#روز_قضاوت_پارت_138
رختحواب را جمع کرد و طبق عادت چند دقیقه ای در حیاط به ورزش پرداخت.سفره را گستردم.رضا عاشق گل بود.دسته کوچکی از گلهای باغچه را که شب پیش برایم چیده بود با گلدانش وسط سفره گذاشتم و با ذوقی کودکانه منتظرش شدم.با دیدن سفره صبحانه،قدرشناسانه از سلیقه و حوصله ام تعریف کرد و گفت:«من تعجب می کنم جواد چطور راضی شد چنین زنی را از دست بدهد؟»
«آخه رضا جون،همه که مثل تو نیستند.»
«مگه میشه مردی این چیزهارو نفهمه؟اگه بدونی چقدر دلم می خواد یک روز خانوادد هام بیان اینجا و کارهای تو رو ببینن.»
«وای نگو که خیلی می ترسم.»
کمی فکر کرد و فت:«ببینم موافقی چند روز مرخصی بگیریم و بریم مشهد.»
با شنیدن اسم مشهد قلبم به تپش افتاد و رنگ و رویم را باختم.رضا مهربانانه چشم به صورتم دو خت و گفت:«طلعت جان،از چی می ترسی؟درسته که مادرم یک کم آدم سختیه،اما اگه خودتو تو دلش جا کنی،بهت قول می دهم خیلی دوستت داشته باشد.»
«می دونی رضا جان،من از همین الان مطمئنم که اونا به خاطر اینکه من یکبار ازدواج کردم هیچ وقت نمی تونن از ته دل قبولم داشته باشن...خوب حق دارن.»
«از حالا بهت بگم گوشت بدهکار حرفاشون نباشه.اصل منم که می پرستمت.شاید بهتر باشه حودم تنها برم و اول کمی آماده شان کنم.»
خوشحال شدم و گفتم:«آره،خوب گفتی،اینکار خیلی بهتره،در ضمن آخرش اونا هم باید قبول کنند،خلاف شرع که نکردیم.»
romangram.com | @romangram_com