#روناک
#روناک_پارت_82

پروین اشک هایش را با گوشه ی روسری پاک کرد و گفت:ن چه فرقی می کند؟ » ناصر روی لبه ی پنجره نشست و به پروین که زانوانش را در بغل گرفته و سرش را روی آن ها نهاده بود خیره شد. حرف های پروین را تا اندازه ای قبول داشت و به او حق می داد که این گونه برافروخته باشد. اما ناصر هم دلایلی برای کار خود داشت، ولی نمی دانست که چگونه آن را توجیه کند و پروین را آرام سازد. فهمید که اگر در این حال چیزی بگوید، هیچ فایده ندارد. پس صبر کرد تا هم پروین و هم خودش کمی آرام گردند. برخاست و پاکت ها را به آشپزخانه برد. میوه ها را شست و در یخچال گذاشت. نگاهی به سماور انداخت. خاموش و سرد بود؛ مانند فضای حاکم بر خانه شان. سماور را که پر از آب کرد و آن را روشن نمود، به داخل اتاق برگشت و به شوخی به پروین گفت:« چای دم کردن با من. شرمنده ام که غذا پختن بلد نیستم وگرنه به شما زحمت نمی دادم. حالا هم اگر حوصله نداری یا خوشت نمی آید، مسئله ای نیست، می روم و از بیرون برای شام چیزی آماده می خرم. »

پروین سرش را بلند کرد و در چشمان قهوه ای رنگ ناصر که به او خیره شده بود نگریست. هر چه ناصر بیشتر محبت و گذشت نشان می داد، غم پروین سنگین تر می شد. با خودش گفت:« کاش ناصر کمی بداخلاق یا بدجنس بود، شاید آن وقت قبول این حقیقت این قدر برایم عذاب آور نبود. » ناصر دست پروین را گرفت، او را بلند کرد و گفت:« از قدیم گفته اند آدم گرسنه ایمان درستی ندارد. وقتی هم که ایمان نباشد نه فکر انسان صحیح کار می کند و نه کارهایش عاقلانه است. شام را که خوردیم با هم حرف می زنیم، یا اگر دلت خواست با هم دعوا می کنیم. » تبسمی بر لبان پروین نشست. ناصر با خوشحالی گفت:« آهان. این شد. بدون تعارف بگویم پروین، اصلاً قیافه ی اخمو و گرفته به تو نمی آید. خودت هم خوب می دانی که من عاشق آن لبخند های زیبایت هستم. »

پس از صرف شام، ناصر روی ایوان رفت. هوای بهاری آن شب بسیار دل انگیز. لحظاتی بعد به اتاق برگشت. روناک را که حالا بیدار شده بود بغل کرد و به پروین گفت:« هوای بیرون عالی است. بیا برویم توی حیاط. »

و با گفتن این حرف از در خارج شد. قالیچه را پای درخت، سرجای همیشگی پهن کرد، چند دقیقه ی بعد پروین هم با بساط چای و میوه به آن ها پیوست. مدتی به سکوت سپری شد. در دل هردویشان غوغایی برپا بود. می دانستند که دیگر باید پنهان کاری را کنار گذاشت و همه چیز را گفت. پس ناصر پرسید:« نگفتی موضوع را از کجا فهمیدی؟ » پروین که موهای روناک را نوازش می کرد جواب داد:« امروز رفته بودم پیش دکتر قادری. » ناصر پرسید:« پشیمان نیستی که رفته ای؟ دوست نداشتی اگر همان طور خیالت راحت بود؟ » پروین با دلخوری گفت:« چرا این حرف را می زنی ناصر؟ طوری می گویی که انگار من یک غریبه ام. برعکس از بعد از ظهر تا الآن، صد بار به خودم لعنت فرستاده ام که چرا زودتر این کار را نکردم. چقدر احمق بودم که این همه درد تو را به حساب یک ناراحتی اعصاب می گذاشتم. »

ناصر سوال کرد:« خب، حالا که فهمیدی، جز این است که در این چند ساعت کارت شده اشک ریختن و غصه خوردن؟ » پروین با عجله گفت:« نه، دیگر دست روی دست گذاشتن بس است از فردا باید به فکر رفتن به تهران و عمل باشیم. » ناصر سری تکان داد و گفت:« گفتنش آسان است. » پروین بلافاصله گفت:« من هم نگفتم که انجامش راحت است. می دانم سختی دارد، زحمت دارد، هزار و یک جور دردسر دارد، ولی مگر چاره ای جز این است؟ تازه دکتر می گفت که تا الآن هم خیلی دیر شده. »

ناصر گفت:« این که تو می گویی چاره ی کار نیست. » پروین با عصبانیت گفت:« پس چاره چیست؟ این کاری که تو داری می کنی علاج کار نیست. » ناصر او را به آرامش دعوت کرد و گفت:« مثل این که دکتر در مورد هزینه ی این کار به تو چیزی نگفته. » پروین نفس عمیقی کشید و گفت:« اتفاقاً این یکی را هم گفت. خرج عمل هر چه می شود بشود. خانه و اسباب آن را می فروشیم، به اضافه ی طلاهای من، بقیه اش را هم قرض می کنیم. مال دنیا در برابر سلامتی انسان ارزشی ندارد. »


romangram.com | @romangraam