#روز_قضاوت_پارت_139
خوشحال و خندان دستش را گرفتم و به آشپزخانه بردم.دلم می خواست بهش نشون بدم چه کدبانوی قابلی هستم و کارهامو چقدر زود انجام دادم.با دیدن غذاها شاخ در آورده بود و مرتب به به و چه چه می کرد.
نزدیک آمدن مهمانها بساط چای را آماده کردم و با سرو وضعی آراسته منتظرشان نشستم.رضا وضو گرفت و به نماز ایستاد.خیلی دلم می خواست به خاطر دل او هم که شده نماز بخوانم،ولی نمی دانم با وجود اینکه زیر دست زنی مثل خانم جان بزرگ شده بودم،چرا به این خواست رضا تن نمی دادم.
همکار رضا و خانمش آمدند.زن و شوهری بودند به سن و سال خودمان.آقای کشمیری مرد جوان و بلند قدی بود که رفتاری بسیار مودبانه داشت و خانمش زنی بسیار خوش لباس که طبق مد آن زمان پیراهنی تنگ با یقه باز پوشیده بود.قد پیراهنش وسط زانو بود.موهایش را در قسمت بالا کمی پوش داده و جمع کرده بود.کیف کوچکی با دسته کوتاه روی مچش انداخته و عینک دودی اش را بالای سرش گذاشته بود .از وضعیت اتاق خیلی خجالت می کشیدم.اثاثیه مختصری داشتیم که برای زندگی مجردی تهیه شده بود. خوشحال شدم که رضا مرا نامزدش معرفی کرد.فکر می کنم به خاطر این بود که هنوز مراسمی برای ازدواجمان برگزار نکرده بودیم.
فروغ خانم با لهجه غلیظ تهرانی خیلی شیرین صحبت می کرد.نمی دانم چرا در مقابلش احساس حقارت می کردم.خیلی راحت و خودمانی با رضا حرف می زد.در حالیکه او هم برای نخستین بار بود من و رضا را می دید.
خیلی از دستپخت و سلیقه ام تعریف کردند.رضا هم با آن دو همراهی می کرد و با افتخار چند چشمه از کارهایم را برایشان شرح داد.از رفتار صمیمانه فروغ با رضا دچار حسادتی رنج آور شده بودم که تا به حال سابقه نداشت.او را با تمام وجود متعلق به خودم می دانستم و احساس مالکیتی شدید نسبت به او داشتم.
آن روز گذشت.رضا مثل همیشه در شستن و جمع و جور کردن ظرفها کمک کرد.
فردای آن روز چون غذای زیادی از روز قبل داشتیم زودتر سرکارم حاضر شدم.هنوز کارمندان نیامده بودند.فقط رمضانعلی،نظافتچی شرکت آمده بود.خیلی تعجب کردم چون این موقع صبح مغازه کفاشی باز بود با نگرانی احوالپرسی کوتاهی کردم و پرسیدم:«مهری جان،چه خبر؟»
«خبرهای دست اولی برایت دارم،کدومشو بگم؟فقط خوب گوش کن،چون دبیرستانم دیر میشه،اومدم مخابرات.»
romangram.com | @romangram_com