#روناک
#روناک_پارت_86
سرکوچه که از ماشین پیاده شدند،مسیر باقیمانده را با قدم های کوتاه و به کندی طی نمودند.ناصر که در طی ایام،چند بار دیگر هم این مسیر را با تشویش گذراندعه بود،این بار احساس می کرد که دلهره اش خیلی بیشتر از دفعه ای پیش است.می دانست که بیشتر از این نگرانی به خاطر پروین بود و این که می نرسید،مبادا غرور و شخصیت هردویشان با برخورد خانواده ش زیر گام خودخواهی و تکبر آن ها له شود.موقعی که خود را مقابل در بزرگ و آهنی خانه دیدند،پس از کمی درنگ،ناصر چند بار زنگ را به صدا درآورد و سپس منتظر باز شدن در ماندند.سی که برای گشودن در می امد از داخل حیاط داد زد:«چه خبر است؟صبر کن آمدم.»صدا به گوش ناصر ناآشنا بود.وقتی در باز شد،ناصر با دیدن صاحب صدا کمی جا خورد،چرا که چهره ی مرد نیز برایش ناآشنا بود.حدس زد که شاید آن مرد نوکر جدید خانه باشد.مردی بود تقریبا پنجاهو پنج ساله که ریش نسبتا بلند و بینی کشیده ای داشت.مرد نگاهی به ناصر و زن و بچه همراش انداخت و پرسید:«با کی کار دارید؟»ناصر هم جواب داد:«تو باید مستخدم جدید این خانه باشی.من پسر جبارخان هستم.»مرد چینی به پیشانی افمند و با اخم گفت:»اولا پسر جان درست صحبت کن.مستخدم یعنی چه؟من صاحب این خانه هستم.در ثنی ما اینجا کسی را به اسم جبارخان نداریم.«ناصر با شنیدن این پاسخ با پرخاش گفت:«این چه حرفی است که می زندی؟اصلا شما می فهمید که چه می گویید؟»مردپوزخندی زد و گفت:«آهان!حالا فهمیدم،حتما منظورت صاحب قبلی خانه است.ولی پسر جان آن ها این خانه را نزدیک یک سال است که به من فروخته اند.»ناصر که حرف های مرد به هیچ وجه برایش قابل درک نبود ناباورانه پرسید:«این امکان نداره،شما مطمئنید؟شاید یک مدت رفته اند مسافرتی،جایی و دوباره برگردند.»مرد گفت:«انگار حالیت نیست که من چه می گویم.من می گویم که این خانه را خریده ام و آن وقت تو می گویی که آنها رفته اند مسافرت؟یعنی حتی تو نمی دانی که صاحب این خانه یا به قول خودت پدرت،همراه پسرش به تهران رفته تا در آنجا زندگی کند؟»
مرد وقتی قیافه ی بهت زده ی ناصر را دید به طعنه گفت:«مثل اینکه اطلاعات من راجع به پدر و برادرت و این که حالا کجا هستند بیشتر ازتوست.تو چطور پسری هستی که نشانی خانه ی پدرت را هم نمی دانی؟شاید همگمشان کرده ای؟»ناصر یارای پاسخ را در خود نمی دید.حرف های مرد چون پتکی می مانست که بر سرش فرود آمد.و هوش و حواسش را از مغزش بدر کرده باشد.مرد چون دیگر حرفی از جانب او نشنید،خداحافظی کرد و داخل خانه شد.ناصر درمانده بر دیوار تکیه داد و پروین هم با دیدگان نگران او را می نگریست.خود او هم از این جریان بدطوری غافلگیر شده بود و می توانست حال ناصر را درک کند.به او نزدیک شد و گفت:«غصه نخور ناصر حتما می شود آدر آن ها را از طریق آشناها یا دوستان پدرت پیدا کرد.انها حتما نشانی شان درا دارند.قله ی قاف که نرفته اند.حالا بیا برویم.نباید زیاد سرپا بایستی.»
ناصر هم در هم شکسته و افسرده در کنار پروین به راه افتاد.مسیر بازگشت را ساکت و بدون گفتن حرفی در پیش گرفتند.قبل از امدن،هرکدام جداگانه در مورداین دیدار در نزد خود حدس و گمان های مختلفی زده بودند الا روی دادن چنین اتفاقی و سنیدن همچین خبری.ناصر در حیاط را باز کرد و داخل شدند.گونه ای روناک از فرط گرما سرخ شده بود،با ورود با اتاق،پروین پنکه را روشن کرد و سپس پارچی آب یخ زده آماده نم.د.
ناصر به پشتی تیکه داد سرش را عقب بد و در هزار توی خیالات وگوناگونش گم شد.سر پنکه به چپ و راست می چرخید و همزمان باد خنکش را در اتاق پخش می کرد و وقتی به پرده ای اتاق می رسید آن ها را چون موج آبی به حرکت در می اورد.پروین توری پشه بند را روی روناک که خوابیده بود کشید.نظری به ناصر انداخت.می خواست چیزی بگوید،اما هرچه می کرد کلماتی که در آن موقعیت منسب باشند را نمی یافت.تا اینکه دیگر طاقت وضع موجود را نیاورد و گفت:«ناصر،اگر خسته ای بگیر بخواب.تو مرخصی گرفته ای که توی خانه استراحت کنی.»بعد از گذشت ثانیه هایی ناصر گفت:«تو فکر می کنی کجا رفته اند؟»پروین جواب داد:«واللهمن از کجا بدانم؟حودت که بودی ا« مرد گفت رفته اند تهران.»
ناصر با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:«پدرم مردی نیست که به این راحتی خانه و زندگی اش را توی ان شهر رها بکند و برود تهران.آخر برود آن جا چه بکند؟همه چیز او این جاست.»ناص ساکت شد و بعد گویا چیزی یادش امده باشد گفت:«اصلا شاید این هم از حقه های منصور باشد.من ساده لوح را بگو که چه زود حرف های آن مرد را باو کردم.باید به زور هم که شده می رفتم توی خانه.»
این حرف ناصر پروین را هم دچار تردید کرد.هردو به این فکر
romangram.com | @romangraam