#روناک
#روناک_پارت_92
باز میگشت، کسی که در نظر دوستان و آشنایان الگوی یک انسان واقعی و شوهری نمونه بود، اینک نفس گرمش بالا نمی آید؟ عصمت با لحنی که آکنده از غم و سرشار از ماتم بود رو به پروین گفت: « گریه کن پروین، بغض دلت را خالی کن. حواست هست؟ همه ی این آدمها را می بینی؟ برای عزای از دست رفتن ناصر به اینجا آمده اند. ناصری که آنهمه دوستش داشتی، برای همیشه رفت. پروین، ناصر مُرد. دیگر از مریضی و درد و رنج خلاص شد.»
سخنان عصمت قلب پروین را صد تکه کرد و سپس به آتش کشید. به یکباره تمام وجودش از شراره های غصه ی جانکاه درونش، شعله ور شد و سوخت. و انگاه خود، مانند آتشفشانی که مدت ها خاموش بوده است، به ناگاه فوران کرد. آن وقت بود که دیگر کسی تاب ایستادگی در برابر ناله های جانسوزش را نداشت. پروین هر چه بیشتر می گریست، بیشتر متوجه عمق مصیبت و بیچارگی اش می گشت. از این رو به مانند کسی که بخواهد آخرین توانش را با گریه و زاری از دست بدهد، ناله می کرد. بعدازظهر که شد، نوبت به خاکسپاری رسید. رحیم آقا به کمک چند تن از همسایه ها و دامادهای خودش، مراسم را اداره می کرد.
وقتی زمان حرکت فرا رسید، زن ها بلند شدند تا به همراه مردها رهسپار گورستان شوند. عصمت و پروانه هم به پروین کمک کردند تا برخیزد. در پاهای او رمقی وجود نداشت. حتی تحمل برداشتن یک قام به جلو را هم در خود نمی دید. اما به هر زحمتی که بود به کمک زنان وارد حیاط و سپس سوار مینی بوسی که مقابل در ایستاده بود شد. پروین سرش را به شیشه ی ماشین نهاد. از میان کسانی که توی کوچه در رفت و آمد بودند، یک آن رحیم آقا را دید. در نظرش قیافه ی وی با چهره ای که چند روز پیش دیده بود خیلی فرق می کرد. انگار طی این مدت کوتاه، به اندازه ی چند سال پیرتر شده بود. رحیم آقا هم متوجه پروین شد و وقتی او را با آن حال و روز دید، اشکهایش بار دیگر فرو ریختند.
دیدن این منظره برای آن پیرمرد، چیزی کمتر از شنیدن خبر مرگ ناصر نبود. او که پروین را همچون دختر خود دوست داشت، اینک باید شاهد نهایت غم و اندوه وی می بود. ماشین ها به راه افتادند و از کوچه و خیابان ها گذشتند. پروین از داخل مینی بوس مردمان را می دید که در نظرش شاد و آسوده به این سو و آن سو می رفتند، تلاش آنها برای زندگی و فردای بهتر بود؛ چیزهایی که در نظر او دیگر معنا و مفهموی نداشتند. ماشین ها که ایستادند، چشمش به محلی افتاد که چند سال پیش هم آن را دیده بود؛ وقتی که پدرش مرد و او را برای کفن و دفن به آنجا آوردند.
پس از پیاده شدن، تعدادی از مردها به سمت غسالخانه رفتند و مابقی به همراه زنها بیرون منتظر ماندند. عصمت یکدفعه متوجه پروین شد که به حرکت درآمده و مسیر غسالخانه را در پیش گرفته بود.خودش را به او رساند، دستش را گرفت و گفت: « کجا می روی؟ صبر کن. الان او را می آورند.» اما پروین مصمم گفت: « می خواهم یک بار دیگر ناصر را ببینم.» و بعد از این حرف دوباره به راه افتاد. وقتی به در غسالخانه رسید، صادقی که در داخل قرار داشت با دیدنوی به سمتش آمد، او که می دانست پروین چه قصدی دارد پرسید: « مطمئنید که طاقت دیدن آن مرحوم را دارید؟» واژه ی مرحوم تن پروین را لرزاند. از اینکه می دید نام ناصر را با کلمه ی مرحوم یاد می کنند.برای لحظاتی نفسش بند آمد. چشمان سرخش را به صادقی دوخت و به سختی گفت: « ناصر شوهرم است. دیدن دوباره ی او اولین و آخرین آرزوی زندگی ام است.»
صادقی دیگر نتوانست چیزی بگویید. آهسته گفت: « خواهش می کنم چند لحظه صبر کنید.» بعد خودش به غسالخانه بازگشت. برگشتن مجدد صادقی در نظر پروین بهاندازه ی چند ساعت به طول کشید. وقتی که اجازه ی وارد شدن را به او دادند، با قدم های لرزان و کوتاه وارد شد. اولین بار بود که فضای درونی غسالخانه را می دید. حتی وقتی پدرش مرد، رحیم آقا نگذاشته بود که پروین داخل آنجا شود، زیرا عقیده داشت دیدن مرده در آن مکان و در آن حال برای یک دختر جوان خوب نیست. اما ایندفعه رحیم آقا و داماد بزرگش و همچنین صادقی و یکی دیگر از همسایه ها با دیدن او به آرامی عقب رفتند و راه را برایش باز کردند. ولی پروین متوجه حضور هیچکس نبود، چرا که کسی را نمی دید. فضای اطراف در نظرش تیره و غبار آلود می آمد. چشم هایش را چند بار باز و بسته نمود و تمام سعی اش را به کار برد تا کمی هوش و حواس خود را باز یابد. سرانجام در میان هاله ی مه گرفته ی پیرامونش، ناصر را دید که بر روی سکویی دراز کشیده و پارچه ای سفید رنگ بر روی او انداخته بودند. قسمتی از شانه های برهنه اش از زیر پارچه پیدا و چند تار از موهای مشکی رنگ و خیسش هم روی پیشانی اش افتاده بود.
romangram.com | @romangraam