.اقاجانت هم اگه پیدات بکنه سرتو گذاشته لب باغچه.ولی خوشحال باش و بدون دنبالت نمی آن،چون آقاجانت گفته دیگه من دختری به نام طلعت ندارم...اینایی که بهت گفتم مالحالا نیست،همون ماه اول رفتنت این خبرا شده.به خاطر همینم جواد آقا دیگه از تو قطع امید کرده و رفته دنبال زندگیش.دیگه ماهی یک بارم نمیآد دیدن بچه هاش

با صدایی گرفته پرسیدم:«حال بچه ها خوبه؟»

«اونا خوبن،فکر نمی کنم دیگه تو رو یادشون باشه.ربابه می گفت فراموششون شده.»

اشکهایم مثل بارون می ریخت.رمضانعلی زیر چشمی نگاهم می کرد.آرام،طوی که نشنود گفتم:«مهری جان ،به ربابه بگو به آقاجانم بگه من ازدواج کردم و به زودی می آم بچه هامو می آرم پهلوی خودم.بگو...شوهرم اینقدر نازنینه که جای خالی همه را برام پر کرده.»

«خسته نباشید...اگه من بگم با تو تماس دارم که باز می آن می افتن به جونم.»

«بگو من زنگ زدم به دبیرستانت...چه می دونم،هر چی فکرت می رسه بگو.»

romangram.com | @romangram_com