#روناک
#روناک_پارت_103
روز هاي آرام و يكنواختي كه آن دو داشتند، مي رفت تا در پي يك اتفاق،آرامش خود را از دست بدهد. ولي پروين و روناك همان روز تصميم گرفتند كه موضوع را فراموش كرده، و ديگر راجع به آن صحبتي نكنند.پس از آن روز گاهي روناك به طور اتفاقي راضيه را توي كوچه يا در مغازه اي مي ديد.راضيه با ديدن او رويش را بر مي گرداند و با اخم از كنارش مي گذشت. ولي در عوض روناك با ديدن وي و به ياد آوردن ماجراي آن روز، در دلش به او و كار خود مي خنديد.
******
زمستان كه سپري شد، باز هم حال و هواي عيد، شهر را در بر گرفت. از ساعاتي قبل انتظار براي رسيدن سال نو لحظه اي او را رها نمي كند و چشمان منتظر او را به عقربه هاي ساعت خيره مي سازد.اما به نظر مي رسد كه همه ي تب و تاب ها و هيجانات در آن لحظه نهفته است. چرا كه پس از آمدنش همگان مي بينند كه چيزي تغيير نكرده و زندگي با هم به همان روال گذشته و شايد با كمي تلاش مضاعف ادامه مي يابد.
در دومين روز عيد، آقاي صادقي به همراه همسر و دو دخترش براي تبريك سال نو به خانه ي پروين رفتند. شيرين از بدو ورود با هيجان از برنامه ي مسافرتي كه پيش رو داشتند صحبت مي كرد. خانواده ي صادقي تصميم گرفته بودند، كه چند روز پس از سال جديد جهت ديدن برادر اقاي صادقي و خانواده اش كه در گرگان زندگي مي كردند، به آنجا بروند. موقع رفتن مهمان ها، پروين و روناك آن ها را تا دم در بدرقه كردند. شيرين آخرين نفري بود كه از حياط خارج گشت، اما قبل از اين كه برود برگشت و خطاب به روناك گفت:«هر چه زودتر براي عيد ديدني بياييد.»و سپس رو به پروين هم گفت:«پروين خانم منتظرتان هستيم.»پروين لبخندي زد و گفت:«به روي چشم،خدمت مي رسيم.»روناك به شوخي گفت:«مطمئن باش شيرين، قبل از اين كه تو يكي از دستمان فرار كني و بروي خانه ي عمو جانت،مي آييم براي عيد ديدني.»شيرين خنده اي كرد و گفت:«پس بجنب تا در نرفته ام.»و بعد از اين حرف،خداحافظي كرد و رفت.
پروين و پس از او روناك وقتي به اتاق برگشتند، بشقاب هاي ميوه و شيريني را ديدند كه اطراف اتاق پراكنده بود.روناك فوري دست به كار شد. چند تايي از بشقاب ها را روي هم گذاشت و به آشپزخانه برد. وقتي بازگشت تا باقي ظرفها را ببرد مادرش را ديد كه مشغول جمع كردن آن هاست.به سمت او آمد و گفت:«مامان بگذار خودم جمع مي كنم، چند تا بشقاب ميوه خوري كه بيشتر نيست.»و وسايل را از دست مادرش گرفت و با خود برد.لحظاتي بعد، پس از اين كه بشقاب ها را شست و اتاق را مرتب كرد، پيش مادر رفت و كنار وي نشست، دقايقي به تلويزيون نگاه كرد. برنامه ي طنزي كه به مناسبت عيد نوروز ساخته شده بود، در حال پخش بود. روناك پرسيد:«كي برويم خانه ي آقاي صادقي؟»پروين با لبخند گفت:«چه شد؟تو كه همين چند دقيقه پيش شيرين را ديدي، به اين زودي دلت برايش تنگ شد؟»و بعد گفت:«حالا از شوخي گذشته، كي قرار است بروند گرگان؟»روناك پاسخ داد:«شيرين مي گفت كه فردا صبح زود حركت مي كنند.»پروين پس از كمي فكر كردن گفت:«پس بايد قبل از امشب برويم خانه شان.به نظرت پنج بعد از ظهر چطور است؟»روناك گفت:«خيلي خوب است مامان!يادت هست چند سال پيش كه خانواده ي آقاي صادقي به گرگان رفتند، چقدر سوغاتي برايمان آوردند؟»پروين گفت:«آره يادم هست.»روناك دوباره گفت:«شيرين كه تا يك هفته فقط تعريف جاهايي كه در گرگان رفته بود را برايم مي كرد.مي گفت گرگان خيلي سرسبزو قشنگ است، مخصوصا كنار دريايش. از عمويش هم خيلي تعريف مي كرد. مي گفت بر خلاف پدرم كه آدم جدي و منظمي است، عمويم خيلي شوخ و بذله گوست.وقتي مي رويم گرگان يا آن ها به كرمانشاه مي آيند، من و شيما و بچه هاي عمو تا دير وقت مي نشينيم پاي حرف ها و جوك هايي كه عمو برايمان تعريف مي كند.اخلاقش بيشتر شبيه پسر بچه هاي دوازده ساله است تا يك مرد چهل ساله.»
romangram.com | @romangraam