#روناک
#روناک_پارت_85
ناصر مدتی در فکر فرو رفت و بعد گفت:«حالا که اینطور شد بگذار حقیقتی را به تو بگویم.من چند ماه بعد از ازدواجمان برای دیدن پدرم به آن جا رفتم،اما مستخدم به من اجازه ی داخل شدن را نداد.می گفت که پدرم نمی خواهد مرا ببیند.بجز آن بار،در طی این مدت،چند مرتبه ی دیگر هم رفتم،ولی هر بار به طریقی مرا از آن جا راندند.آخرین باری که رفتم رمضان در را باز کرد.از او سراغ پدرم را گرفتم و او هم گفت که ارباب با بقیه ی خانواده به تهران رفته اند.«پروین با تعجب پرسید:«یعنی هرگز موفق نشدی کسی از افراد خانواده ات را ببینی؟»ناصر با تاسف جواب داد:«پدرم را نه،فقط یک بار منصور را از نزدیک ملاقات کردم،آن هم چه ملاقاتب!حتی توی این مدت نتوانستم یک بار هم که شده پدری را ببینم یا صدایش را بشنوم.آخر خانه شان را همان چند سال پیش فروخته بودند و الان خانواده ی دیگری جایشان زندگی می کند.شاید حالا در تهران هم نباشند.»پروین پرسید:«از کجا اینقدر مطمئنی؟»ناصر گفت:«من شماره تلفن خانه ی قبلی آن ها رادارم.وقتی همان اوایل به آن جا زنگ زدم صاحب جدید خانه گوشی را برداشت.»
ناصر به چهره ی پروین دقیق شد.پس از چند ثانیه ای پرسید:«از این که این چیزهارا این همه وقت از تو پنهتن کرده بودم ناراحت شدی؟»پروین با عجله گفت:«نه به خدا قسم.من چه حقی دارم که از این کار تو ناراحت بشوم؟توی این سال ها همیشه منتظر شنیدن چنین حرف هایی بودم.مخصوصا عید که می شد لحظه شماری می کردم که تو بگویی پروین،اماده شو بریم دست بوس پدم.ولی خب مثل اینکه تاحالا قسمت نبوده،ولی فردا باز هم می رویم،مطمئنم وقتی پدرت نوه اش را ببیند،خوشحال می شود»ناصر با خنده نگاهب به روناک کرد و گفت:«مگر می شود کسی این کوچولو را ببیند و از او خوشش نیاید؟حنما دل سخت پدرم با دیدن روناک نرم می شود.»
آن شب خواب به چشمان پروین و ناصر راه نیافت.هردو به خاطر دیداری که ممکن بود فردا صورت بگیرد،نگران بودند.ناصر از این که احتمال داشت خانواده اش رفتار بدی با پروین پیش گیرند و یا پدرش شرط بخشیدن و قبول او را متوط به ترک کردن پروین بگذارد و یا شاید حتی پدرش هیچ یک از آن ها را نپذیرد هراس داشت.پروین هم در خیالاتش غرق بود.از برخوردهای احتمالی فردا تا حدودی می ترسید،اما تصمیم داشت که در صورت دیدن هرگونه بی حرمتی از جانب آن ها سکوت اختیار کند و دم نزند.چون به نظرش رابطه ی مجدد ناصر و خانواده اش و آشتی با آنها می توانست تاثیر بسزایی در سلامت او داشته باشد،چه از نظر روحی و چه از نظر مادی،و در این وضعیت بحرانی جبار خان می توانست به پسر بیمارش کمک شایانی کند.
***
رفتن به بعد از ظهر موکول شد .ناصر کت و شلوار اتو کشیده اش را ساعتی قبل از خروج از خانه پوشیده بود و هر چند دقیقه یک بار جلوی آیینه می ایستاد و ظاهر خویش را ورانداز می کرد.پروین هم پس از اینکه بهترین لباس روناک را بر تن اوکرد و موهای نرم و سیاهش را شانه زد،مشغول عوض کردن لباش های خود شد.وقتی جلوی آیینه رفت،به تصویر مقابلش خیره گشت،می خواست با دقت به آنچه که در اینه بی کم و کاست به او نشان می داد بفهمد که آیا انسان روبرو کسی هست که بتواند مورد لطف و توجه جباریان واقع شود و وی را به عنوان همسر پسرش و عروس خود بپذیرد!به هر حال این صورت متعلق کسی بود که چند سال پیش خان اورا با خشم و غضب از خانه اش بیرون انداخته بود.اما همچنان که خیلی چیزها در اثر گذشت زمان تغییر می کنن،پروین نیز دلخوش بود که شابد پدر شوهرش هم طی این مدت،نظرش درباره ی او عوض شده باشد.
پروین،طوری که ناصر خود متوجه نشود،مدتی او را نگریست.مطمئن بود که جبارخان در صورت ملاقات با ناصر از دیدن چهره ی رنگ پریده و بیمارگونه ی او تعجب خواهند کرد.اندیشید که اگر پدر ناصر نخواهد که آن ها راببیند و یا اگر مستخدم مثل دفعات قبل که ناصر را به امر اربابش از مقابل در رانده بود،این دفعه هم همانکار را لنجام دهد،آن وقت چه اتفاقی می افتد!یقین داشت که ینجور برخورد برای ناصر که آن روزها روحیه و اعصابش چون تکه ای شیشه،ترد و شکننده می نمود،بدتر از هر ضربه ی سختی بود.پروین در این بین نه به خود و نه به روناک توجهی داشت.در نظرش اصل ناصر بود که بتواند بار دیگر چون گذشته مورد توجه و الطاف پدر و سایر بستگانش قرار گیرد.درگیرو دار همین افکار ،روتاک را در آغوش گرفت و همراه ناصر از خانه خارج شد.هرچه به محله ی مورد نظر و خانه ی جبار خان که هدف نهایی شان بود،نزدیک تر می گشتند،اضطرابسان هم بیشتر و ضربان قلبشان سریع تر میشد.
romangram.com | @romangraam