#روناک
#روناک_پارت_98

*************

تا پایان ساعت درسی ، زمان زیادی نمانده بود.دبیر ریاضی پس از این که نحوه حل مسئله را برای دانش آموزان توضیح داد،روی صندلی اش نشست وهمراه با شاگردانش منتظر به صدا در امدن زنگ شد . همین که صدای زنگ دبیرستان در راهرو ها پیچید ، در کلاسها یکی پس دیگری باز شد ودر ابتدا دبیران ودرپی آنها ، دختران با عجله خارج شدند .روناک هم همگام وهمدوش دوستانش رهسپار خانه گشت، در مسیر بازگشت،شیرین روبه روناک ودیگر دوست همراهشان سهیلا گفت:« واقعا توی این هوای سرد ، مدرسه آمدن ظلم است .» روناک با تعجب پرسید:«چه ظلمی ؟» شیرین جواب داد :«ظلم از این بالا تر که آدم باید توی هر شرایط آب وهوایی به مدرسه برود .مثلا خود من صبح وقتی که زیر پتوی گرم به خواب عمیقی فرو رفته ام و در عالم هپروت سیر می کنم یک دفعه مادم می آید بالای سرم ومرتب می گوید :شیرین بیدار شو.روناک آمده دنبالت . بجنب دختر ، مدرسه ات دیر می شود . خلاصه آن قدر تکرار می کند تا من بیدار بشوم. آن وقت است که به حال هر چه آدم بی سواد غبطه می خورم .»

روناک لبخندی زد وپرسید :« اگر میخواهی از فردا دنبالت نیام؟بعد تا هر وقت دلت خواست بخواب .»شیرین فورا گفت:« نه ، باور کن اصلا ً چنین منظوری نداشتم .اگر تو هم نیایی دنبالم که با هم دبیرستان برویم که دیگر دور هر چه کتاب ودرس را خط می کشم .» روناک گفت:«تنبلی نکن دختر ، می خواهی حاصل زحمت این چند سال را به باد بدهی .» شیرین چهره ای پکر پیدا کرد وگفت :«تو وسهیلا خوب می دانید که من اگر دیپلم را هم بگیرم ، شاهکار کرده ام . این چند سال آخر هم از ترس بابا به مدرسه می آمدم وگرنه همان دو سه سال پیش ، درس و تحصیل را می بوسیدم ومی گذاشتم کنار . بعد می رفتم پی هنری، کاری، خلاصه یک چیز دیگر .»

سهیلا که تا آن لحظه ساکت بود ، لبخند معنا داری زد وگفت:« مثلا دنبال هنر مهم شوهر دارای .» شیرین با دلخوری گفت :«اگر شوهر داری هنر است چرا خودت نمی روی یاد بگیری ؟» سهیلا پاسخ داد :« چون خیلی سخت است . هر کسی استعداد یادگیری آن را ندارد من که این استعداد را در خودم نمی بینم .فکر می کنم تو با این هوش بالایت توی این زمینه موفق بشوی .»

هر سه از گفتۀ سهیلا به خنده افتادند، حتی شیرین. کمی جلوتر بوی کباب ساندویچ از مغازه ای بیرون می آمد ، اشتهای رهگذران را تحریک می کرد . شیرین پرسید :« اگر گفتید توی این هوای سرد با یک شکم گرسنه چه می چسبد ؟» روناک مقصود او را فهمید ومحکم گفت :« راه بیفت شیرین ، حالا موقع ایستادن در مغازه ها نیست . دو سه دقیقه صبر کنی به خانه می رسی .» اما شیرین مانند بچه ای که هوس چیزی را کرده باشد دست بردار نبود . پس با اصرار گفت :«همه مهمان من به صرف یک عدد ساندویچ ، انتخابش هم با خودتان.»روناک چند قدم دیگر جلو رفت ،بعد رویش را برگرداندو گفت:«میل خودتان است شما اگر می خواهید بایستید ، ولی من عجله دارم .مادر منتظر است تا ناهار را با هم بخوریم.» وپس از این حرف به راه افتاد. شیرین از یکدندگی روناک آگاهی داشت مایوس وشکست خورده همراه سهیلا به حرکت در آمد .با لحنی حاکی از رنجش خاطر گفت:« روناک ، تو اصلا رحم نداری . اگر یکی جلویت بیفتد روی زمین وتلف بشود، عین خیالت نیست .» روناک تبسمی کرد ، سپس نگاهی به سر تا پای شیرین افکند وگفت :« این هیکل را که من دارم می بینم ، ماشاالله تا تلف شدن از گرسنگی فاصلۀ زیادی دارد . آخر دختر ، تو چه طور می توانی غذای خانه را با این چیزها عوض کنی ؟»

شیرین پوزخندی زد وگفت :« تو لابد دستپخت مادرت را با مادر من


romangram.com | @romangraam