#روناک
#روناک_پارت_107

تنها يکه هفته به آزمون سراسري کنکور باقي بود. روناک در مدت باقيمانده، کتاب هاي دوران دبيرستان، همين طور کتاب هاي چهار گزينه اي که مخصوص داوطلبان دانشگاه بود و او آن ها را از طريق مدرسه يا دوستانش به امانت مي گرفت را براي چندمين بار مرور کرد. وضع مالي شان اين اجازه را به او نمي داد که چون بيشتر همکلاسي هايش در کلاس هاي خصوصي ثبت نام کرده و يا حداقل کتاب هاي متنوعي که تلويزيون شب و روز آن ها را تبليغ مي کرد،خريداري کند. شبي که فرداي آن مي بايست در آزمون دانشگاه شرکت کند، تا پاسي از شب نتوانست بخوابد. آنگاه که ديدگانش را بر هم نهاد،خيالات پريشان و کابوس هاي مکرر بود که او را رها نمي کرد.

خواب مي ديدکه از امتحان جا مانده و هنگامي که سرجلسه مي رود، جز او کس ديگري حضور ندارد. هراسان از خواب پريد،اما وقتي از توي قاب پنجره پردۀ سياه شب و ستاره هاي آن را ديد، خيالش آسوده شد. پس از دقايقي که خواب بر او چيره گشت،اين بار در خواب ديد که سر جلسه است و ورقۀ امتحان در مقابلش قرار دارد، اما هر چه سؤالات آن را نگاه مي کند و به مغزش فشار مي آورد، حتي نمي تواند جواب يکي از پرسش ها را بنويسد، و در آخر امتحان تمام شد، در حالي که برگۀ او سفيد بود. پس از اين خيالات آزار دهنده، اين بار دستان با محبت و نوازشگر مادرش بود که به کمکش آمد و او را از آن رؤياي پريشان نجات داد.

پلک هايش را باز کرد و چهرۀ مادر را ديد که با لبخند گفت:«روناک جان،بلند شو مادر،يک موقع ديرت نشود.» روناک مثل فنر از جا برخاست و گفت:«سلام مامان،ساعت چند است؟»پروين گفت:«چند دقيقه اي از شش گذشته،زودباش دست و رويت را بشوي،نمازت را بخوان و بعد بيا صبحانه ات را بخور.» روناک به حياط رفت، در حالي که هنور تصاوير شب پيش،مقابل چشمانش بود.

در آن ساعت از روز،آسمان از سياهي شب قبلش کمي در چنته داشت. هواي خنک و دلپذير سحرگاه روزهاي آغازين تابستان باعث گشت تا روناک فکرهاي بد و نااميد کننده را از ذهن دور کرده و خود را هر چه بيشتر آمادۀ رفتن کند. به اتاق برگشت و پس از خواندن نماز و دعا به درگاه خدا به سمت مادرش که سفرۀ صبحانه را آماده کرده و به انتظار او نشسته بود رفت. امتحان رأس ساعت هشت صبح شروع مي شد و داوطلبان مي يابد از نيم ساعت قبل در جلسۀ آزمون حضور داشته باشند،با اين حساب روناک تصميم گرفته بود که ساعت هفت از خانه خارج شود.

وقتي آماده شد،پروين قرآن را از سر طاقچه برداشت و آن را نزديک پيشاني او برد. روناک کلام خدا را بوسيد و از زير آن رد شد، پروين هم بعد از بوسيدن قرآن،چادرش را برداشت و درپي روناک اتاق را ترک نمود. روناک در حياط را باز کرد و وارد کوچه گشت. به يکباره چشمش به شيرين افتاد که به جانب او مي آمد. شيرين جلو آمد و گفت:«به به،سلام روناک خانم،صبح شما بخير.فکر کردم که ديگر قيد امتحان دادن را زده اي. دختر، نيم ساعت است که من در مقابل خانه مان ايستاده ام و منتظر تو هستم.» روناک با بهت نگاهي به او کرد و پرسيد:«مگر قرار است که تو هم امتحان بدهي؟پس چرا قبلاً چيزي نگفتي؟» شيرين خنده اي کرد. در اين وقت پروين هم وارد کوچه شد و در را پشت سرش بست،شيرين به محض ديدن او گفت:«سلام پروين خانم،صبح بخير.» پروين هم از ديدن شيرين کمي جا خورد،اما در جواب گفت:«سلام شيرين جان،حالت چطور است؟» شيرين گفت:«خوبم، ممنون. کم کم داشتم نگران مي شدم. با خودم گفتم نکند يک وقت دختر درسخوان کوچه از امتحان جا بماند!»

پروين گفت:«تا شروع امتحان تقريباً يک ساعتي وقت مانده.» روناک نگاهي پرسشگر به شيرين افکند و پرسيد:«بالاخره نگفتي که اين دم صبح اين جا چه مي کني؟» شيرين قيافه اي جدي به خود گرفت و در پاسخ گفت:«خب دختر، آمده ام که تو را بدرقه کنم. منتظر ماندم که قبل از رفتن به امتحان ببينمت و بگويم که هر طور شده بايد قبول بشوي.»


romangram.com | @romangraam