#روناک
#روناک_پارت_94

××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××

روز های تلخ و سیاه هم مثل روز های شاد و خاطره انگیز به سرعت میگذشتند و مراسم شب هفت هم برگزار شد.در طی این مدت اصرار رحیم اقا و عصمت به پروین برای مدتی زندگی در خانه ی انها سودی نبخشید.پروین روز و شب را با خاطرات سر میکرد.هر گوشه از خانه یاد اور لحظه ای از زندگی با ناصر بود.اینک دیگر تلخ ترین اتفاق زندگی اش را تا حدی باور داشت اما نه به طور کامل.صبح ها به این امید بیدار میشد بلکه همه ی اتفاقات را درخواب دیده باش ودر طول روز خود را دلخوش میساخت به این که با نزدیک شدن غروب ناصر مانند همیشه از اداره باز میگردد.در واقع روز ها وساعت ها دیگر در نطرش معنای همیشگی را نداشتند.انگار با مرگ ناصر زمان هم برای پروین مرده بود.روز ها بر سر مزار همسرش میرفت و ساعت ها با او دردو دل و گفت و گو میکرد.گویی ناصر مقابلش نشسته باشد وحرف های او را بشنود.و در این بین عصمت نگران پروین بود.میترسید با این روشی که او در پیش گرفته باعث نابودی خود و بچه شود.از این رو همواره پیش او بود و تنهایش نمیگذاشت.فقط در طول روز ساعتی برای رسیدگس به منزل و غذای شوهرش به خانه ی خود میرفت.در این مدت همه ی کارهای روناک بر عهده ی عصمت بود.از تر و خشک کردن تا خواباندن و سیر کردنش و پروین هم (199)مانند زنی که شاهد گریه کردن شیر خوردن و خندیدن بچه ی کس دیگری باشد فقط نظاره گر بود.

تقریبا ده روز پس از فوت ناصر اوایل صبح عصمت شیر روناک را داد و بعد از اینکه اورا مرتب کرد وی را در جایش نهاد.اکنون دیگر روناک به ان شیشه ی شیر عادت کرده بود.گاهی هم حمیده می امد و اورا در شیری که متعلق به بچه اش بود سهیم میکرد.عصمت سپس به سراغ چادرش رفت و ان را بر سر انداخت.میدانست که پروین توی حیاط است.از پله ها پایین امد و اورا دید که لب حوض نشسته و چشمانش را به اب صاف ان دوخته است.به طرف او رفت و گفت:"خب پروین جان من دیگر باید بروم."پروین متعجب و غافلگیر از جایش بر خاست و پرسید:"میخواهید بروید خانه؟ولی حالا که موقع ناهار رحیم اقا نشده.تا ظهر وقت زیادی مانده."عصمت نگاهی به دیدگان پروین که باز هم به خاطر گریه قرمز گشته بود انداخت و گفت:"من دیگر باید رفع زحمت کنم .شرمنده ام که کار بیشتری از دستم بر نمی اید.خودت که میدانی رحیم اقا نمیتواند برای خودش یک چایی هم دم کند.من هم باید بروم سر خانه و زندگی ام نمیتوانم که برای همیشه اینجا بمانم تو هم که هرچه ما میگوییم قبول نمیکنی که مدتی بیایی و پیش ما باشی.میدانم که پایم را از این در بیرون بگذارم یک دلم این جا پهلوی تو و روناک است ولی چاره ای ندارم."پروین ملتمسانه گفت:"شما بروید من از تنهایی چه کنم؟"عصمت نگاه معنا داری به پروین انداخت و گفت:"تنها چرا؟تو روناک را داری و بالاتر از ان خدارا.پس به خاطر خدا به بچه و زندگی ات برس."

در این جا بود که عصمت حرفی را که چند روزی میشد در دل نگه داشته بود عنوان کرد و گفت:"تو فکر کرده ای اگر یک جا بنشینی و دست از خودت و بچه و زندگی ات بکشی کار خوبی کرده ای؟یا به خیالت رسیده(200)که اینطوری روح ان مرحوم از توشاد میشود؟من نمیگویم که شوهر مرحومت را فراموش کنی ولی کمی هم به فکر خودت و روناک باش.توی این چند روزه شده ای پوست و استخوان نه چیزی میخوری و نه میخوابی اگر به فکر سلامتی خودت نیستی به من مربوط نیست ولی اقلا مراقب روناک باش.تو یک مادری نمیدانم چه طور دلت می اید ده روز سراغ بچه ات را نگیری؟"لحن کلام عصمت ارام تر شد و با صدایی مملو از غم و ناراحتی گفت:"به خدا ناصر را از همه ی داماد هایم بیشتر دوست داشتم.مثل پسرم بود .قربان خدا بروم که همیشه ادم های خوب را زود تر از بقیه پیش خودش میبرد.چه کسی باورش میشود که ناصر دیگر نباشد؟اول بار که اورا دیدم مهرش به دلم نشست.فهمیدم جوان پاک و نجیبی است و میتواند تو را خوشبخت کند."

عصمت به چهره ی پروین نگریست که چگونه اشک از چشمانش جاری شده بود.بعد گفت:"ولی چه باید کرد؟خواست خدا در این بوده راضی باش به رضای خدا.مطمئن باش اگر به خودت و بچه ات برسی روح ان خدا بیامرز هم توی ان دنیا از تو راضی میشود."پروین قادر به گفتن حرفی نبود.عصمت نزدیکش شد صورت وی را بوسید وبا دست اشک های او را پاک کرد سپس گفت:"هر وقت بتوانم می ایم تا تو وروناک را ببینم.تو هم اگر نظرت عوض شد فورا به ما خبر بده.کمی از وسایلی که احتیاج داری جمع کن و بیا پیش ما زندگی کن.قدم جفتتان روی تخم چشمانم."پروین گفت:"ولی من نمیتوانم یک روز هم دور از این خانه سر کنم.هرچه دارم و ندارم اینجاست."کمی بعد عصمت خداحافظی کرد و رفت.

بعد از رفتن عصمت پروین توی حیاط تنها ماند.باز هم خاطرات تلخ و شیرین چند سال گذشتهاز هر طرف به او هجوم اوردند.همواره با(201)یاداوری درد های ناصر و بیماری او خویش را لعن و نفرین میکرد.نمیتوانست خودش راببخشد چرا که به خیال خود اجازه داده بود اجازه داده بود بیماریی که امکان معالجه ان در تهران وجود داشت اینگونه ناصر را از پای دراورد واورا هم در عزای از دست دادن همسرش به سوگ بنشاند.خود را در مرگ ناصر مقصر اصلی قلمداد میکرد.هرگاه که در خیالات بی حاصلش غرق میشد ازخود میپرسید:"چرا قبول کردم ناصر اینده ی من و روناک را بر سلامتی خودش ترجیح دهد؟به خدا حاضر بودم توی کوچه راه بیافتم و کاسه ی گدایی دست بگیرم ولی ناصر زنده باشد.من چه طور زنی هستم که اجازه دادم شوهرم درد بکشد اما سر سوزنی از وسایلمان کم نشود؟آخر من حالا با این خانه و زندگی بدون ناصر چه کنم؟بنشینم و از ان ها لذت ببرم؟یا دلم را خوش کنم فردا صاحب خانه به سراغمان نمی اید و جل و پلاسمان را توی کوچه نمیریزد؟ویا خیالم از بابت خرجی خانه راحت باشد چون از این پس حقوق ناصر را به من میدهند؟به خدا قسم که همه ی اینها فقط باعث رنج و عذاب من است باعث خجالت و سرشکستگی ام اس تا راحتی ام.خدایا چه میشد اگر من به جای ناصر میمردم؟"جمله ی اخر کلماتی بودند که همواره پروین در پایان فکر ها و تصوراتش بر زبان می اورد.دعایی بیهوده و غیر معقول ارزویی که خودش نیز به عبث بودن ان اطمینان داشت.


romangram.com | @romangraam