#روناک
#روناک_پارت_110
برقی حاکی از رضایت و خرسندی در چشمان پروین درخشید. ساعتی بعد هر دو در کنار قبر ناصر حاضر بودند. با آن که چند ساعتی از ظهر گذشته بود، اما گرمای تابستان همچنان مردم را آزار می داد. گاه مویۀ زنی که از اطراف شنیده می شد سکوت بعدازظهر را می شکست. پس از خواندن فاتحه،پروین به وسیلۀ دستمالی که به همراه داشت، روی سنگ قبر را پاک کرد و سپس شیشۀ گلاب را بر سطح آن پاشید. روناک می دانست که مادرش دوست داشت این کار را خودش انجام دهد و همیشه هم مادر بود که خانۀ پدر را گردگیری و گلاب افشانی می کرد. به صورت مادر دقیق شد. چشمان او را خیره بر سنگ قبر یافت. گویا چیزی را می نگریست،که روناک نمی توانست آن را ببیند.
دقایق همان طور می گذشتتند و این برای روناک عجیب بود. چرا که هر بار با مادر سر خاک پدر می آمد، شاهد اشک ریختن و نالیدن او بود،ولی این دفعه وی را ساکت و آرام می دید.دقایقی بعد راه برگشت به خانه را در پیش گرفتنند. از لابلای قبرها گذشتند که پروین گفت:«روناک جان،بعد از من هر موقع که توانستی بیا سر خاک پدرت. مبادا با مردن من، او را فراموش کنی.» روناک خواست حرفی بزند که سخن در گلویش گیر کرد و نتوانست جوابی دهد. حتی نمی توانست لحظه ای این فکر را به مغزش راه بدهد که مادر را هم در کنار خویش نداشته باشد. سخن مادر برای لحظاتی غمی مبهم را بر دلش نشاند. ولی با این حال بعد از برگشتن از قبرستان، احساس سبکی و آرامش می کرد. دیگر از آن خیالات و بی قراری های چند روز اخیر خبری نبود. با خودش گفت: شاید این فکر مادر بود که سر مزار پدر بیاییم و آرامش این جا باعث بشود تا من هم آرام بگیرم.
فصل 9
روناک جلوی آیینه رفت و مقنعه اش را سر کرد. تصویر مادر را که پشت سرش ایستاده بود از توی آیینه دید. برگشت و برویش لبخند زد. پروین دستانش را پایین برد و مانتوی روناک را مرتب کرد و در همان حال گفت: یادت باشه روناک که تو این موفقیت را راحت به دست نیاوردی پس آسان هم از دست نده. هر وقت که به مشکل برخوردی توکلت به خدا باشه. نکنه که دلشکسته و ناامید بشوی.
روناک با همان چهره ی بشاش گفت: ولی مامان هنوز که معلوم نیست قبول شده ام یا نه. پروین سرش را تکان داد و با اطمینان گفت: من می دانم که قبول می شوی. سپس کمی جلوتر رفت و تمام عشق مادری خودش را با بوسه ای بر گونه ی روناک،نثار او کرد و بعد لحظاتی را همان طور به تماشای صورت زیبای دخترش پرداخت. روناک منظور گفته های مادرش را به درستی نمی فهمید. در نظرش حرفهای او مدتی می شد که رنگ و شکل دیگری به خود یافته بودند.
صدای زنگ در شنیده شد، روناک گفت:حتما سهیلا است. آخر قرار گذاشتیم که با هم برای گرفتن نتیجه ی کنکور برویم. پروین تبسمی نمود و گفت: پس دوستت را منتظر نگذار و زودتر برو. موفق باشی. خدانگهدارتان.
romangram.com | @romangraam