#روناک
#روناک_پارت_95
صدایی که پروین را مامان خطاب میکرد او را از عالم پشیمانی و افسردگی بیرون اورد.برگشت و روناک را دید که از اتاق خارج شده و خود را بر روی پله ها رسانده است.روناک در حالی که میخندید دائم اسم مامان را تکرار میکرد.پروین با دیدن او برای لحظاتی نفسش بند امد.چرا که اگر روناک کمی جلو تر می امد از روی پله ها به پایین سقوط میکرد.پروین این اندیشه ی وحشتناک را از سر به در کرد و خیلی زود به خود امد.با(202)ظاهری ارام و قدم هایی اهسته طوری که روناک هول نشود و از جایش تکان نخورد به او نزدیک شد ودر یک چشم بر هم زدن او را در بغل گرفت.مهر مادری در دلش به غلیان امد و روناک را محکم در اغوش فشرد.وقتی صورتش را به چهره ی روناک چسباند اشک هایش بی محابا جاری شدند طوری که صورت روناک هم از اشک مادر خیس شد.اما ظاهرا روناک از کاری که کرده بود خرسند به نظر میرسید و از اینکه موفق شده بود چون گذشته محبت مادرش را به خود جلب کند راضی بود.مرتبا دستان کوچکش را به هم میزد وبا مامان گفتنش قلب پروین را سرشار از مهر وعطوفت خویش میکرد.در کنار خوشحالی روناک پروین هم میگفت:"دختر گلم عزیزم مامان را ببخش.اشتباه کردم.مامان به فدایت بشود.ولی قسم به ان دل کوچکت که دیگر یک لحظه هم تو را از خودم دور نمی کنم."سپس سر به اسمان بلند کرد و گفت:"خدایا شکرت من قدر این نعمت تورا ندانستم.غلط کردم خدایا."
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××
هرچه زمان میگذشت پروین سعی میکرد با محبت و رسیدگی بیشتر به روناک خطایش را در مورد چند روز کوتاهی به او جبران کند.حالا دیگر تصمیم داشت ان چه را که ناصر قبل از مرگش از او خواسته بود انجام دهد.این سخن وی را همیشه در ذهن داشت که به او تاکید کرده بود تا مراقب روناک باشد و انقدر به او برسد تا کمبود وی را احساس نکند.اما پروین یقین داشت که هر کاری هم کند هیچگاه نخواهد توانست جای خالی ناصر را چه برای روناک و چه در مورد خودش پر کند.اما حالا میتوانست لحظات تنهایی و دلتنگی اش را با دخترش بگذراند.مطمئن بود که در صورت عدم حضور روناک در کنارش همان روز های نخست پس از مرگ ناصر از فرط تنهایی و بی قراری کارش به جنون میکشید.روز و (203)شب را همراه بچه اش در خانه سپری میکرد.مهم ترین عاملی که باعث بیرون امدنش از خانه میشد رفتن به سر قبر ناصر بود.
به مرور زمان حرف های مرد را میشنید که چگونه تنها زندگی کردن یک زن بیوه و بچه ی کوچکش را کار درستی نمیدانند.همچنین میدانست که ممکن بود در اینده از سوی مردم مورد چه اتهامات و سوء ظن هایی قرار گیرد.به این دلیل که سایه ی مردی بعنوان شوهر بالای سرش نبود.اما او تصمیمش را گرفته بود و به هیچ عنوان قصد نداشت تا در راهی که پیش گرفته است قدمی پس بگذارد.باید این راه را میرفت چرا که این وصیت ناصر نیز بود.او هرگز نمیخواست که بار زندگی خودش را بر دوش دیگران بگذارد.حتی به این نکته هم واقف بود که نمیبایست چشمداشت کوچکترین کمکی از سوی رحیم اقا و عصمت که از همه به او نزدیک تر بودند را داشته باشد.گذران زندگی به خودی خود برای انها سخت بود چه برسد به این که بخواهند خرج نگهداری زن و بچه ای را هم تقبل کنند.پروین سر هر ماه مستمری را که اداره ی ناصر پس از مرگ او برای زن و بچه اش تعیین کرده بود دریافت میکرد.تقریبا مبلغی برابر نصف حقوقی که ناصر در گذشتهمیگرفت.پروین از لحظه ی گرفتن پول هر تومان ام را با دقت خرج میکرد تا مبادا در نیمه های راه کم اورد ودست نیاز به سوی دیگران دراز کند.هنگامی که پول را به او میدادند به یاد حرف های ناصر می افتاد که چگونه با امید از پیشرفت کارش صحبت میکرد و اینکه زمان بالا رفتن رتبه اش در اداره چقدر نزدیک است.وانگاه پس از این گفته هردو در رویاهایشان قصری میساختند که هردو به همراه بچه هایشان خوشبخت و کامروا زندگی میکردند.ولی اینک ان قصر طلایی فرو ریخته و ارمان های بزرگ هم در زیر ان دفن شده بود.حالا پروین بود که میبایست ساعت ها توی صف می ایستاد و موقعی که نوبتش(204)میشد حسابدار بانک با نگاهی از سر دلسوزی و ترحم مستمری او را کف دستش می نهاد و باز هم او بود و مشکلاتی که هرچه زمان میگذشت بیشتر میشدند.شب ها قبل از خواب تمام در ها و پنجره ها را قفل میکرد ولی بازهم با شنیدن کوچکترین صدایی برمیخاست و با ترذس و وحشت اطراف خانه را نگاه میکردوانگاه تا نیمه های شب از ترسدزدان و ناپاکان احتمالی خوابش نمیبرد.
روز های تنهایی و توام با حسرت گذشته و غصه ی حال و نگرانی از اینده در گذر بودند.وقتی زمان برگزاری مراسم سالگرد فوت ناصر فرا رسید پروین به سختی باورش میشد که یک سال از مرگ ناصر گذشته باشد.او که در اولین روز های از دست دادن یار زندگی اش خود را هم به مرگ نزدیک میدید و تصور میکرد که او هم دیگر مدت زیادی در این دنیا نخواهد بود اکنون شاهد گذشت یک سال از فوت ناصر بود و خودش را هنوز سالم و سر پا میدید.البته به نظر همه ی اطرافیانش او در این مدت خیلی شکسته شده بود و با داشتن سن و سال کم وجود چند چین کوچک در اطراف چشمانش حکایت از غم درون و رنج زندگی اش داشت.مراسم اولین سالگرد درگذشت ناصر ساده اما ابرومند برگزار شد.مقداری از هزینه ی مراسم را رحیم اقا به اصرار تقبل کرد و ما بقی را پروین با استفاده از پس اندازی که به سختی و مرارت در طی یک سال گذشته جمع کرده بود پرداخت.این بار هم کسی از اقوام ناصر حضور نداشت.برای کسانی که پروین و ناصر را میشناختند مانند دوستان و همسایه ها مسجل شده بود که ناصر کس و کاری نداشته و ندارد.در غیر این صورت در طول این یک سال لا اقل باید یک نفر از انها در این مراسم یا سر مزار حضور میافت.پروین هم دیگر امیدی به ملاقات دوباره ی ان ها نداشت چرا که به نظرش اگر قرار بر دیداری بود میباید در مدت این یک سال صورت میگرفت و(205)از ان ها خبری میشد.چه عاملی مهمتر از مرگ فرزند و برادرشان که میبایست انها را در اینجا میکشاند؟پروین میدید که حتی امکان دسترسی به یکی از افراد خانواده ی ناصر هم وجود ندارد تا در صورت اگاه نبودنشان از این اتفاق انها را خبر دار کند.انگار نه تنها جبار خان از روز نخست صاحب پسری به اسم ناصر نبوده بلکه سایرین هم وجود او را به فراموشی سپرده و برای همیشه ترکش گفته بودند.اما برای پروین غم دوری از ناصر هر روز سخت تر از قبل میشد.ولی چاره ای نداشت جز اینکه به دنبال حرکت عقربه های ساعت پیش برود و بار این غصه لا علاج را به دوش کشد.
8
romangram.com | @romangraam