#روناک
#روناک_پارت_97

پروین با پشت دست کف آلودش، روسری اش را که عقب رفته بود، جلو کشید. همین که دستش را از توی تشت بیرون آورد، هجوم سرما را بر روی دست خیسش احساس کرد و همین باعث شد تا بلافاصله آن را به درون تشت بازگرداند. از فرط خستگی به نفس نفس افتاده بود و در پی آن بخار ناشی از سرماف پی در پی از دهانش خارج می شد. شستن لباس ها که به اتمام رسید، نوبت آب کشیدن آنها بود. آب لوله به سردی لایه یخ روی حوض بودف اما چاره ای نبود. لباس ها را آب کشید و مشغول پهن کردن آنها شد. می دانست مه خشک شدن آنها در آن هوای سرد غیرممکن است ولی برای این که حداقل کمی از آب موجود در لباس ها کاسته شود، آنها را پهن کرد. صدای باز شدن در حیاط، او را متوجه خود ساخت. وقتی برگشت روناک را دید که از فرط سرما، صورتش سرخ شده بود. روناک با دیدن مادرش، سلام کرد. پروین که اثار خستگی در چهره اش نمایان بود، گفت: "سلام دخترم، خسته نباشی." روناک همین که چشمش به لباس های روی بند افتاد با دلخوری گفت: "مامان، این چه کاری است که کرده ای؟ خب صبر می کردی تا من برگردم. خودم آنها را می شستم."

پروین سعی کرد خستگی خود را پنهان کند، پس لبخندی زد و گفت: "من و تو نداریم روناک جان، تو به اندازه کافی درس و مشق داری. در

ضمن بیشتر کارهای خانه را هم که تو می کنی.»روناک که هنوز هم ناراحت بود گفت:«به خدا مامان ،من وقتی می بینم تو با این سن و حالت ، توی این سرما می نشینی پای یک تشت لباس خجالت می کشم.»این بار پروین قیافۀ رنجیده ای به خود گرفت وگفت :«منظورت چیست ؟ نکند فکر کرده ای من پیر شده ام ودیگر عرضه هیچ کاری را ندارم ،نگاه به ظاهرم نکن.هنوزم از تو وده تا دختر جوان مثل خودت زرنگترم.»روناک باعجله گفت :« باور کن مامان ،منظورم این نبود،فقط می خواستم بگویم...» پروین کلام وی راقطع کردوبا خنده گفت :«می دانم مادر، شوخی کردم حالا زود باش برو تواطاق و برای خودت یک چای بریز .زیر قابلمه را هم کم کن .من هم همین که دوروبر حوض را شستم می آیم تو.»

روناک که حریف مامان نمی شد بالاجبار از پله ها بالا رفت.در اتاق که باز کرد گرمای داخل آن، صورت سرد ویخ زده اش را نوازش داد.کتری آب روی چراغ نفتی در حال جوشیدن بود وبخار از دهانۀ آن خارج می شد .روناک لباسهایش را عوض کرد وبعدبه آشپزخانه رفت .وقتی درقابلمه را باز نمود ، فهمید مادرش از صبح آبگوشت بار گذاشته است،شعله گاز را کم کرد و به اتاق برگشت ..استکانی برداشت واز توی قوری که بروی کتری قرار داشت ، برای خود چای ریخت . آنگاه استکانی چای را با خود کنار پنجره برد همان جا روی لبۀ آن نشست .بخار، شیشه پنجره را پوشانده بود.با کف دست آن را پاک کرد . سپس از ورای آن قسمت شفاف شیشه ، مادرش را دید که در حال شستن حیاط بود .از این که خودش این گونه توی اتاق گرم نشسته بود و مادرش در سرمای بیرون مشغول کار بود از خود شرمنده شد. از موقعی که خود را شناخته بود ، مادرش راهمچون پشتیبانی مطمئن و یاری دلسوز در کنار خویش دیده بود . مادری که برایش معنایی بالاتر وبرتر از یک مادر ساده داشت. در آستانه چهل سالگی ،بار مسئولیت یک زندگی را به تنهایی به دوش می کشید. روناک به یاد نداشت که هرگز مادرش در لحظات سخت زندگی ، حتی آن زمان که ریالی هم در خانه شان وجود نداشت ، دست نیازی به سوی کسی دراز کرده باشد .روناک،مادرش را همچون موجودی مقدسی می پرستید ؛ او را که در نظرش نمونۀ یک زن کامل بود .دوستانش را می دید که با وجود داشتن پدر ومادر و برخورداری از امکانات زیاد، باز هم در زندگی احساس کمبود ونیاز می کردند . اما وی به ارزش واقعی تلاش های مادر آگاه بود و می دانست که او با چه سختی و از جان گذشتگی توانسته بود طوری زندگی او را اداره کند که نه تنها کمبود های مالی ، بلکه جای خالی پدر را هم کمتر احساس کند . روناک چیزی از پدرش به یاد نداشت. اما وقتی عکس های او رانگاه می کرد ویا خاطرات گذشته را از زبان مادر می شنید ، انگار که سالیانی را با او بوده است.

او تصویر گمشده پدر را امروز در مادرش می یافت.نهایت آرزویش این بود که روزی بتواند زندگی راحت و ایده آلی برای او فراهم سازد.روزی که مادر به دور از دغدغه های این چند سال اخیر ، فارغ وآسوده به استراحت بپردازد . ولی تا آن زمان ، راه زیادی در پیش بود. او در سن هیجده سالگی هنوز هم محصل بود ومی بایست تحصیل می کرد .اما وی تلاش در راه رسیدن به هدفش را آغاز کرده بود .شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند ودرس می خواند . می خواست به هر قیمتی که شده در کنکور قبول شود . دست یافتن به قلۀ آمالش را قبولی در کنکور ورفتن به دانشگاه می دید.

روناک از پشت پنجره به آسمان نگریست .ابر های تیره سراسر آسمان را پوشیده بودند سرمای آن سال از همان ابتدای زمستان غوغا می کرد .


romangram.com | @romangraam