#روناک
#روناک_پارت_108
روناک وقتي علت ايستادن شيرين در کوچه آن هم در آن موقع روز را فهميد،لبخندي حاکي از تشکر بر لب آورد و سپس پرسيد:«حالا آمديم و من قبول نشدم،آن وقت چه؟»شيرين اخم هايش را در هم کشيد و گفت:«مگر دست خودت است؟من به دوست و اشنا و فاميل و خلاصه به هر کسي که رسيده ام گفته ام که نزديکترين دوستم که اسمش روناک است،امسال صد درصد، بي برو برگرد،در يکي از رشته هاي مهندسي آن هم با رتبۀ عالي قبول مي شود.» روناک با چشماني گرد از حيرت پرسيد:«حالا مجبور بودي که چاخاني به اين بزرگي کني؟» شيرين شانه هايش را بالا انداخت و گفت:«به من مربوط نيست. الان تو بايد حتي به خاطر حفظ آبروی من هم که شده قبول بشوی.» بعد رو به پروین ادامه داد:«دروغ می گویم پروین خانم؟من یه عالمه پز روناک را داده ام، او هم در عوض نباید بگذارد که من دروغگو از آب دربیام.»
پروین ابتدا نگاهی به روناک و سپس به شیرین انداخت و گفت:«روناک توی این مدت همۀ تلاشش را کرده.» حالا مانده انتحان که انشاءالله تلاشش نتیجه می دهد و قبول می شود.» شیرین رو به روناک گفت:«دیشب کلی برایت دعا کردم.الان هم نه فقط به خاطر من،بلکه بیشتر به خاطر زحمت های مادرت همۀ سعی خودت را بکن،می دانم که تو هم از من عاقل تری و هم درسخوان تر،اما یادت باشد که سرجلسه دستپاچه نشوی و با آرامش و دقت جواب سؤال ها را بدهی.» روناک لبخندی زد و گفت:« اطاعت می شود قربان،فرمایش دیگری ندارید؟» شیرین دوباره همان حالت شوخ را پیدا کرد و گفت:«وای،مثل این که خیلی پرحرفی کردم،بهتر است تا دیرتان نشده راه بیفتید.» روناک گفت:نممنونم که این وقت صبح به خاطر من بیدار شدی و منتظر ماندی.» پس از ثانیه هایی دو دوست با فشردن دست یکدیگر از هم خداحافظی کردند و جدا شدند.
وقتی به محلی که قرار بود در آن جا آزمون کنکور برگزار شود رسیدند،جلوی در حوزۀ امتحانی،تعداد زیادی زن و مرد را دیدند که سرو صدایشان از فاصلۀ دور شنیده می شد. مدران زیادی در آن جا به چشم می خورد که در حال صحبت با فرزند خود و دادن قوت قلب و تشویق او به امتحان بودند.پروین هم قبل از این که روناک وارد حوزۀ شود،با جملۀ کوتاه«موفق باشی دخترم» او را راهی امتحان نمود. هنگامی که داوطلبان وارد ساختمان محل امتحان گشتند،در اهنی و بزرگ پشت سرشان بسته شد. داخل حوزه ولوله بود. آثار دلهره و اضطراب را می شد به خوبی در نگاه اکثر داوطلبین دید. روناک پس از کمی جستجو در طول و عرض سالن طویلی که صندلی های چیده شده در پشت سر هم مساحتش را پوشانده بود،شمارۀ کارتش را با عددی که روی یکی از صندلی ها قرار داشت،مطابقت داد و موقعی که از یکی بودن شماره ها اصمینان یافت،سرجایش نشست. پس از نشستن همۀ افراد بر روی صندلی هایشان،دفترچۀ سؤالات و همین طور برگۀ مخصوص جواب ها پخش شد و چند دقیقۀ بعد،امتحان رأس ساعت هشت رسماً آغاز گشت.
روناک وقتی دفترچۀ پرسش ها را گشود و نگاهی اجمالی به آن انداخت،در همان نگاه گذرا،سؤال ها به نظرش آسان آمد و با یادآوری خوابی که شب قبل دیده بود،بی اختیار لبخندی بر لبانش نشست.
* * *
romangram.com | @romangraam