#روناک
#روناک_پارت_111

روناک هم خداحافظی کرد و با شتاب خود را به در رساند. در را گشود و سهیلا را دید که در کنار شیرین ایستاده بود. پس از سلام و حرفهای اولیه، روناک رو به شیرین کرد و به شوخی گفت: امروز هم آمده ای تا مثل روز امتحان قبل از رفتنم توپ و تشر بزنی؟

شیرین ابتدا خنده ای کرد و سپس گفت:نه امروز آمده ام تا با هم برویم روزنامه ی اسامی قبولی را بگیریم و البته بیشتر به این خاطر آمده ام تا برگشتنی اگر شیرینی فروشی خوبی سراغ نداشتید و یا احتمالا یادتان رفت که شیرینی بخرید نشانتان بدهم.

سهیلا خندید و گفت: خانم را باش، هنوز خبری نشده شیرینی می خواهد. روناک در را بست و گفت: بقیه حرف ها باشد توی راه، باید زودتر برویم.

به سر کوچه رسیدند و نزدیک مغازه ی آقا ولی که شدند سهیلا به شیرین گفت: قول می دهم اگر قبول شدم از همین دکان آقا ولی برایت یک آبنبات بخرم.از همان هایی که بچه ها توی دهانشان می گذارند و با اون سوت می زنند. شیرین گفت: تو نیت خوبی نداری سهیلا، برای همین فکر نکنم قبول بشوی، پول آن آبنبات هم پس انداز کن برای سال بعد اگر قبول شدی شیرینی بدهی. مقابل در مغازه که رسیدند همزمان حبیب پسر آقا ولی هم از مغازه خارج شد و جعبه ی نوشابه ای که در دست داشت جلوی دکان روی باقی جعبه ها گذاشت.

حبیب از سال پیش که سربازی اش را تمام کرده بود توی مغازه ی خوار و ابر فروشی شان به پدرش کمک می کرد. حبیب قد بلندی داشت و از وقتی که به باشگاه بدنسازی می رفت،اندام ورزشکارانه ای پیدا کرده بود و همین امر موجب گشته بود تا عیوبی چون بیکاری و کم سوادی خود را نادیده بگیرد و تنها به هیکلش ببالد.آقا ولی و خانواده اش مثل برخی از اهالی کوچه از ساکنان قدیمی آنجا به شمار می آمدند. حبیب وقتی از سربازی برگشت چند بار مادرش را برای خواستگاری از روناک به خانه ی آنها فرستاده اما هر بار با

جواب " نه " مواجه شده بود. اما به قول خودش او آدمی بود که تا چیزی را به دست نمی آورد، راحت نمی شد.


romangram.com | @romangraam