#روناک
#روناک_پارت_99
مقايسه مي كني!پروين خانم وقتي غذا مي پزد،بوي خوشش توي كوچه مي پيچد. من بدبخت وقتي مي روم خانه يا غذا هنوز آماده نشده، يا سوخته و ته گرفته، يا اين كه اصلا مزه ندارد.باز اين ها جاي شكر دارد. خيلي وقت ها از مدرسه برمي گردم، مامانم پاي چرخ خياطي اش است و مي گويد:«شيرين جان، زود باش چيزي درست كن تا با هم بخوريم. وقت نكردم غذا بپزم. لباس هاي مردم روي دستم مانده.»سهيلا با شيطنت گفت:«پس فكر خوبي كردي كه مي خواهي ترك تحصيل كني.اين طوري هم خودت از درس خواندن راحت مي شوي و هم خانه داري را ياد مي گيري. آن موقع كار هاي خانه را به جاي مادرت انجام مي دهي و عصاي دستش مي شوي. و مهمتر از اين ها، يك عمر دعاي خير مادرت پشت سرت است.»شيرين خطاب به سهيلا گفت:«تو هم كه امروز هي متلك بار ما كن.نوبت من هم مي شود.»
شيرين، دوست صميمي روناك به حساب مي آمد. در واقع او دختر آقاي صادقي همسايه ي ديوار به ديوارشان محسوب مي شد.حميده، مادر شيرين را همه ي زنان محله مي شناختند. خياط ماهري كه توانسته بود از راه خياطي درآمد خوبي داشته باشد.حميده بجز شيرين، دختر هشت ساله اي نيز به نام شيما داشت.در مجموع خانواده ي خوشبختي بودند كه زندگي نسبتا خوبي داشتند و از لحاظ مالي در مقايسه با ساير ساكنان كوچه، در وضعيت بهتري به سر مي بردند. شيرين و روناك از همان بچگي با هم بزرگ شده، دوران كودكي شان با يكديگر سپري گشت و با هم به مدرسه رفتند.هر دو سرزنده و پر طراوت بودند، با اين تفاوت كه هر چه زمان پيش مي رفت علاقه ي روناك به درس و ادامه ي تحصيل بيشتر مي شد و بالعكس شيرين بنا به گفته ي خودش ، تنها ترس از پدر او را وادار به مدرسه رفتن مي كرد.صادقي آرزو داشت كه دخترانش در آينده افراد تحصيل كرده اي شوند. اما آرزويش را لااقل در مورد شيرين برباد رفته مي ديد و حالا فقط اكتفا كرده بود به اين كه او بتواند حداقل ديپلمش را بگيرد.
موقعي كه روناك به مدرسه مي رفت، صادقي سعي كرد تا در غياب ناصر، برخي از كارهاي مربوط به تحصيل او در كنار دخترش بر عهده بگيرد. اين كارها شامل ثبت نام شيرين و روناك، آگاهي هر چند وقت يك بار از وضعيت درسي آن ها و كمك به حل مسائل كتاب در هنگام امتحانات و همچنين راهنمايي در مورد انتخاب رشته و خيلي موارد ديگر در زمينه ي تحصيل بود. اما صادقي اينك آشكارا مي ديد كه چگونه تلاش هايش در مورد يكي بي فايده و درباره ي ديگري مثمر ثمر واقع شده بود و از اين كه شيرين او نتوانسته بود مانند روناك در امر تحصيل موفق باشد افسوس مي خورد.و حالا پس از چند سال دوستي خالصانه، در سن هجده سالگي دو دوست مي رفتند تا راهشان از هم جدا شود. يكي در پي ادامه ي درس و ديگري در جستجوي راه ديگري بجز تحصيل. آن دختركان كوچك و پر جنب و جوش ديروز اكنون تبديل به دختراني جوان شده بودند كه وقتي در كنار يكديگر به دبيرستان مي رفتند و باز مي گشتند، عابران و همسايه ها با ديده ي تحسين به آنها مي نگريستند.از لحاظ قد تقريبا به يك اندازه و هر دو ميانه اندام بودند. روناك با آن چشمان درشت و فتانش و ابرو هاي كشيده به همراه بيني و دهاني خوش حالت، تصوير زنان تابلو هاي مينياتور را در ذهن بيننده زنده مي كرد. انگار نقاش هستي، تمام زيبايي ها و محسنات ناصر و پروين را در او ترسيم كرده بود. روناك تعريف ها را مي شنيد اما به آن ها توجهي نمي كرد. او عاقل تر از آن بود كه با شنيدن تعريف و تمجيد از خود، همه چيز زندگي را ناديده بگيرد و بر خود ببالد.او مي دانست كه خوشبختي و موفقيت تنها در گرو داشتن صورتي زيبا و جمالي نيكو نيست .با اين كه سن زيادي نداشت، اما سختي زندگي و فقر را
بسیاری اوقات با تمام وجود حس کرده بود و از این رو،مسائل زندگی را با دید بازتری نسبت به همسالانش نگاه می کرد.
البته به نظر بعضی ها او دختر مغروری بود و شاید تا حدی هم این گفته صحت داشت،اما مطمئنا اگر غروری هم بود،از نوع خودخواهانه اش نبود.او دریافته بود برای آن که حس ترحم دیگران را ناخواسته جلب نکند،در برخی برخوردها،بایستی تا حدی مفرور باشد،به خصوص با افرادی که از همان بچگی،متوجه نگاه های دلسوزانۀ آن ها شده بود.صدای زن هایی که توی کوچه باهم پچ پچ می کردند و درمورد بدبختی و نداری پروین و بچه اش حرف می زدند و دل می سوزاندند،هنوز در گوشش صدا می کرد.نمی دانست که چگونه به دیگران ثابت کند که او و مادرش در کنار هم زندگی خوبی دارند و باوجود خیلی از سختی ها،حاضر به عوض کردن آن با هیچ زندگی دیگری نیستند.تنها کسی که حسرت زندگی آن ها را می خورد،شیرین بود.وی که از نزدیک شاهد عشق و علاقۀ بی حد آن دو به یکدیگر بود،دلش می خواست که مادری چون پروین می داشت که وقتی کمی با تاخیر از مدرسه برمی گردد نگران مقابل در به انتظارش ایستاده باشند؛وادری که موقع امتحانات مدرسه او را از زیر قرآن رد کرده و برای موفقیتش،آنچه را که از دستش برمی آید نذر کند.
شیرین دختر پرنشاط و شلوغی بود.خصوصیات اخلاقی و رفتاری او بیشتر به پسرها شباهت داشت.در دوران تحصیل،به خصوص در ایام دبستان،معلم ها و دانش آموزان از دست شیطنت هایش به ستوه می آمدند.حتی اگر ساکت و آرام در گوشه ای می نشست،می شد آثار بازیگوشی و شیطنت را در چهره اش خواند.شاید یکنواختی درس و مدرسه بود که می خواست آن را رها کند و در پی کار دیگری برود،وگرنه همه می دانستند که او دختر با استعدادی است که اگر بخواهد می تواند در زمینۀ تحصیل هم موفق باشد.درکل رفتار و گفتارش با آن خصوصیات ظاهری مانند چشمان کشیده و بینی قلمی و لب هایی نازک به خوبی با یکدیگر همخوانی داشتند.در این سالیانی که از دوستی اش با روناک می گذشت،ثابت کرده بود که در عالم دوستی یکرنگ و باوفاست.در این بین سهیلا،دوست مشترک آن دو به شمار می رفت.از نظر اخلاقی دست کمی از شیرین نداشت،با این تفاوت که او هم مانند روناک،به درس علاقۀ زیادی داشت.پدرش یک نظامی بود و خانه شان دو کوچه پایین تر از کوچه ای که خانۀ روناک و شیرین درآن قرار داشت،واقع شده بود.مسیر رفت و برگشت به مدرسه را هرروز،سه دوست به همراه هم می پیمودند.
romangram.com | @romangraam