#روناک
#روناک_پارت_83

پروین ساکت شد. منتظر بود تا ناصر هم سخنی بگوید. اما وقتی جوابی از او نشنید، سکوت او را به حساب پذیرفتن حرف هایش نهاد. اما بعد از کمی ناصر گفت:« همه ی حرف های تو درست، اما من هم برای مخالفت با این پیشنهاد دلایلی دارم. به قول تو اگر دار و ندارمان را بفروشیم و از این و آن قرض کنیم و خودمان را زیر دین همه ببریم، پول عمل و هزینه ی بیمارستان جور می شود. اما فکر کرده ای که اگر این کارها را کردیم ولی دکترها هم نتوانستند کاری برای من بکنند آن وقت چه می شود؟ حدود پنج ماه قبل که پیش دکتر رفتم، او آن موقع هم در مورد خوب شدن من با عمل جراحی اطمینان نداشت. من بروم تهران به آن بزرگی که سر و تهش معلوم نیست، نزد این دکتر و آن دکتر و در بیمارستان ها که شاید دکتری پیدا بشود که بتواند مرا عمل کند، بعد تو روناک را به اما خدا این جا رها کنم؟ » پروین گفت:« باید به خدا امید داشت. خودش کارها را درست می کند. » ناصر گفت:« من به خدا امید دارم. اگر امید نداشتم که حالا صبح تا شب کنج خانه می نشستم که کی مرگ به سراغم می آید. » پروین گفت:« ولی این بی خیالی تو هم چندان فرقی با این کار ندارد. » ناصر گفت:« پروین! بگذار حقیقت را به تو بگویم. بیماری من لاعلاج است. یعنی درمان ندارد و کاری از دست هیچ دکتری ساخته نیست. جز خدا که اگر بخواهد مرا شفا می دهد و اگر حکمت او در این نباشد که در آن صورت چیز زیادی از عمر من باقی نمانده و در هر دو حالت باید راضی بود به رضای خدا. لااقل بگذار اگر قرار است که بمیرم در شهر خودم و خانه ی خودم، کنار تو و بچه ام باشم، نه این که توی یک شهر غریب، گوشه ی بیمارستان در حالی که هیچکس کنارم نیست از این دنیا بروم. »

پردیوت دستانش را روی گوش هایش گذاشت و با ناراحتی گفت:« تو را به خدا اینقدر از مرگ و مردن حرف نزن. ما تازه دو سه سال است که زندگی مان را شروع کرده ایم. بگذار مزه ی خوشبختی را که چند وقت است چشیده ام از بین نرود. » ناصر لبخندی زد و گفت:« من هم همین را می خواهم. پس بگذار مثل گذشته زندگی کنیم و خودمان را خوشبخت ترین زن و شوهر دنیا بدانیم و در کنار دخترمان شاد باشیم. انگار نه انگار که مسئله ای پیش آمده. اگر حالم خوب شد چه بهتر، که عمرمان را با غم و غصّه تلف نکردیم و اگر هم خوب نشدم باز هم ضرر نکرده ایم، که باقیمانده ی عمرم را در کنار زن و بچه ام با عشق و محبت سر کرده ام. به تو قول می دهم که داروهایم را به موقع بخورم و هر چند وقت یک بار هم پیش دکتر بروم تا بعد که ببینیم چه می شود. »

پروین که دیگر نمی دانست چه بگوید گفت:« هر وقت که با تو صحبت می کنم، انگار حرف های تو آبی است که آتش درونم را خاموش می کند و تسلیم خواسته ی تو می شوم. من که دیگر نمی توانم با تو مخالفت کنم. فقط خواهش می کنم که مراقب خودت باش و پیش دکتر برو. من و روناک بعد از خدا، تنها تو را داریم. از دوستان و همکارانت سوال کن شاید توی همین شهر دکتری، دارویی برایت پیدا شود. مدتی هم از اداره مرخصی بگیر و توی خانه بمان. تا تو سرکار می روی و بر می گردی من جان به لب می شوم. » ناصر لبخندی زد و گفت:« اوامر دیگری نیست؟ به روی چشم، هر چه شما بگویید. حالا یک چای دیگر بریز. در ضمن سعی کن دیگر کمتر به این موضوع فکر کنی. هر چه در تقدیر و سرنوشت ما نوشته شده باشد همان می شود. »

هوا که روشن شد، ناصر طبق معمول سرکارش رفت. پروین او را تا دم در بدرقه و سفارش های شب گذشته را تکرار کرد. بعد از رفتن ناصر مشغول انجام کارهای خانه و رسیدگی به بچه شد. قصد داشت خود را با کارهای مختلف سرگرم کند، اما عملاً فکر و حواسش جای دیگری بود. حالا دیگر می دانست که نگرانی هایش زاده ی خیال و بی مورد نیستند و دلشوره اش از بابت همسرش فقط به خاطر یک بیماری ساده نیست. اما او اینک اندیشه ای تاره در سر داشت. از برخورد دیروزش با ناصر به شدت پشیمان و خجل بود. اکنون می خواست هر کاری که از دستش بر می آید برای او انجام دهد و بیش از گذشته به وی و خواسته هایش توجه کند. همین طور که از انجام هر کار یا گفتن هر سخنی که ممکن بود موجب ناراحتی ناصر شود خودداری نماید.

پس از این که خانه را تمیز و مرتب نمود، ساعتی به ظهر مانده چادرش را سر کرد و روناک را در بغل گرفت. پس از بیرون آمدن از خانه و گذشتن ازچند کوچه، به محل مورد نظر رسید. پنجره ای مشبک و سبز رنگ و رو به کوچه که در پشت آن دیواری سیاه و دود گرفته قرار داشت، از نظر ساکنان آن اطراف مکانی مقدس به شمار می رفت. چندتایی شمع در آن سوی پنجره در حال سوختن بود. چند تکه پارچه ی سبز رنگ هم که مطمئناً توسط افراد حاجتمند بر نرده های پنجره بسته شده بود دیده می شد. پروین شمع را از زیر چادرش بیرون آورد و آن را به وسیله ی شمع های دیگر روشن نمود و سپس کنار سایر شمع ها گذاشت. بعد از این کار شروع به دعا و استغاثه نمود. دعا برای سلامتی ناصر، عامل اصلی برای کشاندن او به آن جا بود. همان جا نذر کرد که اگر حال ناصر خوب بشود، صد عدد شمع بیاورد و در آن جا روشن کند.

پس از دقایقی راز و نیاز، راه بازگشت را پیش گرفت. وقتی نزدیک خانه شد عصمت را دید که پشت در منتظر است. حدس زد که او برای جویا شدن از حال ناصر آمده است. حرف های شب قبل ناصر به یادش آمد که از او خواسته بود تا موضوع بیماری اش را به کسی نگوید و هنگامی که پروین علت این کار را جویا شده بود، وی در جواب گفت:« باخبر شدن دیگران از این قضیه، سودی به حال هیچکس ندارد، چون کاری از دست کسی ساخته نیست. در ثانی ما قصد داریم که مثل سابق زندگی مان را بکنیم. ولی ممکن است وقتی سایرین جریان مریضی مرا بفهمند با دلسوزی و ترجم بی جا، این اجازه را به ما ندهند. » و حالا پروین با توجه به قولی که به ناصر داده بود راهی نداشت جز این که واقعیت را از دیگران کتمان کند. حتی از عصمت که چون مادرش بود و محرم رازهای پنهانش.


romangram.com | @romangraam