#روناک
#روناک_پارت_90

با برآمدن آفتاب و پاشیدن انوار زرد فام خود بر کوی و بام شهر ، پروین هم از خواب بیدار شد. نیمه های شب بدون آن که خود متوجه شود خوابش برده و اینک صبحگاهان برخاسته بود. روسری اش را مرتب کرد و به سمت حیاط رفت تا دست و صورتش را بشوید. وقتی به اتاق برگشت به ناصر نگاهی کرد که آرام و راحت چشمانش را بسته و گویی به خواب عمیقی فرو رفته بود. به آشپزخانه رفت و سماور را روشن کرد. دلشوره ای عجیب در درونش موج می زد ؛ نگرانی مبهمی که علت آن را به درستی نمی فهمید. هرچه می کرد نمی توانست قلب تب دارش را آرام سازد. از موقعی که از

خواب بیدار شده بود,این حالت را داشت و رفته رفته هم در او بیشتر جان میگرفت.دستش به کار نمیرفت.همانند کسیکه چیزی را گم کرده باشد دور خودش میچرخید .احساسی پیدا کرده بود که تا انروز صبح هیچگاه لمس نکرده بود.به روناک نگریست اوهم خوابیده بود.تصمیم گرفت ناصر را بیدار کند شاید که سخنان ارام ودلنشین وی مرهمی باشد بر دل بیقرار ان روزش ,بادست ناصر را تکان داد و اهسته او را چند بار صدا زد.اما ناصر هیچ عکس العملی از خود نشان نداد .اینبار او را محکمتر تکان داد وبلندتر صدازد ولی بازهم ناصر حرکتی نکرد.اهنگ قلب پروین هر لحظه شدیدتر میشد اما انگار میخواست چیزی را به بقبولاند که گفت:ناصر میدانم که دیروقت خوابیده ای اما بلندشو باهات کار دارم

لیکن هیچ جوابی نشنید دستش را بی اختیار به سوش پیشانی ناصر برد و هنگامیکه ان را سرد و یخ کرده لمس کرد,فورا دستش را عقب کشید

تمام تن پروین اشکارا میلرزید,نفسهایش مانند ادمیکه مسیری طولانی دویده باشد به شماره افتاده بود.اینبار فریاد زد:ناصر,ناصر بلندشو.باتو هستم

از صدای بلند او روناک از خواب پرید و بنای گریه کردن نهاد.نگاه پروین بر چهره ناصر خیره ماند که اسوده دیدگانش را برهم گذاشته بود و گویا هیچ صدایی را در این دنیا نمیشنید ,نه فریاد پروین که عاجزانه او را صدا میکرد ونه گریه های بی امان روناک را.حتی دیگر اثری از درد و ناراحتی های مداوم چندماه گذشته هم در او پیدا نبود.پروین چون پیکری بی روح مدتی را به همان حال کنار ناصر خشکش زد و بعد اهسته بلند شد و چند گام به عقب نهاد اما ناگهان سراسیمه از اتاق بیرون دوید بی انکه متوجه گردد خود را داخل کوچه انداخت و سردرگم هر دری را که مقابل خود دید کوبید و کمی بعد درها یکی پس از دیگری باز شدند

پروین با گریه وزاری از همسایه ها کمک طلبید اغلب مردان همسایه به سرکار رفته بودند اما چند نفریکه در خانه حضور داشتند بهمراه عده ای زن شتابان خود را به خانه انها رساندند صادقی که ان روز نوبت تدریسش در ساعات بعد از ظهر بود پیش از سایر مردها خودرا به اتاقی که ناصر درر انجا قرار داشت و به بالین او رساند.بادست پلکهای او را عقب برد و چون هیچ حرکتی در مردمک چشمان وی ندید سر بر روی سینه اش گذاشت اما صدای امیدوار کننده قلب ناصر راهم نشنید به بدن او دست زد و موقعی که سردی مشمئز کننده ان را احساس کرد مطمئن گشت که کار از کار گذشته اشت.زنها توی حیاط پروین را گرفته بودند واو را با سخنانشان امیدوار میکردند.اما وقتی که صدای گریه همزمان و بلند مردها را ازتوی اتاق شنیدند همگی عمق فاجعه را دریافتند پروین سعی داشت تا از میان زنان بگذرد و خود را به کنار ناصر برساند اما زنها جلویش را گرفتند و به سختی مانع از رفتنش شدند.پروین دست و پا میزد و مثل اینکه کابوسی وحشتناک ببیند میخواست که با تقلا زودتر بیدار شود و خود را ار شر دیدن ان صحنه های وحشتناک و شنیدن ان صداهای زجراور خلاص گرداند


romangram.com | @romangraam