#روز_قضاوت_پارت_136

کلمه ای حرف از حلقومم خارج نمیشد.مات و مبهوت به رضا نگاه می کردم.گریه ام را تا داخل ماشین مهار کردم.همین که سوار شدم با صدای بلند ریستم.رضا حلقه نازک و زیبایی در انگشتم نشاند و جعبه شیرینی را باز کرد و با حرفهای خنده داری که می زد دهانم را باز کرده و شیرینی را به دهانم گذاشت.من نیز همین عمل را تکرار کردم.دست بر ردنش انداخته و در حالیکه یک ریز اشک می ریختم فقط گفتم:«متشکرم...متشکرم.تا ابد کنیزت خواهم بود.»

نگاهی به من انداخت و گفت:«از این پس تو خانم خانه ام هستی.»و با همان خلوص نیت همیشگی،دو دستش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم.خدایا به امید تو.»و ماشین را به حرکت درآورد.

چطور می توانم توصیف کنم آن روز چه حالی داشتم.بیشتر از یک ساعت هم چنان در بهت باقی مانده بودم و مرتب اشکهایم را که بی اختیار می ریخت پاک می کردم و حرفی نمی زدم.رضا با اشتیاق به من نگاه می کردو می خندید،تصاویر مختلفی هم چون پرده سینما جلوی چشمانم ظاهر میشد.تصویر آقاجان و خانم جان که با تحسین به من و او نگاه می کردند که دست در دست هم از در وارد میشدیم از جلوی چشمم رژه می رفت.به من که گردنم را با غرور بالا گرفته بودم به خاطر این انتخاب تبریک می گفتند.

گاهی خودم را می دیدم که شانه به شانه رضا گام برمی دارم و همه فامیل با حسرت به ما می نگرند.گاهی فکر می کردم اگر جواد مرا اینطور بی حجاب و اراسته در خیابان می دید،آن هم در حالیکه رضا دستهایم را در دستش گرفته بود چه حالی میشد.از این افکار غرق شادی و غرور میشدم.

خودم را به سان ملکه ای خوشبخت می دیدم در کنار شاهزاده ای عاشق و قدرتمند.حالا تازه می فهمیدم چرا رضا تا به حال حرفی از ازدواج به میان نیاورده بود و در طول این مدت مرا تشویق به برگشتن و اشتی با جواد می کرد.آنقدر پاک و شریف بود که نمی خواست هیچ امیدی به من داده باشد.شاید در کمال ناامیدی دوباره با زندگی سابقم برگردم.

آن روز ناهارمان را در منطقه ای بنام دربند خوردیم که یکی از ییلاق باصفای تهران بود.تمام خاطره های آن روز،حتی رنگ بشقابهایی که در آن غذا خوردیم به یادم مانده و هرگز از خاطرم محو نمیشود.فقط نگران خانواده رضا بودم.

«رضاجان چطورمی خواهی خانواده ات را توجیه کنی؟»

رضا که نگرانی ام را دید خندید و گفت:«خدا بزرگه طلعت جان،یه طوری میشه.من راه دیگری نداشتم.باید آنها را در مقابل عمل انجام شده قرار می دادم.اگه بدانی چه مادری دارم.به خودم نگاه نکن،اون با من خیلی فرق داره.ولش کن،از حالا فکرشو نکن،خدابزرگه.خودم مثل شیر پشتت هستم و تا زنده ام نمی ذارم کسی ناراحتت کنه. من بیشتر فکر خواهرهارو می کنم.اگه بدونی چقدر آرزوی دامادی منو دارن؟اگه تو رو ببین عاشقت میشن.»بعد شروع به خندیدن کرد.

آن روز تا غروب از هر دری با هم سخن می گفتیم،حتی راجع به بچه ها.رضا با آقایی تمام گفت اگر روزی خانه ای مستقلی داشته باشیم با کمال میل بچه هایم را می پذیرد.این مرد چه مرامی داشت!شگفت زده ام می کرد همیشه برای کار خیر آماده بود.حتی معتقد بود بزرگ کردن بچه های من ثوابش بیشتر است . خدا این سعادت را نصیب او کرده و از خدا میخواست کمکش کند وضع مالی اش روبه راه شود تا بتواند برای آن دو پدری کند.اگر بخواهم همه احساس آن روزم را روی کاغذ بیاورم،مثنوی هفتاد من کاغذ میشود.فقط معدود کسانی که روزی جوانمردی مثل او را در کنارشان داشته اند،خوب می توانند حال مرا درک کنند.

romangram.com | @romangram_com