#روناک
#روناک_پارت_89

حرف های ناصر یکی پس از دیگری چون ضربه های دشنه ، سینه ی پروین را می درید. با ناراحتی و بغض گفت :« تو اگر از زندگی با من پشیمانی روراست بگو ، دیگر چرا با این حرف ها آتش به قلبم می زنی؟ من از کجا می دانستم که خانواده ات از این شهر می روند وگرنه یک کاری می کردم ؛ هر کاری که از دستم برمی آمدم. » ناصر که انگار حرف زدن هم برایش مشکل شده بود ، نفس نفس زنان و با جملاتی بریده به پروین گفت :« خدا شاهد است ، تنها چیزی که مرا درحال حاضر آرام می کند ، بودن تو در کنارم است. موقعی که می بینم تو نزدیکم هستی ، دیگر دردهایم را فراموش می کنم. این چند سال بودنم با تو ، برایم مثل چند ساعت گذشت. وقتی که روناک به دنیا آمد ، دیگر خوشبخت تر از خودم در دنیا ، آدمی را سراغ نداشتم. ولی ظاهراً دوره ی خوشی ما کوتاه بود. اطمینان دارم که با هیچ زن دیگری ، به اندازه ی بودن با تو احساس سعادت نمی کردم. افسوس من از چیز دیگری است. از این که نه توانستم کاری برای تو و دخترم بکنم و نه دل پدر پیرم را به دست بیاورم. »

دردی که در وجود ناصر جریان داشت او را برای چند لحظه از سخن گفتن بازداشت. پروین دیگر نمی خواست بیشتر از آن ، حرف های تلخ ناصر را بشنود. تحمل آن گفته ها هم تا آن لحظه در نظرش عجیب بود. می خواست بلند شود که ناصر مچ دستش را گرفت. رمق چندانی در دستان ناصر نبود ، اما توانست با استفاده از آخرین نیروی باقیمانده اش ، مانع برخاستن پروین شود. با خواهش و تضرع و با لحنی افسرده گفت :« کدام حرف؟ این ها که می گویی حرف نیست ، آلت شکنجه ی من است. قبول دارم که مریضی ات خطرناک است ، اما نه آن حد که تا این آخر شب بیدار باشی و دم از رفتن و رسیدن اجل بزنی. »

ناصر تلاش می کرد تا مابقی توانش را در گفتن حرف هایش به کار گیرد ، پس گفت :« منطقی باش پروین. می دانم که مرگ و زندگی دست خداست. اما هرکسی حال خودش را بهتر از دیگران می فهمد. من شاید چندین سال دیگر هم زنده بمانم ولی حالا وظیفه ی خودم می دانم که چیزهایی که باید گفته شود را بگویم. تو هم باید صبور باشی و گوش کنی. » و هنگامی که پروین را ساکت دید ادامه داد :« حالا خوب شد. فکر می کنم که حق داشته باشم به عنوان شوهرت چند تقاضا از تو بکنم. اول این که : بعد از خدا ، روناک را به تو می سپارم. هرکاری می توانی برایش بکن تا جای خالی مرا احساس نکند. طوری او را بزرگ کن که باعث افتخارمان بشود. دوم : اگر بعد از مردنم ، پدرم را دیدی به او بگو که ناصر خیلی دوست داشت قبل از رفتنش یک بار دیگر تو را ببیند ولی نشد. از او بخواه که مرا حلال کند. تو هم پروین مرا حلال کن ، اگر شوهر خوبی برایت نبودم ، اگر قبل از این که کاری برایت بکنم ، تنهایت گذاشتم. ولی تو جوانی ، نباید زیاد تنها بمانی. تو حق داری با هرکسی که دوست داشتی ... »

سخنان و یا درواقع تقاضاهای دم آخر ناصر با فریاد پروین قطع شد. دیگر نتوانست صبوری به خرج دهد. بانگ اعتراض و صدای گریه هایش اتاق را پر کرد. با قلبی نالان گفت :« بس کن دیگر ، چرا هذیان می گویی؟ ناصر ، نگذار این وقت شب به خاطر فرار از تو و حرف هایت آواره ی کوچه ها بشوم. تا این جایش که شنیدم بس است. ما هنوز اول راهیم ، کو تا به مقصد برسیم! به آدم های دور و برت نگاه کن. با وجودی که هشتاد ، نود سال از عمرشان گذشته ، اما هیچ وقت از مردن و ناامیدی حرف نمی زنند. » و بعد لحن کلامش آرام تر شد و سپس با خواهش و زاری گفت :« ناصر ، به خدا حاضرم تا آخر عمر کنیزیت را بکنم. هرچه بگویی همان کار را می کنم. قول می دهم که هیچ شکایت و اعتراضی هم نکنم. فقط دیگر از این حرف ها نزن. آخر فکر کرده ای من چه هستم؟ یک تکه سنگ که بنشینی رو به رویش و هرچه که دلت خواست به او بگویی؟ »

ناصر آهی کشید. چشمان خسته اش را به زحمت باز کرد و گفت :« به خدا اگر تو را نمی شناختم ، این طور با تو صحبت نمی کردم. تو خیلی صبورتر و عاقل تر از آنی که من فکر می کنم. این اتفاق را به عنوان سرنوشتی که از روز اول برایمان نوشته شده بپذیر ، در غیر این صورت رنج و عذاب آن را خودت خواهی کشید که این نه به نفع توست ، نه روناک و نه من از تو راضی خواهم بود. دلم می خواهد بعد از من مثل یک شیرزن به خودت و این زندگی که پس از من متعلق به توست برسی و نگذاری کسی غم تنهایی را توی صورتت ببیند. دوباره می گویم ، اجازه نده جوانی ات هدر برود ، ولی به فکر روناک هم باش. »

ناصر از گفتن باز ایستاد. به چهره ی پروین نگاه کرد که چگونه اشک مثل دو جوی باریک از چشمانش جاری شده بود. ناصر گفت :« تو امروز خیلی خسته شده ای. صورتت را بشوی و راحت بگیر بخواب. » بعد نگاهی به روناک که در کنارش به خواب رفته بود افکند. خم شد و صورتش را برای ثانیه هایی به صورت نرم و لطیف روناک چسباند ، سپس چند بار چهره و دستان کوچک بچه اش را بوسید. اما همچنان دست او را در دست خود گرفته بود و نوازش می کرد. پروین پس از چند دقیقه به اتاق برگشت ، به طرف روناک رفت تا او را سرجایش نهد. وقتی به سمت ناصر آمد ، او را دید که خوابیده است. صدای نفس های آرام او را که شنید ، کمی آسوده شد. او هم رفت و سرجایش دراز کشید و از همان جا به تصویر قرص ماه که از توی قاب پنجره پیدا بود ، چشم دوخت. می دانست که آن شب با وجود آن همه افکار پریشان نمی تواند خواب را مهمان چشمان خود سازد. حرف های ناصر و سخنان او را می دید و می شنید. با یادآوری آن ها ، بار دیگر گریه اش گرفت و با وجود گرمای آن شب سیاه تابستانی ، پتو را روی سرش کشید تا صدای هق هق گریه هایش را کسی نشنود.


romangram.com | @romangraam