#روناک
#روناک_پارت_88
دیگر صدای گریه های روناک هم شنیده نمیشد شاید وقتی دریافت کسی به او توجه نمیکند ثصمیم گرفت دست از گریه کردن بردارد و ساکت با چشمانی اشک الود در اتاق را نظاره کند.به امید اینکه کسی از در وارد شود و نیازش را پاسخ دهد
با کمک صادقی ناصر از پله ها بالا رفت و با هم وارد اتاق شدند پس از تشکر و امتنان از جانب پروینو توصیه و سفارش و دعای سلامتی از سوی صادقی و همسرش خدافظی کرده به خانه شان رفتند.پس از رفتن ان ها ناصر در رختخوای که پروین برای او پهن کرده بود دراز کشید.انگاه بود که پروین متوجه روناک شد او را در اغوش کشید و بوسید و پس از کمی نوازش دوباره سر جایش نهاد.بعد از ان لحظات سخت و طوفانی ساعتی به سکوت و ارامش گذشت.پروین شام ناصر را داخل سینی گذاشت و مقابل او نهاد.اما ناصر میلی به خوردن نداشت.تنها اصرار های پروین بود که او را وادار به خوردن چند قاشق غذا نمود
پس از صرف شام ، پروین سفره و بشقاب ها را جمع کرد و به آشپزخانه برد. روناک ابتدا از دور مدتی به ناصر نگاه کرد و سپس چهار دست و پا خودش را روی فرش کشاند ، تا اینکه به کنار او رسید. مثل این که او هم پی به ناراحتی و درد پدرش برده بود که سعی داشت با کارهای بچگانه ی توأم با خنده اش که همگی بر دل می نشست ، او را سرگرم کند. پروین کارهایش که به اتمام رسید به اتاق برگشت و به آن ها ملحق شد. چند دقیقه بعد ، ناصر رو به پروین گفت :« امروز رفتم پیش آقای نظری که یکی از دوستان قدیمی پدرم است. موضوع رفتنم به در خانه ی پدر و حرف های آن مرد را برایش توضیح دادم. »
پروین که به خاطر بد حال شدن ناصر ، این موضوع را به کلی فراموش کرده بود با عجله پرسید :« خب او چه گفت؟ » ناصر نفس عمیقی کشید و گفت :« چیزی گفت که اصلاً دوست نداشتم بشنوم. او گفت که پدرم سال قبل خانه و زمین ها و همه ی املاکش را فروخته و با منصور و زن و بچه ی او به تهران رفته است. او هم علت اصلی این کار پدرم را نمی دانست. اما می گفت که تا چند ماه پیش با آن ها رابطه داشته و از طریق تلفن با هم صحبت می کردند. ولی چند ماهی می شود که دیگر نتوانسته با آن ها تماس بگیرد. می گفت که از آن جا هم رفته اند. اما دیگر نمی دانست که درحال حاضر کجا هستند. »
پروین با ناباوری گفت :« مگر چنین چیزی می شود؟ همه چیزشان را در این جا بفروشند ، بعد بروند تهران و آن جا هم غیبشان بزند! » سپس پرسید :« به جز این آقای نظری کس دیگری نیست که با پدرت ارتباط بیشتری داشته باشد؟ » ناصر با افسوس گفت :« نه ، مطمئناً اگر خبری می شد ، این آقا زودتر از همه می فهمید. » قطره اشکی در گوشه ی چشم ناصر درخشید ، آهی کشید و گفت :« مثل اینکه قسمت در این است که من پدرم را نبینم و بمیرم. »
سخن ناصر قلب پروین را لرزاند. با دلخوری گفت :« خدا نکند. این چه حرفی است! حالا چون امروز موفق نشدی او را ببینی ، فکر می کنی که دیگر نمی بینیش؟ اما نترس. پدرت آدم سرشناسی است. هرکجا برود ، بالاخره آدرسی از او پیدا می کنی. امروز نشد فردا ، پس فردا. » ناصر گفت :« بله! اما به شرطی که فردایی برای انسان باشد. ما آدم ها تا وقتی زنده و سرپاییم به خیالمان وقت برای انجام هرکاری داریم و دائم امروز و فردا می کنیم. اما وقتی خوب چشممان را باز می کنیم می بینیم که دیگر فرصت نمانده و اگر هم وقتی باشد ، دیگر رمقی در بدن نیست. لعنت بر من که خیلی دیر دست به کار شدم. ولی آخر من از کجا می دانستم که اجلم به این زودی فرا می رسد. »
romangram.com | @romangraam