#روناک
#روناک_پارت_91
اما هرچه میکوشید فایده ای نداشت دقایقی بعد چشما پروین شاهد پایین امدن پیکر ناصر از پله ها بود.اما ناصریکه میان پتو پیچیده شده بود و چون زورقی که بر امواج ارام اب در حرکت باشد بر روی دستان مردها پیش میرفت
صدای گریه روناک همچنان به گوش میرسید یکی از زنان به سوی اتاق رفت تا او را ارام سازد.هرقدم که مردها نزدیکتر میشدند قلب پروین هم تندتر میزد.دلش میخواست که دست فرو برده قلبش را از جا کنده و به دور افکند .نه می توانست چیزی بگوید و نه کاری کند.حس
می کرد که دو زنهٔ سنگین به پاهایش بسته شده و توان هر حرکتی را از او گرفته است.قادر به برداشتن گامی به طرف ناصر که می رفت برای همیشه تنهایش بگذارد نبود.ناصر او می رفت که تا ابد از زندگی در این دنیا خداحافظی کند.از زنش پروین که او را عاشقانه می پرستید،از دخترش که دیوانه وار دوستش می داشت و از خانه ای که بهترین روزهای عمرش را در آن سپری کرده بود.صدای "لااله الا الله" و "محمد رسول الله"در خانه طنین انداز شده بود.زنان پروین را در حلقهٔ خود گرفته بودند،اما او چون مجسمه ای فقط به این مناظر می نگریست.به یکباره چشمانش هم توانایی خود را از دست دادند و مقابل دیدگانش پردهٔ سیاه رنگی افتاد و دیگر چیزی نفهمید.
پلک های خسته و ناتوان پروین به آرامی گشوده شدند.همانند کسی که از خواب گرانی بیدار شده باشد،منتظر بود تا همه چیز را همانطور به دلخواه،چون سابق ببیند و سپس خدا رو شکر کند از این که آنچه بر او گذشته،بختکی بیش نبوده.اما صحنه هایی که در برابر چشمانش هر لحظه واضح تر و شفاف تر می گشت،غیر از آن چیزی بود که انتظارش را داشت.مبهوت و متحیر اطرافش را نگاه کرد،اتاق پر بود از زنان سیاه پوشی که با شیون و زاری خود بدترین آهنگ دنیا را به گوش او می رساندند.در میان آن هیاهو،پروین صدای آشنایی را شنید.با حالتی آکنده از ضعف و ناتوانی،سرش را چرخاند و آنگاه متوجه زنی که کنارش نشسته بود شد.عصمت را دید که با چشمانی متورم از فرط گریه به او می نگرد.چند ردیف زخم باریک برروی گونه های وی دیده می شد.پروین هیچگاه او را این چنین افسرده ندیده بود.عصمت با وی حرف میزد ولی کلماتش در میان گریهٔ زنان گم می شد و پروین فقط جنبیدن لبان او را میدید.به مرور تصویرهای آن روز صبح از گوشه و کنار حافظه اش بیرون آمدند و مقابل دیدگانش هویدا گشتند.دلشوره های دم صبح،بیدار نشدن ناصر از خواب،به کوچه رفتن و کمک طلبیدن،آمدن مردان به خانه،دیدن ناصر با آن وضعیت و سپس غش کرد خودش.حتی صدای گریه های روناک در گوشش زنگ میزد.
نمی دانست چه مدت بیهوش بوده،ام هنوز هم نوعی کرختی و سستی را در تنش حس می کرد.زن ها وقتی متوجه به هوش آمدن پروین شدند،منتظر ماندند تا او با شیون و مویه در عزای از دست دادن شوهرش،چشمهٔ اشک چشمان را جوشان کند.اما پروین که از بیدار بودن خود اطمینان داشت،این بار امیدوار بود تا بلکه مردهایی که ناصر را با خود از خانه بیرون برده بودند،الساعه همراه او بازگردند و بگویند در مورد مردن او دچار اشتباه شده اند و تمام آن مدتی که آنها فکر می کرده اند ناصر مرده،او در خواب بوده است.آخر پروین چطور می توانست بپذیرد که ناصر مرده،در حالی که او را زنده تر از هر زنده ای می پنداشت؟او چگون قادر بود برای ناصر شیون کند در صورتی که مرگ او را باور نداشت؟
رفته رفته بغض سنگین راه گلویش را می بست و در او احساس خفگی ایجاد می کرد.اتاق و آدم های داخلش چون موج دریا که به ساحل می آید و برمی گردد،در نظرش جلو و عقب می رفت.عصمت همچنان از پس پردهٔ اشک او را می نگریست.به خوبی می توانست حال پریشان و زار او را درک کند.خود او هم وقتی آن روز صبح به خانهٔ آنها آمده بود با دیدن مردان و زنان سیاهپوش،تا ساعتی همچون انسان های گیج و منگ فقط پیرامونش را نگاه می کرد.پذیرفت این حقیقت برای کسانی که ناصر را از نزدیک می شناختند سخت و باورنکردنی بود.چه کسی باورش می شد که جوان برازنده و خوش خلقی که در دل اطرافیانش جای داشت،ناصری که هرروز صبح آراسته و به موقع سرکار می رفت و غروب سروقت به خانه
romangram.com | @romangraam