#روناک
#روناک_پارت_106
روزهاي عيد که پايان يافت، همراه با آن تعطيلي مدارس نيز به اتمام رسيد. با گذشت روزها برنگراني پروين و روناک افزوده مي گشت.فرصت چنداني تا امتحان کنکور باقي نبود. از همين رو شب و روز روناک با کتاب ها و جزوه هايش سپري مي شد، به اين اميد که او هم جزو قبول شدگان دانشگاه باشد.تا پاسي از شب گذشته،مطالعه مي کرد و با مسئله هاي کتاب ور مي رفت تا جايي که از فرط خستگي،پلک هايش سنگين مي شد و همان جا روي دفتر و کتاب ها خوابش مي برد. به مادرش قول داده بود که در کنکور قبول شود و همين قول باعث ترغيب و جديت بيشترش مي گشت.
با شنيدن صداي در،پروين شير آب را بست و شيلنگ را کف حياط انداخت،همين که در را گشود،عصمت را ديد،از آخرين باري که همديگر را ديده بودند،چند روزي مي گذشت. عصمت حالا در آستانۀ شصت و پنج سالگي تبديل به پيرزني با موهاي سفيد شده بود، در حالي که چين و چروک هاي ريز و درشت در اطراف چشم ها و روي پيشاني اش خودنمايي مي کرد.پروين با خوشحالي سلام کرد.عصمت پشت چشمي نازک کرد و به شوخي گفت:«عليک سلام،شماها که ديگر ما را فراموش کرده ايد.آمده ام تا به يادتان بيندازم که يک عصمت پير و رحيم از کار افتاده هم توي اين دنيا وجود دارد.» پروين با خشرويي گفت:«بخشش از بزگان است.خيلي خوش آمدي،بفرما تو.» عصمت وارد حياط شد. نگاهش بر شيلنگ افتاد و پرسيد:«حياط مي شستي ؟من مي روم داخل،تو به کارت برس.»
عصمت قدم به اتاق نهاد. هنوز ننشسته بود که پرسيد:«روناک خانه نيست؟»پروين پاسخ داد:«نه،رفته پيش دوستش تا کتابي از او بگيرد. سهيلا را که مي شناسي!همان که خانه شان دو کوچه آن طرف تر از ماست،ديگر چيزي نمانده که برگردد.»
عصمت چادرش را از سر درآورد و نشست. سپس رو به پروين پرسيد:«چه مي کند با درسهايش؟» پروين جواب داد:«اگر به حال خودش بگذارمش که بيست و چهار ساعته درس مي خواند. غذايش که نصف شده،شب ها هم تا دير وقت بيدار مي ماند. مي ترسم خداي ناکرده مريض بشود.فکر و ذکرش شده کنکور و دانشگاه.»پروين سپس گفت:«با اجازه ات بروم چايي بياورم»و پس از اين گفته از جا برخاست و به آشپزخانه رفت.عصمت با صداي بلند گفت:«زحمت نکش پروين جان،آمده ام چند دقيقه اي تو و روناک راببينم و بروم،بيا بنشين.»
طولي نکشيد که پروين با سيني چاي بازگشت و آن را مقابل مهمانش نهاد. در اين لحظه صداي باز شدن در حياط را هر دو شنيدند.پروين گفت:«روناک هم برگشت.»ثانيه هايي بعد در اتاق باز شد و همين که روناک عصمت را ديد با شادماني سلام کرد و به سوي او شتافت. هر دو دست در گردن همديگر انداختتند و بر صورت يکديگر بوسه زدند.پروين به شوخي پرسيد:«شما دو نفر چند وقت است همديگر را نديده ايد که اين طور يکديگر را مي بوسيد و بغل مي کنيد؟»عصمت دست استخواني اش را کنار صورت روناک گذاشت و گفت:«فکر مي کنم يک هفته بيشتر است که نوۀ گلم را نديده ام.» روناک هم با خنده گفت:«من هم به گمانم بيش از يک هفته مي شود که از دايه عصمت عزيزم دور بوده ام.» سپس رو به عصمت گفت:«خيلي دلم براي شما و بابا رحيم تنگ شده بود.» عصمت با گوشۀ چشم روناک را نگاه کرد و پرسيد:«اگر راست مي گويي پس چرا يک روز با مادرت نميآيي تا حالي از ما پيرمرد و پيرزن بگيري؟» روناک گفت:«باور کنيد اين درس ها نمي گذارند تا من يک لحظه راحت باشم. طفلک مامان،بيشتر کارهاي خانه را هم او مي کند. اما شما که ماشالله دوروبرتان پر است،دختر و نوه هاي ديگري هم داريد.پس من و مامان چه بگوييم؟». عصمت با تحکم گفت:«اولاً هر چيزي حدي دارد. درس خواندن هم اندازه اي دارد. دوماً من صدتاي ديگر هم دختر و نوه و نتيجه داشته باشم،به اندازۀ تو و مادرت آن ها را دوست ندارم.اين را هميشه گفته ام و باز هم مي گويم.»
عصمت با تعارف پروين استکان چاي را برداشت و در همان حال از روناک پرسيد:«چند وقت مانده به امتحانت؟» روناک گفت:« کمتر از يک ماه.» اين دفعه پروين سؤال کرد:«کتاب را از سهيلا گرفتي؟» روناک در جواب گفت:«بله مامان،کتاب خيلي خوبي است،همين امسال چاپ شده. ولي بايد يک هفتۀ ديگر به او پس بدهم.» عصمت پرسيد:«از دوستت شيرين چه خبر؟او هم مثل تو درس مي خواند؟» روناک گفت:« او امتحان نمي دهد. ديپلمش را که بگيرد،مي خواهد برود دنبال کار ديگري.» عصمت کنجکاوانه پرسيد:«لابد مي خواهد مثل مادرش خياط بشود.» روناک گفت:«فکر نمي کنم، او بيشتر به ارايشگري علاقه دارد.» عصمت سرتکان داد و گفت:«آن هم خيلي خوب است،خب هر کسي به کاري علاقه دارد.» سپس خطاب به پروين گفت:«روناک از بچگي عاشق درس و مدرسه بود. يادت هست همان موقع من به تو گفتم که اين بچه هوش و استعداد زيادي دارد و در آينده باعث افتخارمان مي شود؟» پروين هم در تأييد سخنان عصمت گفت:«بله،روناک دختر درسخواني است. مطمئنم که در کنکور قبول مي شود و به دانشگاه مي رود.» روناک به شوخي گفت:«لطفاً کم از من تعريف کنيد. مي ترسم قبول نشوم و آن وقت از تعريف هايي که از من کرده ايد، پشيمان بشويد و بگوييد: اين دختر از همان بچگي تنبل بود،از اول مي دانستيم که او چيزي نمي شود.» و در پي اين حرف هر سه خنديدند.
romangram.com | @romangraam