#روناک
#روناک_پارت_109

روناک و پروین هر دو منظر روز اعلام نتایج بودند و این انتظار برای هردویشان سخت و بی پایان به نظر می رسید. روناک به نتیجۀ امتحانش تا حدی خوشبین بود،اما می دانست که هر گونه اظهار عقیده ای را باید به بعد از اعلام اسامی قبول شدگان موکول کرد. روز و شب را به امید آن روز سرنوشت ساز طی می کرد. وقتی که چهرۀ خسته و شکستۀ مادرش را می دید آن وقت بود که افکار گوناگونی به مغزش راه می یافت.با خود می اندیشید که در صورت قبول نشدن چگونه خواهد توانست بار دیگر این صورت مهربان و رنج کشیده بنگرد و در چشمان مشتاق و پر امیدش نگاه کند. او که در زندگی از نزدیک نظاره گر سختی ها و مرارت های مادر بود،همواره دلش می خواست که روزی محبت های او را حتی الامکان جوابگو باشد. ولی در نظرش هیچ گاه فرصت این جبران پیش نیامده بود تا این که زمان دانشگاه رفتنش فرا رسید و این بار تصمیم گرفت که آرزوی مادرش که پیشرفت او در درس و رفتن به دانشگاه بود را برآورده سازد. هر چند که این آرزوی قلبی خودش نیز بود، اما ایمان داشت که شکست وی در این مرحله بیش از خود او، احساس مادر را جریحه دار خواهد کرد.

روناک نگاه از حیاط و درختان آن کند و این بار به چهرۀ مادر که در آن سوی اتاق قرار داشت خیره ماند. مدتی می شد که صورت رنگ پریده و بیمارگونۀ پروین،موجب نگرانی روناک شده بود،نوعی ضعف و ناتوانی در کارها و رفتار وی مشهود بود. روناک بارها این موضوع را به مادرش گفته و تلاش برای حفظ سلامتی را به او یادآور شده بود، اما هر بار پروین با ظاهر آرام و لحنی مطمئن ولی ساختگی، سعی در سالم جلوه دادن خود داشت. خودش هم علت اصلی پنهان نمودن ضعف جسمی و روحی خویش را نمی دانست. شاید هم نگرانی از بابت روناک و به هم خوردن آرامش فکری او،که در این برهه از زندگی به ان نیاز داشت، وی را وادار به چنین کاری می کرد. او می خواست که روناک بدون هیچ دغدغۀ خاطری،خود را آمادۀ رفتن به دانشگاه کند. روناک همان طور به مادر می نگریست که چگونه با انگشتان نحیفش، سوزن را در پارچه فرو می برد و بیرون می آورد. ناگهان مشاهده کرد که پارچه از دست مادر افتاد و دستی را که تا لحظاتی قبل مشغول دوزندگی بود،بر روی قلبش نهاد. حالت چهره اش نشان می داد که دردی در وجودش او را آزار می دهد و حتماً کانون درد همان جایی بود که آن را می فشرد. روناک با عجله خود را به او رساند،

دستانش را بر شانه های وی گذاشت و با تشویش پرسید:«مامان چه شده؟کجایت درد می کند؟»پس از ثانیه هایی که ظاهراً حال پروین بهتر از قبل شده بود،سرش را به جانب روناک چرخاند و وقتی متوجۀ دلواپسی او شد، خود را کمی آرام تر نشان داد و گفت:«نگران نباش،چیزی نیست.» روناک با بغض گفت:«اگر چیزی نیست پس چرا این روزها این قدر رنگ و رویت پریده و پای چشم هایت گود افتاده؟ فکر می کنی من نفهمیدم که چند روز پیش توی حیاط، باز هم همین حالت بهت دست داد و وقتی پرسیدم چه شده،باز هم گفتی چیزی نیست از گرماست.»

پروین تبسمی کرد و گفت:«یادت نیست دخترم آن دفعه که رفتم دکتر، خانم دکتر به من گفت که فشارم پایین است. خب لابد علت این حال من هم از فشارم است. به هر حال آدم وقتی پا به سن مس گذارد، دیگر بالا و پایین رفتن فشار و این جور چیزها برایش عادی می شود.» روناک بلافاصله گفت:« اولاً که از آخرین بار دکتر رفتننت چند ماهی می گذرد و آن حرف دکتر هم مربوط به خیلی وقت پیش است.در ضمن طوری حرف می زنی که انگار صد سالت است. من حالیم نیست. باید هر چه زودتر بروی پیش یک دکتر خوب و ازمایش بدهی، ضرری ندارد.» پروین گفت:«به روی چشم،قول می دهم که اگر بار دیگر این حالت بهم دست داد بروم دکتر.»

روناک بی حوصله کتابی که مقابلش باز بود را بست و به کناری گذاشت.با این که امتحان کنکور را داده بود،خودش هم نمی دانست که چرا گهگاه به سراغ کتاب هایش می رفت و نوشته های آن ها را یک بار دیگر از خاطر می گذراند. به ساعت دیواری نگاهی کرد و سپس از جا بلند شد و به ایوان کوچک حیاط رفت. چند دقیقه ای در آن جا ایستاد و بار دیگر به داخل اتاق برگشت. نوعی بی تابی محسوس در رفتارش دیده می شد و این از چشمان پروین دور نماند.خوب می دانست که دلیل آن همه بی قراری روناک از بابت نتیجۀ امتحان بود که سه روز دیگر اعلام می شد. خود او هم دست کمی از روناک نداشت. صدای مادر،روناک را به خود آورد که گفت:«روناک،دلت می خواهد که با هم جایی برویم؟»روناک پرسید:«کجا مامان؟» پروین در جواب گفت:« سر خاک پدرت» امروز دلم خیلی هوای آن جا را کرده. حس می کنم که ناصر امروز منتظرم است.»

روناک چند ثانیه ای را سکوت کرد و بعد بی آن که حرفی بزند به اتاق دیگر رفت و پس از چند لحظه با چادر مادرش بازگشت. به کنار او آمد و چند لحظه با چادر مادرش بازگشت. به کنار او آمد و گفت:«این چادرت مامان،من هم بروم مانتوییم را بپوشم و با هم برویم.»


romangram.com | @romangraam