#روناک
#روناک_پارت_105
روناك با اشتياق پرسيد:«قبلا برايم گفتي كه از همان بچگي در خانه ي پدربزرگم بوده اي، پس حتما به تو هم عيدي ميدادند.»پروين سري تكان داد و گفت:«به من؟ نه عزيزم. من و پدرم نه با خان نسبت فاميلي داشتيم و نه از دوستان و نزديكان او بوديم. اما هيچ وقت يادم نمي رود آن سالي كه عمه ات از تهران برايم يك روسري به عنوان عيدي با خودش آورد. يك روسري كه زمينه اي سبز داشت و لبه هايش پر از ماه و ستاره هاي طلايي بود. خدا مي داند كه چقدر خوشحال شدم، روسري را گرفتم و ذوق زده تشكر كردم. وقتي مي خواستم به اتاق خودمان بروم، نزديك آنجا ناصر را ديدم، وقتي چشمش بهمن افتاد، جعبه اي را كه كادو پيچ شده بود به سمتم دراز كرد و گفت:بگير پروين اين مال توست. با حيرت پرسيدم: مال من؟ ناصر لبخندي زد و گفت: از قديم رسم بوده كه مردم در سال نو، به همديگر عيدي بدهند. اين هم عيدانه ي تو. سفارش پدرم است و من آن را به سليقه ي خودم خريده ام. اميدوارم اندازه ات باشد، راستش از تعجب نمي دانستم چه بگويم، وقتي به خودم آمدم كه تشكر كنم، ديدم كه ناصر رفته است. با عجله داخل اتاق رفتم و كادو را باز كردم، توي جعبه يك جفت كفش مشكي پاشنه بلند بود، از همان هايي كه آن زمان تازه مد شده بود و دختر هاي جوان مي پوشيدند. اتفاقا كفش ها هم اندازه ي پايم بودند. انگار موقع خريدن خودم هم آنجا بوده ام. آن شب از خوشحالي خوابم نمي برد، ولي هنوز هم باورم نمي شد كه خان به فكر من بوده، بعد ها فهميدم كه پدر بزرگت اصلا از اين قضيه اطلاعي نداشته، ناصر خودش آن كفش ها را مي خرد و براي اين كه من راحت تر آن ها را قبول كنم و هم اين كه نمي خواست راز دلش آن زمان فاش بشود، آن حرف ها را سرهم كرده بود.»
يادآوري خاطرات خوش گذشته، تبسم را بر لب هاي پروين به ارمغان آورد و او را به فكر فرو برد. روناك چند لحظه اي صبر كرد و چون مادرش را ساكت ديد گفت:«مامان، بقيه اش را تعريف كن.»پروين چشم در ديدگان روناك افكند و گفت:«ديگر چه بگويم عزيز دلم؟خلاصه عيد آن سال براي من با عيد هاي ديگر فرق داشت.آخر تا آن موقع كسي به من عيدي نداده بود. مادرم را وقتي خيلي كوچك بودم از دست دادم. از موقعي هم كه به ياد داشتم، دسترنج پدرم به اندازه اي بود كه با آن از گرسنگي نميريم. البته از وقتي كه به خانه ي خان رفتيم، روزگارمان تا حدودي بهتر شد. ولي باز هم از عيدي و اين جور چيز ها خبري نبود.»
پروين اندكي تامل كرد و بعد ادامه داد:«برايت كه گفتم روزهاي عيد با مهماني رفتن خانواده ي پدر بزرگت و مهمان آمدن به آن خانه مي گذشت، تا اين كه سيزده بدر مي رسيد. از شب قبل همه ي وسايلي كه بايد فردا برده مي شد را آماده مي كرديم و فردا صبح كله سحر، وسايل را پشت ماشين مي گذاشتند. و البته هر سال مرا هم به خاطر اين كه مواظب بچه ها باشم و يا توي كارها كمكشان كنم، همراه خود مي بردند. اما پدرم در خانه مي ماند و مراقب آنجا بود. چقدر دلم مي خواست كه در يكي از سيزده بدر ها، پدرم هم همراهمان باشد. بالاخره با سرو صداي بچه ها، سپيده دم حركت مي كرديم، توي آن هواي پاك بهاري اول صبح، آدم جان تازه اي مي گرفت. ناصر يكي از ماشين ها را مي راند و شوهر عمه ات هم آن يكي را. به از ساعتي به خانه باغ جايي كه هر سال سيزده بدر به آن جا مي رفتيم، مي رسيديم. باغبان و زنش بلافاصله در را باز مي كردند و با گفتن خوش آمديد و صفا آورديد به استقبال ارباب و خانواده اش مي آمدند. به محض رسيدن، بچه ها به طرفي مي رفتند و مشغول بازي مي شدند. جبار خان هم بر متكا هاي چيده شده روي تخت چوبي فرش شده ي داخل باغ تكيه مي داد و به بازي نوه ها و كار پسر هايش نگاه مي كرد. آقا منصور و ناصر، گوشت هايي را كه شب قبل، لاي آب ليمو و پياز و نمك خوابانده شده بود را تكه تكه كرده و به سيخ مي كشيدند و بعد آن ها را روي منقل بزرگي كه توي باغ مخصوص اين كار بود، كباب مي كردند. زيور و بدري خانم هم توي باغ گردش
مي کردند و حرف مي زدند. من هم بايد گاهي پيش بچه ها مي رفتم و گاه به زن باغبان کمک مي کردم،سرت را به درد نياورم دخترم،خلاصه آخر شب در حالي که بچه ها همگي از خستگي خوابشان برده بود سوار ماشين مي شديم و بر مي گشتيم به شهر،روز بعد هم بدر خانم و شوهر و بچه هايش حرکت مي کردند و بر مي گشتند تهران،انگار همين ديروز بود.باور نمي شود که از آن زمان بيشتر از بيست سال گذشته باشد.»
پروين آهي کشيد و دوباره سکوت اختيار کرد. روناک دوست داشت تا مادر بلز هم از گذشته بگويد،ولي هنگامي که او را غرق در افکار خود ديد،ديگر دلش نيامد که او را از خاطراتش جدا سازد.پس او هم سکوت کرد تا شايد در فرصتي ديگر،مادرش باز هم ناگفته هاي درونش را براي او باز گوشد.
* * *
romangram.com | @romangraam