#روناک
#روناک_پارت_87
می کردند که ممکن بود ان مرد و حرف هایش همه نقشه ی از قبل تعیین شده ی منصور باشد.ناصر عین فنر از جایش برخاست و همانطور که به سمت در اتاق میرفت گفت:من باید دوباره بروم انجا . پروین به دنبال او تا توی حیاط رفت. و گفت :تو امروز خیلی راه رفته ای.بگذار از فردا برو.ناصر دم در که رسید رویش را برگرداند و گفت: من تا وقتی که نفهمم پدرم کجاست ارام نمیگیرم .رفتن و برگشتنم یکی دو ساعت طول میکشد پس دلواپس من نباش.
ناصر رفت و پروین با دینایی از فکر و خیال تنها گذاشت.به اتاق برگشت تحمل یکجا نشستن و انتظار کشیدن را در خود نمیدید. از اینکه ذاشته بود تا ناصر به تنها یی برود پشیمان بود. اما کاز از کار گذشته بود پس تصمیم گرفت زمان را با انجام کار های خانه سپری کند.پس از اینکه شام را اماده کرد به حیاط رفت.شلنگ اب را بداشت و سیمای خاک گرفته ی حیاط را شست. سپس به سراغ درختان رفت و ریشه تشنه ان ها را نیز سیراب کرد. تا پایان روز چیزی باقی نبود.رفته رفته با تاریک شدن هوا صدای جیرجیرک ها هم فضای حیاط را پر کرد.پروین دیگر به اتاق بازنگشت و همانجا منتظر برگشتن ناصر ماند.دقایق برایش به کندی می گذشت.تا اینکه صدای چرخش کلید در قفل حیاط و در پی ان باز شدن در و داخل شدن ناصر به دلشوره هایش تا حدودی خاتمه داد .بهسمتش رفت و پرسید:چه شد ناصر؟ ناصر سرش تکان داد و گفت:هیچی. جواب کوتاه و نا امید کننده ی وی پروین را بر ان داشت تا دیگر چیزی نپرسد.پس در همان حال که از پله ها بالا میرفت گفت:میروم سفره ی شام را پهن کنم تو هم دست و رویت را که شستی بیا بالا.اما پروین هنوز وارد اتاق نشده بود که صدای ناله ی ناصر به گوشش رسید برگشت او را دید ک سرش را محکم گرفته و بر کف حیاط زانو زده است پله را با شتاب پایین امد و خودش را به وی رساند پیکر ناصر همچون انسانی که از سرما بلرزد در حاله لرزش بود گویی سرش به اختیار خودش نبود و با رعشه های وحشتناک به انی طرف و ان طرف میرفت
پروین گریه کنان ناصر را با ان حال مشاهده میکرد و کاری از دستش ساخته نبود حالا دیگر گریه روناک هم از اتاق شنیده میشد در این لحظه صدای زنگ در هم به این سمفونی اضافه شد پروین که در این میان دستپاچه و پریشان بود سراسیمه خود را به در رساند وقتی ان را باز کرد اقای صدقی همسایه دیوار به دیوارشان را دید اقای صادقی معلم جوانی بود که همه اهل محل او را بعنوان مردی محترم و مومن میشناختند صادقی با نگرانی پرسید:پروین خانوم چه شده؟صدایگریه و زاری شما را که شنیدم امدم ببینم چه اتفاقی افتاده پروین با دست ناصر را نشان داد و گفت:به دادم برسید ناصر...
گریه امانش را گرفت و دیگر نتوانست به حرفش ادامه دهد.صداقی با عجله به سوی ناصر شتافت.پروین یکدفعه به یاد قرص های همسرش افتاد.وارد اتاق شد روناک همچنان گریه میکرد. پروین دلش به حال او سوخت ولی در ان شرایط فرصتی برای او نداشت قرص ها را با خود به حیاط برد و ان ها را به صادقی داد و گفت:از این ها به او بدهید صادقی بلافاصله دو تا از قرص هارا به صادقی خوراند او چیز هایی درباره ی بیماری ناصر شنیده بود اما فرش را هم نمیکرد که بیماری او تا این اندازه شددید باشد کمی بعد از خوردن قرص ها حال ناصر کمی بهتر از قبل شد صادقی خطاب به او گفت:اینطوری فایده نداره بلند شو بریم دکتر.ناصر به سختی گفت :احتیاجی به دکتر نیست.حالم خوب است ممنونم.
صداقی دوباره اصرار کرد:حالا موقع تعارف کردن نیست بلند شو جانم یا علی.و زیر بازوی ناصر را گرفت و او را از زمین بلند کرد ناصر دوباره گفت:تعارف نمیکنم کمی استراحت کنم حالم خوب میشود ببخشید شما را هم به زحمت انداحتم.
در این بین حمیده خانوم همسر اقای صادقی به واسطه باز بودن در حیاط داخل گشت در حالیکه دخترش شیرین را که همسن و سال روناک بود در بغل داشت به طرف پروین رفت و پرسید:چه شده پروین جان؟انشاالله بلا دور است.پروین اشک هایش را پاک کرد و گفت:ناصر حالش بد شده بود حمیده سعی کرد تا با حرف هایش پروین را دلداری بدهد و از ان سو شادقی که نوانسته بود ناصر برای رفتن به دکتر راضی کند از او می خواست که مراقب خود باشد و هر وقت کاری داشت به وی بگوید
romangram.com | @romangraam