#روز_قضاوت_پارت_137
روزهای زندگی مشترکم آغاز شده بود.تازه طعم یک زندگی واقعی را می چشیدم.رضا طوری با من رفتار می کرد که فکر نکنم زن بیوه ای بودم و می خواست احساس تازه عروسها را داشته باشم.من هم در خانه برایش سنگ تمام می گذاشتم.
همان زن شلخته و بی عرضه ای که جواد دستپخت بی مزه و خانه شلوغ پلوغش را مرتب به رخش می کشید و بی سلیقه می نامیدش،حالا از برکت عشق،تبدیل به زن خانه داری شده بود که بهترین و خوش مزه ترین غذاها را می پخت و با کمترین امکانات،لانه کوچک عشقش را مبدل به کاشانه ای زیبا ساخته بود که در و دیوارش از وجود کدبانویی ورزیده خبر می داد.
آنقدر رضا برایم عزیز و خواستنی بود که حتی لباسهای زیر و جورابهایش را با وسواس اتو می کردم.گاهی تا نیمه های شب در رختخواب بیدار بودم و برای آنچه او دوست داشت نقشه می کشیدم.
کارم در شرکت بیشتر شده بود.خانم رضوانی نحوه کار با ماشین تایپ را به من آموزش می داد.گاهی نامه هایی را برای ماشین کردن به من محول می کرد.
رضا با خلق و خوی خوش و رفتار دلنشینش در بین همکارانش محبوبیتی ویژه داشت،طوری که به گفته خودش برایش حاضر به انجام هرگونه خدمتی بودند.مشکلی نداشتم.بیشتر شنبه ها با مهری صحبت می کردم.از خبر ازدواجم با رضا تعجب نکرد و گفت در این مورد اطمینان داشته.گاهی هم او به محل کارم تلفن میزد.می گفت جواد دیگر کمتر به منزل آقاجان می آید.از زبان ربابه شنیده بود او هنوز امیدوار است که من سرم به سنگ بخورد و دوباره با او آشتی کنم.به همین دلیل از تجدید فراش امتناع می کرد.یک ماه به امتحانات مهری مانده بود،قرار عروسی اش با آقای احمدی هم چنان پابرجا بود.تعجب می کردم که چطور آقاجان و خانم جان در پی یافتن تنها فرزندشان برنمی آمدند.بعید می دانستم با فرار من از خانه،غریزه پدر و مادری در آن دو کشته شده باشد.
دو ماه از ازدواجم می گذشت.دلم می خواست خانواده ام را در جریان بگذارم.کاش می فهمیدند ازدواج خوبی کردم و خوشبختم.رضا نیز به دنبال فرصتی مناسب بود تا طوری که جنجال به پا نشود به خانواده اش اطلاع دهد که ازدواج کرده.موافق دروغ نبود و دلش می خواست همه بدانند چقدر همسرش را دوست دارد.تنها دلواپسی من،مسئله بیوه بودن و بچه داشتنم بود.دوست نداشتم رضا به آنها بگوید،اما او عاقل تر از اینها بود و همیشه می گفت این چیزی نیست که بشود پنهانش کرد.
اوایل خرداد بود.گاهی خانواده رضا،طبق قراری که داشتند،روزهای جمعه به شرکت زنگ می زدند.به همین خاطر جمعه ها من هرگز گوشی را برنمی داشتم.همگی دل تنگش بودند و از او خواستند سه چهار روزی به مشهد برود.
یک روز رضا تصمیم گرفت یکی از همکارانش را همراه خانمش،برای ناهار به خانه مان دعوت کند.از سه روز قبل مرا در جریان قرار داد و نظرم را پرسید.خیلی دلم می خواست عرضه و لیاقتم را نشان بدهم و رضا را جلوی همکارش سرافراز کنم.شب قبل کارهایم را طوری انجام دادم که روز جمعه کار زیادی نداشته باشم و از بودن رضا در خانه لذت ببرم.صبح وقتی از خواب بیدار شدم.رضا هنوز خواب بود.سری به آشپزخانه زدم و کارهای باقی مانده را به سرعت انجام دادم و همه چیز را مرتب کردم.گاهی یواشکی سری به رضا می زدم که هنوز خواب بود.بعد از تهیه یک صبحانه کامل،مقداری نان را با روش ابتکاری خودم داغ کردم و همه را در سینی بزرگی چیدم.آنقدر ذوق میکردم و با علاقه کار می کردم که خستگی حالیم نمی شد.سینی را کنار نهادم و رضا را از خواب بیدار کردم.از اینکه روز تعطیل زودتر از او بیدار شده بودم تعجب کرد.گفت:«چیه عروس خانم،امروز سحرخیز شدی؟»
romangram.com | @romangram_com