#روناک
#روناک_پارت_101

روناک که پشت در حرف های آنها را می شنید با این گفته زن چیزی به یادش آمد. روزی که اسباب کشی می کردند ، او و شیرین آنها را در حال پایین آوردن اسباب و اثاثیه شان از ماشین دیده بودند. زن ادامه داد:

« اسمم راضیه است. توی این مدتی که به این محله آمده ام، ذکر خیر شما را از همسایه ها زیاد شنیده ام.دو سه باری هم دورادور شما را دیده امو از زن ها ی همسایه شنیده ام که شوهرتان چند سال پیش ، وقتی روناک جان خیلی کوچک بوده ، فوت کرده. خدا رحمتش کند.» پروین با یادآوری ناصر، غمی نمایان چهره اش را پوشاند. به آرامی گفت : « خدا رفتگان شما را هم بیامرزد» زن سری به تأسف تکان داد و گفت « برادرم اقا رستم هم زنش را نزدیک به یک سال است که از دست داده. زنش با یک وانت تصادف کرد و در جا هم مرد. برادرم، مرد وفاداری است ، از وقتی که زنش مرده ، هنوز اسم زن دیگری را به زبان نیاورده»

روناک از پشت در ، با شنیدن این حرف راضیه ، به سختی توانست جلوی خنده اش را بگیرد. از اینکه میشنید راضیه ، وفا را این چنین معنا میکند،در دل به اون خندید . چهره غمگین و در هم زن به یکباره با لبخندی گشوده شد. با قیافه ای مملو از محبت به پروین خیره گشت و گفت : « ولی از وقتی که تعریف شما را پیش برادرم کرده ام ، نظرش عوض شده. به قول خودش شما را هم یکبار دیده. دیشب به خانه مان آمد و از من درخواست کرد که امروز بیایم اینجا و از شما خواستگاری کنم تا اگر قسمت بشود ، این وصلت سر بگیرد که انشاالل هم قسمت میشود.»

با شنیدن جملات آخرین راضیه ، خون در رگ های پروین منجمد شد ، احساس کرد دهانش چون یک تکه چوب خشک شده و نمی تواند زبانش را در آن بچرخاند تا چیزی بگوید . هم او و هم روناک از شنیدن این موضوع شوکه شده بودند. زن وقتی سکوت پروین را دید به گمانش که او از شنیدن پیشنهادش هیجان زده شده است ، فرصت را غنیمت شمرد و در دنباله حرفهایش گفت : « نه این که قصد تعریف از برادرم را داشته باشم نه ، اما خیلی از زن های آشنا و فامیل و همسایه و خلاصه دور و نزدیک که شوهر ندارند، آرزویشان این است که زن برادرم بشوند. ولی ظاهرا شما زن خوش شانسی هستید که بختتان این قدر بلند بوده که توی این همه آدم ، برادرم شما را پسندیده . برادرم مرد سخت سلیقه ای است ، راضیه کمی مکث کرد و سپس ادامه داد : « آقا رستم ، برادرم را می گویم ، پنج تا بچه دارد که چهارتایشان رفته اند سرخانه زندگی خودشان. مانده یک دخترش که برایتان گفتم ، همسن روناک ست که دو سه ماه دیگر او هم می ورد خانه بخت. اگر این وصلت سر بگیرد می ماند روناک جان ، که او هم رفتنی است.

امسال نه ، سال دیگر. برادرم هم هزار ماشاا... وضعش خوب است. دروغ نگفته باشم ، از صد نفر طلبکار است. آخر هر کسی که کارش گیر میکند آید پیش برادرم و پول قرض میکند ، ولی انگار دیگر دوره رحم و مروت نمانده ، جون چند وقت بعد که برادرم پولش را طلب میکند ، عزوجز

مي كنند كه نداريم.راستي اين را برايتان نگفتم كه برادرم بزنم به تخته، چشم حسودش كور،عينهو خود رستم است.تازه شصت سالش تمام شده ولي مثل جوان هاي بيست ساله قوي و سالم است.»


romangram.com | @romangraam