#روناک
#روناک_پارت_93

چهره ی ناصر در نظر پروین بیش از هر زمان دیگری مهربان و جذاب بود. دقایقی را همان طور به او نگاه کرد. می خواست گریه کند و بر سر و روی خود بزند اما دلش نیامد که با شیون و سر و صدا به خیالش این آرامش و خواب راحت ناصر را بر هم بزند. رحیم آقا به او نزدیک شد و گفت: «دخترم، دارد دیر می شود. بهتر است بروی.» اما پروین می خواست که ساعتها همان طور کنار ناصر باشد. دلش می خواست که غم ها و غصه های آن روزش را به او بگوید. او که وقتی زنده بود، با وجود ناراحتی های زیاد خودش، سنگ صبور پروین بود و همواره با سخنان دلگرم کننده ی خود به او امید می داد. لحظه هایی که خود را تنها و غمگین می یافت، ناصر را مقابلش می دید و آنگاه وی بهترین پشتیبان و همراهش می شد. ولی اینک که بیش از هر وقتی دلش مالامال از غصه و درد بود و حالا که خود را بیشتر از هر زمانی تنها احساس می کرد، به چه کسی می توانست روی بیاورد؟ دست کمک به سوی چه کسی دراز می کرد تا او را یاری دهد؟ ناصر همانند شمع فروزان زندگیش بود که اکنون با خاموش شدنش، پروین را در تاریکی مطلق تنها گذاشته بود. موقعی که می بایست بالاجبار از ناصر جدا می شد و آرزوی دیدار مجدد او را فقط در آن دنیا به ذهن راه می داد، سر خم کرد و بوسه ای آرام بر پیشانی سرد ناصر نهاد. بوسه ای که مفاهیم بسیاری می توانست در خود داشته باشد: عشق، وفا، غم، جدایی و وداع.

نیم ساعت بعد، همه در قبرستان بودند؛ گورستانی که مردم کرمانشاه آن را با نام باغ فردوس می شناسند. تشییع کنندگان عبارت بودند از رحیم آقا و عصمت به همراه دختران و شوهرانشان، همچنین همسایه ها و عده ای معدود از آشنایان. علاوه بر اینان در این جمع چند تن از همکاران ناصر هم حضور داشتند. هنگامی که آخرین بیل های خاک بر روی قبر ریخته شد، واپسین شعله ی امید پروین هم برای روی دادن معجزه ای در زیر خاکستر وجودش خاموش گشت و مُرد. پروین مردان گورکن را دید که چه بی خیال و خونسرد با پشت بیل، روی خاک را صاف کردند و رفتند. به عقیده اش اینان سنگدل ترین انسان ها بودند. اصلاً در نظر او کسی که بتواند پیکر ناصر را زیر خاک کند، نباید در سینه دلی داشته باشد. مردها که از کنار قبر فاصله گرفتند، نوبت به زن ها رسید. پروین پیش از همه خود را بر سر مزار ناصر رساند. صورتش را بر خاک نهاد و ضجه زد. و به این ترتیب آخرین ورق دفتر عمر ناصر، پسر جبار خان هم به پایان رسید. کاسه ی عمر ناصر که قدیمی ها عقیده دارند هر گاه پر شود، عمر انسان نیز به پایان می رسد، زودتر از موعد مقرر پر شده بود. پیکر پسر کوچک جبارخان، مالک بزرگ و خان معروف کرمانشاه، به دور از پدر، برادر، خواهر و سایر افراد خانواده و بستگانش به خاک سپرده شد و آرزوی دیدار مجدد آنها را با خود به گور برد. مراسم عزایش ساده و نسبتاً خلوت برگزار شد. بدون تشریفاتِ خاص طبقه ی دولتمندان و به دور از ازدحام تشییع کنندگان سرشناس همطراز خانواده ی خویش، در زیر آفتاب سوزان تابستان، مردی با صدای بلند آیات قرآن را می خواند و در سوی دیگر زنان شیون میکردند. آشنایان و همکاران ناصر، همان جا به رحیم آقا و پروین یا به قولی صاحبان عزا تسلیت گفتند و رفتند. جواد هم که در بین آنها بود وقتی بر سر قبر آمد، مدتی را بی توجه به دیگران به سختی گریست. صورت گوشتالودش این بار از فرط گریه سرخ شده بود.موقع رفتن خطاب به پروین گفت: « به خدا قسم، ناصر را بیشتر از برادرم دوست داشتم. هنوز هم باورم نمی شود، او مرخصی گرفت که استراحت کند و سلامت به سر کارش برگردد. ولی امروز خبر دادند که فوت کرده. آخر او چه دردی داشت که او را اینطور از پا در آورد؟» و نتوانست ادامه دهد و دوباره به گریه افتاد. بالاخره به سختی توانست تسلیت بگوید و برود. مرد قرآن خوان هم رفت و کمی بعد جز مویه ی پروین و عصمت هیچ صدایی به گوش نمی رسید.

با تاریک شدن هوا دیگر به غیر از رحیم آقا و عصمت و پروانه و شوهرش کسی در خانه ی ناصر باقی نمانده بود. همه به خانه هایشان برگشته بودند تا شب را در کنار خانواده ی خود، دور سفره ی شام بنشینند و به زندگیشان ادامه دهند. اما پروین در پوششی سیاه کنج اتاق نشسته و به روبرو خیره شده بود. به انسانی می مانست که روحش جای دیگری بوده و فقط جسمش در آن گوشه ی خانه افتاده باشد. تنها به هم خوردن هر چند وقت یک بار پلکهایش، خبر از زنده بودنش می داد. شاید هم روح خود را در قبرستان، کنار مزار ناصر به جای نهاده بود! خانه را سکوت رنج آوری پر کرده بود. همگی در نوعی تفکر و یا خلسه فرو رفته بودند. هر کسی غرق در

افکار درهم تنیده ی خود بود همه به نوعی داشتند اتفاقات ان روز را در خاطر خویش یاد اوری و تجسم میکردند.گاهی این سکوت را نفس بلند یکی از افراد حاضر که به صورت اهی پر معنا شنیده میشد در هم میشکست.در این حین در حیاط به صدا در امد.یاور از جایش برخاست و به سمت در رفت.اضطراب و هیجان وجود پروین را فرا گرفت.در نظرش ناصر همانند مسافری بود که حالا خیلی زود از سفر بر گشته است.از ته دل خدا خدا میکرد که وقتی یاور در را باز میکند با خوشحالی برگردد و نوید بازگشت ناصر را بدهد.مسلما پروین به این زودی ها نمیتوانست رفتن ناصر را برای همیشه بپذیرد رفتنی که بازگشتی در ان نبود.

در اتاق باز شد و یاور با همان قیافه ی افسرده در حالی که روناک را در بغل داشت وارد گشت.پروین دل شکسته و مایوس به دیوار تکیه داد.او حتی در ان روز روناک را هم فراموش کرده و از یاد برده بود که طفلی دارد که نیازمند اوست.یاور درحالی که بچه را به عصمت میداد گفت:"زن همسایه بود.میگفت بچه خیلی بی طاقتی میکند.گناه دارد طقل شیر خواره باید پیش مادرش باشد."و عصمت روناک را نزد پروین برد.لب های خشک روناک حکایت از تشنگی و گرسنگی داشت.عصمت ارام گفت:"امروز بچه را گذاشتم پیش فرزانه خانم که خودش بچه ی شیر خوار دارد.ولی مثل اینکه روناک از ان بچه هایی است که شیر کسی به جز مادرش را نمیخواهد.نگاهش کن طفلک از گرسنگی لب هایش باز نمیشود بگیرش مادر این بچه چه گناهی دارد؟"پروین بی انکه به روناک نگاه کند گفت:"تو را به خدا ببریدش.چیزی که من حالا میتوانم به او بدهم فقط گریه و غصه است که هیچکدام هم سیرش نمیکند."

عصمت که دیگر تحمل دیدن حال روناک را نداشت بلند شد واورا به (198)دخترش سپرد و خود به اشپز خانه رفت.خوشبختانه داخل یخچال کمی شیر بود.ان را بیرون اورد و گرم کرد.پس از گرم شدن شیر را در شیشه ریخت و کمی تکان داد.وقتی به اتاق برگشت روناک را در بغل گرفت و پستانک شیشه را به لب های او نزدیک کرد.بچه در ابتدا حاضر به خوردن ان نبود ولی کم کم که چند قطره شیر روی زبانش ریخته شد لبان کوچکش پستانک را گرفت و شروع به مکیدن کرد.


romangram.com | @romangraam