#روناک
#روناک_پارت_100

پس از این که سهیلا،مقابل در خانه شان از آن ها جدا شد،باقی راه را دو نفری در پیش گرفتند.کمی بعد آن دو نیز خود را جلوی در خانه هایشان یافتند.شیرین برای این که سر به سر روناک بگذارد گفت:«روناک،فردا خواب نمانی که مجبور بشوم یک ساعت توی کوچه معطل خانم شوم.»روناک به چهرۀ او خیره شد.لبخند معناداری زد و گفت:«عجب رویی داری حسنی.»شیرین پرسید:«چرا می گویی حسنی؟»روناک پاسخ داد:«آخر او هم عادت داشت جمعه ها به مدرسه برود.»و در پی حرفش خنده ای کوتاه کرد.شیرین که تازه یادش آمده بود فردای آن روز جمعه است،لبخندی از روی رضایت زد و گفت:«آخیش،فردا را می توانم راحت بخوابم.باور کن روناک می توانستی بابت این خبر مژدگانی بگیری.»روناک در حیاط را باز کرد و قبل از این که داخل شود گفت:«زیاد هم خوشحال نباش.چون در عوض شنبه دوتا امتحان سخت داریم.زنگ اول امتحان ریاضی و آخر وقت هم عربی.»شیرین ناامیدانه و لحن غمباری گفت:«حالا اگر تو گذاشتی من برای چند لحظه راحت و شاد باشم.»روناک گفت:«رفتی خانه،مثل بچه خوب می نشینی پای درس و کتابت.خداحافظ.»سپس وارد حیاط شد و در را پشت سرش بست.

فردای آن روز روناک پس از این که در کارهای خانه به مادرش کمک کرد،مشغول مرور درس هایش شد.دمای هوا نسبت به روزهای پیش کمی بالا رفته بود.خورشید که چند روز در پس ابرهای سیاه پنهان گشته بود،اینک در یک روز تعطیل هرچند وقت یکبار خود را بیرون می کشید و برای لحظاتی مردم را مهمان آفتاب روح نواز خویش می کرد.پس از ناهار روناک دوباره شروع به درس خواندن نمود.روز قبلی تا پاسی از شب،عربی را مرور کرده و جمعه را به تمرین مسئله های ریاضی اختصاص داده بود.پروین هم کنار او نشست و خواندن کتابی را که چند روز پیش آغاز کرده بود،از سر گرفت.ساعت تقریبا سه و نیم بعدازظهر را نشان می داد که صدای زنگ در آن ها را متوجه خود کرد.روناک سرش را از روی دفتر برداشت و گفت:«حتما شیرین است.»پروین گفت:«زیاد مطمئن نباش.شاید دایه عصمت باشد.»روناک خودکارش را لای کتاب نهاد و گفت:«من باز می کنم.»سپس باعجله به سمت در به راه افتاد.کسی را که پشت در دید،نه شیرین بود نه دایه عصمت،بلکه زنی بود نسبتا چاق با قامتی متوسط.خال درشتی در کنار بینی اش قرار داشت پیش از سایر خصوصیات ظاهرش به چشم می آمد.قیافه اش به نظر روناک آشنا بود اما به درستی نمی توانست حدس یزند که او را کجا و چه موقع دیده است.روناک به خودش آمد و گفت:«سلام خانم،امری داشتید؟»زن لبخندی زد و گفت:«عیلک سلام.تو باید دختر پروین خانم باشی،مگر نه؟»روناک جواب داد:«بله درست است،فرمایشی داشتید؟»زن به جای پاسخ دادن پرسید:«مادرت خانه است؟»روناک گفت:«بله خانه است.می خواهید صدایش کنم؟»

زن چادرش را مرتب کرد و در حالی که آن را محکم می گرفت گفت:«می خواستم چند دقیقه ای با مادرت حرف بزنم،اما نه دم در،اجازه هست بیایم تو؟»روناک از مقابل در کنار رفت و گفت:«خواهش می کنم،بفرمایید تو.»زن هیکل سنگینش را تکانی داد و با قدم هایی کوتاه،طول حیاط را پیمود.پروین از توی خانه بیرون آمد و او هم باورود زن غریبه حیرت کرد.اما ظاهری عادی به خود گرفت و بعد از کمی سلام و احوالپرسی و تعارف،زن وارد شد و به خواست پروین در قسمت بالای اتاق نشست.رفتار زن در نظر روناک عجیب بود.طرز حرف زدن محبت آمیزش با پروین و نگاه های کنجکاوانه اش به اطراف خانه و همین طور به او،از دید روناک دور نماند.به عقیده اش این زن که هنوز نام او را نمی دانست از آن دسته زن های سروزبان دار و بی تعارفی بود که خیلی با همه کس سر صبحت را باز و رابطه برقرار می کرد.

روناک سینی چای را به اتاق آورد.یکی را جلوی زن و دیگری را مقابل مادرش نهاد.سپس بلند شد و گفت:«اگر اجازه بدهید،چون من فردا امتحان دارم بروم و درسم را بخوانم.»زن بااشتیاق پرسید:«به سلامتی کلاس چندم هستی؟»روناک جواب داد:«سال آخر دبیرستان هستم.»زن مثل اینکه چیز جالبی شنیده باشد،ذوق زده گفت:«چه خوب،اتفاقا برادرزادۀ من هم سال آخر است.به درس خیلی علاقه دارد،ولی به اصرار برادرم با یکی از پسرهای فامیل نامزد کرده و امسال هم چه بخواهد و چه نخواهد،سال آخرش است.»

روناک در پاسخ سخنان زن،فقط به لبخندی کوتاه اکتفا کرد و به اتاق کناری رفت.کتابش را باز نمود،اما نمی دانست چرا اعداد و ارقام دخل آن از دیدگانش فرار می کنند.هر چه کرد نتوانست تمرکزش را به دست آورد.گویا فکرش جای دیگری بود.چشمش به در اتاق افتاد.حس نهفته ای به او می گفت که این زن غریبه برای کار مهمی به آن جا آمده است.

کتاب را بست و با همان حالت نشسته ، آرام خودش را به در نزدیک ساخت. لای در باز بود و او می توانست حرفهای مادرش و ان زن را بشنود. از اینکه یواشکی یه حرف های آنها گوش میداد قلبا راضی نبود، اما حس کنجکاوی او را تشویق به این کار میکرد. صدای گذشتن استکان بر روی تعلبکی را شنید و سپس صدای زن را که گفت : « والله من با اجازه تان برای امر خیری به اینجا آمده ام » پروین کلمه «امر خیر» را که شنید به یاد روناک افتاد، نگاهی به زن کرد و گفت : «میبخشید، ولی من شما را به جا نمی اورم» زن خنده ای کرد و گفت : «حق دارید ، چون ما تازه به این محل آمده ایم. حدود یک ماهی می شود که اسباب کشی کرده ایم. خانه مان سر کوچه است. بغل دست بنگاه آقا شمس الله.»


romangram.com | @romangraam