#روناک
#روناک_پارت_102

راضيه كه گويي سخنراني اش تمام شده بود نفسي كشيد و بعد زير چشمي به پروين كه مانند مجسمه اي ساكت و بي حركت نشسته بود نگريست.به خيال خود كار را تمام شده مي ديد.لبخند موذيانه اي زد و گفت:«خب عروس خانم، بروم وبله را به آقا رستم بگويم؟»و پس از اين پرسش، چشم به دهان پروين دوخت. اما در اين وقت، ناگهان در اتاقي كه روناك در آمجا به گمان پروين و راضيه مشغول درس خواندن بود، به شدت باز شد و آن دو زن را متوجه خود كرد.پروين چشمش كه به روناك افتاد فهميد كه او همه چيز را شنيده است. لب هاي دخترش را ميديد كه چگونه از فرط عصبانيت مي لرزيدند.چشمان غضبناك روناك چنان به راضيه زل زده بود كه باعث ترس او شد.راضيه كه تا حدي خود را باخته بود، كمي خودش را جمع كرد و بعد در حالي كه سعي داشت لبخند بزند گفت:«روناك جان،طوري شده؟»روناك با خشم گفت:«بلند شو برو بيرون.»راضيه دست پاچه پرسيد:«براي چه؟مگر من چه گفتم؟»روناك قدمي به او نزديك شد و گفت:«گفتم برو بيرون، برو تعريف آن برادر نزول خوارت را پيش كس ديگري كن.»راضيه به محض شنيدن كلمه ي نزول خوار با ناراحتي بلند شد و با غيض گفت:«خجالت بكش،اين چه طريقه ي حرف زدن با بزرگتر است؟البته تقصير تو نيست، سايه ي پدر بالاي سرت نبوده تا تربيت نشانت بدهد.»

راضيه با اين حرف آتشي به دل پروين و روناك زد كه فقط خود آنها توانستند عمق سوزش آن را بفهمند.روناك به سختي گفت:«حق با شماست. سايه ي پدر بالاي سر من نبوده، اما مادري دارم كه از صد تا مرد هم مرد تر است.مادرم مرا شانزده سال با سختي بزرگ كرد، ولي به فكر ازدواج نيفتاد ولي آقا داداش شما كه به قول خودتان وضعش هم خوب است، هنوز كفن زنش خشك نشده زده به سرش زن بگيرد.آن هم سر پيري و با مادر من كه حكم دخترش را دارد.» راضيه چادرش را سر كشيد و بعد كيفش را به دست گرفت. نگاهي به پروين و روناك انداخت و گفت:«بدبخت ها، من دلم برايتان سوخت، ولي مثل اين كه آدم هايي مثل شما لياقت دلسوزي را هم ندارند. از قديم گفته اند خلايق هر چه لايق.»روناك پوزخندي زد و گفت:«آره، ما لياقت نداريم ولي بنا به فرمايش خودتان زن هاي زيادي هستند كه آرزو دارند با برادرتان ازدواج كنند. پس اين بار اگر خواستيد به خاستگاري كسي برويد، سعي كنيد از آن با لياقت هايشان را انتخاب كنيد تا به درد آقا رستم پهلوان بخورد.»

صورت راضيه از فرط عصبانيت سرخ شده بود.بدون اينكه بتواند حرفي بزند،از اتاق خارج شد. صداي محكم بسته شدن در حياط را مادر و دختر شنيدند.پس از رفتن او،روناك هم توي حياط رفت و همانجا بالاي پله ها ايستاد.به آسمان نگاه كرد.از آفتاب خبري نبود و باز هم ابرهاي تيره سراسر آسمان را پوشانده بود.گويي آسمان هم مثل چشمان او خيال باريدن داشت.چند دقيقه اي گذشت.روناك با پشت دست اشك هايش را پاك كرد و بعد مثل اينكه با كسي كه مقابلش ايستاده حرف مي زند گفت:«خجالت نمي كشي دختر؟يعني انقدر ضعيفي كه با چند طعنه و توهين ديگران اينطور اشك هايت سرازير بشود؟مگر تصميم نگرفته بودي طوري رفتار كني كه هيچ كس پي به غم درونت نبرد؟پس نگذار كسي گريه هايت رابببيند.»

پس ازاين حرف ها، غصه اش را با نفس بلندي به ميان هواي سرد حياط بيرون فرستاد.آنگاه به اتاق برگشت.مادرش را ديد كه رو به روي عكس پدر كه بر روي طاقچه قرار داشت، ايستاده و به آن نگاه مي كند. با گام هايي اهسته به مادرش نزديك شد. اشك هاي پروين نيز بي محابا روي گونه هايش مي غلتيدند. پيش مادرش رفت و دستش را روي دست مادرش نهاد.نمي دانست چه بگويد،حالا كه درست فكر مي كرد از اين كه در مقابل مادرش اين گونه با آن زن رفتار كرده شرمنده و پشيمان بود.پروين همان گونه كه به عكس مي نگريست گفت:«من فقط سه سال با ناصر زندگي كردم، ولي آن را با صد سال زندگي با هر كس ديگري عوض نمي كنم. احساس من به ناصر با وجودي كه او مرده طوري است كه هيچ كس نمي تواند آن را درك كند.بگذار ديگران هر طور كه مي خواهند فكر كنند.بگذار خيال كنند من زن بدبختي هستم. بگذار بگويند كه توي زندگي شكست خورده ام، اصلا مهم نيست گفتم كه كسي حال و احساس مرا نمي فهمد.»

روناك آهسته پرسيد:«حتي من هم نمي فهمم؟»پروين جواب داد:«در حال حاضر كه نه، ولي شايد تو هم يك روز بفهمي.»

روناك دست مادرش را فشرد و گفت:«معذرت مي خواهم مامان، يك لحظه قاطي كردم، خودم هم نمي دانستم كه چه مي كنم و چه مي گويم. اصلا من حق نداشتم در جايي كه تو هستي اينطور رفتار كنم.»پروين با به ياد آوردن حرف هاي روناك به راضيه بي اختيار خنده اش گرفت. سري تكان داد و گفت:«هيچ وقت تو را انقدر عصباني نديده بودم. من كه از ترس داشتم سكته مي كردم، واي به حال راضيه. بيچاره فكر نكنم ديگر از ترس تو، حتي از مقابل خانه مان هم رد بشود.كم مانده بود زن مردم را به كشتن بدهي.»روناك هم با شنيدن حرف هاي مادرش به خنده افتاد. و سپس انگار كه فرد ديگري آن حرف ها را به راضيه گفته باشد، شروع كرد به تقليد سخنان چند دقيقه ي پيش خود.


romangram.com | @romangraam