#روناک
#روناک_پارت_104
روناك به يكباره سكوت كرد و اين خاموشي به همراه چهره ي متفكرش از نگاه پروين دور نماند.حدس زد كه احتمالا دخترش،گفته هاي شيرين را در ذهن خود به تصوير مي كشد.آهي كشيد و پرسيد:«تو هم حتما خيلي دوست داشتي كه عمويي داشتي و هر وقت كه عيد مي شد به ديدنش مي رفتي و يا او به ديدن تو مي آمد.»روناك با شنيدن اين پرسش به خود آمد و با عجله گفت:«آره ،نه ،يعني منظورم اينست دوست داشتم ما هم فاميل يا خويشي داشته باشيم،ولي حالا كه نداريم نبايد غصه اش را هم بخوريم.»
سوال مادر به نظرش خيلي غير مترقبه مي آمد و پيش بيني آن را نكرده بود. اما در حقيقت پروين حرف دل وي را بيان كرده بود.روناك وقتي ماجراي بيماري پدرش و سپس فوت او را چند سال پيش از زبان مادرش شنيد،آن را به عنوان سرنوشت و خواست خدايي پذيرفت و به مرور خود را با شرايط يتيمي وفق داد. اما رفته رفته متوجه گشت كه او علاوه بر محروم بودن از نعمت پدر، كمبود هاي ديگري نيز در زندگي دارد. عمو، عمه ، دايي، خاله، مادربزرگ و پدر بزرگ، واژه هايي بودند كه در زندگي اش جايي نداشتند، چرا كه هيچ گاه وجود آن ها را حس نكرده بود. روناك موضوع اختلاف پدرش با خانواده ي خود و سپس ازدواجش با مادر و بعد از آن رفتن خانواده ي پدر اش به تهران را مي دانست.پروين نخواسته بود تا مطلبي را از وي پنهان كند. او همه چيز را به روناك گفته بود تا سوال بي جوابي در ذهن پرسشگر او باقي نماند.
روناك هم وقتي چگونگي ازدواج پدر و مادرش را فهميد ابتدا در دل، عشق و وفاداري ان ها به يكديگر را ستود سپس فكرش را معطوف پدر بزرگ، عمو و عمه ي خود نمود.وقتي كه در دادگاه وجدانش به قضاوت مي نشست،عمو منصور متهم مي شد به عامل جدايي ميان يك پدر و پسر و متهم اصلي ايجاد كينه و دشمني ميان آن دو نفر.اما نمي دانست كه در مورد پدر بزرگ و عمه اش چه رايي دهد. با توجه به تعريف هاي مادرش از عمه ي پدري، حدس مي زد كه مي بايست او زني مهربان و قابل احترام باشد. اما همين زن خوش قلب چگونه راضي شد كه برادرش را براي هميشه فراموش كند آن هم به خاطر ازدواج با دختري كه مد نظر آن ها نبوده است؟و يا اين كه پدر بزرگش با وجود علاقه ي زياد به پسرش چطور با تهديد پسر ديگر، وجود ناصر را ناديده گرفته و او را براي هميشه ترك كرد؟
هر گاه روناك به عكس دسته جمعي خانواده ي پدرش مي نگريست، سعي مي كرد كه قيافه ي آن ها را پس از گذشتن تقريبا بيست سال از تاريخ گرفته شدن عكس، مجسم كند. به نظرش پدر بزرگ حالا تبديل به پيرمردي سپيد موي شده بود كه با تكيه بر عصا راه مي رود. مطمئن بود كه پسران عمو و عمه اش تا به حال براي خود مرداني جوان شده اند و دختر عمويش در سن بيست و چهار يا بيست و پنج سالگي ممكن است كه صاحب بچه اي هم باشد.همه ي اقوام و خويشاني كه روناك ممكن بود داشته باشد، در يك عكس خلاصه مي گشت. خويشان او و مادرش اينك شامل رحيم آقا و دايه عصمت مي شدند، كه روناك از زماني كه خود را شناخت،آن ها را به عنوان دو انسان غم خوار در كنار خود و مادرش ديده بود. مي دانست كه آن ها از لحاظ قوم و خويشي هيچ نسبتي با پدرو مادرش ندارند،اما رفتار آن ها به گونه اي بود كه در نظر كساني كه آن ها را مي شناختند ، پدرو مادر پروين و در نتيجه پدر بزرگ و مادر بزرگ وي قلمداد مي شدند. بيگانگاني كه از هر آشنايي به او و مادرش نزديك تر بودند.
روناك موقعي كه متوجه گشت به خاطر حرف هايش، مادر چگونه غرق فكر و خيال شده است، سعي كرد تا بحث را عوض كند. پس لبخندي زد و گفت:«مامان، ناهار كه سر اجاق است، كاري هم كه نداريم، لطفا كمي از عيد آن سال ها برايم تعريف كن.» پروين نگاهي به روناك افكند و پرسيد:«منظورت كدام سال هاست؟»روناك جواب داد:«همان سال هايي كه خانه ي پدر بزرگ بودي و يا آن موقع كه با پدر ازدواج كردي، خلاصه آن وقت ها كه من هنوز به دنيا نيامده بودم.»
لبخند ملايمي بر لبان پروين نشست. چند ثانيه اي مكث كرد و بعد گفت:«همه ي آن سال ها خاطره است. خاطره هاي خوب و بد.عيد كه مي شد بدري خانم با شوهر و بچه هايش مي آمدند كرمانشاه. وقتي بچه هاي او و بچه هاي آقا منصور به هم مي رسيدند، نمي داني كه چه غلغله اي مي شد. سرو صداي خنده و بازي شان همه ي خانه را پر مي كرد. با رسيدن روز اول عيد، آمدن مهمان هاي خان و رفتن آن ها به مهماني شروع مي شد. چون توي عيد سرمان خيلي شلوغ بود، خان نوكر ديگري هم به خانه مي آورد تا كمك دست من و باباي خدا بيامرزم باشد. گاهي اوقات هم كه مهمان هاي پدر بزرگت از شهر ديگري مي آمدند و يك هفته مي ماندند، آن وقت بود كه ديگر فرصت سر خاراندن هم نداشتيم. پدر خدابيامرزم با آن سن و سال مي بايست از مهمان هاي كوچك و بزرگ پذيرايي كند. جبار خان قبل از عيد يك بسته اسكناس دو توماني تا نخورده كنار مي گذاشت و موقع عيد به هر كدام از نوه هايش يا بچه هاي دوست و آشنا كه مي آمدند، يكي از آن ها را مي داد.»
romangram.com | @romangraam