#روناک
#روناک_پارت_81
بعد از رفتن او، رحیم آقا رو به زنش گفت:« هر چه دقت کردم این دختر، همان پروین همیشگی نبود. خیلی گرفته و پکر بود. » عصمت که به داخل خانه می رفت گفت:« همه اش به خاطر شوهرش است. خب حق هم دارد. مرد به این جوانی، توی این سن و سال مرضی گرفته که کسی درمانش را نمی داند. » پس از گفتن این حرف یکدفعه به یادش افتاد که پروین ساعتی قبل به قصد رفتن به نزد دکتر ناصر، روناک را به او سپرده بود. در دل بر هوش و حواس خود لعن فرستاد که چرا یادش رفته تا در این مورد چیزی از پروین بپرسد و این که بفهمد دکتر چه گفته است. پس از کمی فکر کردن و با به یاد آوردن ظاهر درهم و غمگین پروین، حدس زد که می بایست اتفاقی افتاده باشد و احتمالاً دکتر حرفی در مورد بیماری ناصر گفته که پروین چنین حالی داشته است. تصمیم گرفت که فردا در اولین فرصت به خانه ی آن ها برود و از قضیه باخبر شود.
پروین در اتاق را باز کرد و کودکش را به زمین نهاد. تا یک ساله شدن روناک، زمان زیادی باقی نبود. او حالا می توانست دو واژه ی مامان و بابا را بر زبان آورد. پروین به یاد آورد زمانی که ناصر کلمه ی «بابا» را از دهان روناک شنید چقدر خوشحال شد، با چه شوقی بچه را در بغل گرفت و او را بوسه باران کرد. انگار تمام دنیا را به او داده باشند. پروین مطمئن بود که آن موقع هم ناصر از بیماری اش آگاهی داشت ولی چنان با روحیه و شاد بود که کسی نمی توانست تصور کند که او در وجودش چه دردی را تحمل می کند. پروین پیشانی اش را بر شیشه ی پنجره ی رو به حیاط نهاد و خیلی زود چشمانش بارانی شد. قطرات زلال اشک که از دیدگانش به بیرون می تراوید، چون پرده ای سفیدرنگ مقابل چشمانش را گرفت. حالا دیگر تصویر حیاط و درختان شکوفه کرده ی آن، مه آلود و نامشخص به نظر می رسید. مدتی را به همان حال باقی ماند تا این که صدای گریه ی روناک او را به خود آورد. بچه را در آغوش گرفت و در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد. بعد برای فرزندش شروع به لالایی خواندن نمود. لالایی او بیشتر به یک ناله یا شعری محزون شباهت داشت.
صدای باز و بسته شدن در حیاط، پروین را متوجه خود کرد و به او فهماند که همسرش بازگشته است. ناصر وارد اتاق شد و با دیدن پروین به او سلام کرد. پروین بدون این که به او نگاه کند آهسته جواب سلامش را داد. طاقت نگاه کردن به ناصر را نداشت. شاید هم می ترسید با دیدن چهره ی رنجور و بیمارگونه ی او، حرف های دکتر که هنوز هم نمی توانست آن ها را به طور جدی باور کند درست باشد. ناصر چند پاکت میوه و سبزی را که در دست داشت همان دم در اتاق به زمین نهاد، بعد در حالی که کتش را به جارختی آویزان می کرد گفت:« خودت زحمت بردن پاکت ها را به آشپزخانه بکش. » بعد از این حرف، به سمت پروین رفت و پس از این که نظری به روناک افکند پرسید:« خوابیده؟ » پروین فقط به گفتن کلمه ی «آره» اکتفا کرد.
ناصر سرش را خم کرد و کودک خفته اش را بوسید. شعله ی عشق در چشمان ناصر درخشید و این بار دستش را حمایل شانه های پروین نمود و صورتش را به چهره ی همسرش نزدیک ساخت. اما پروین بلافاصله رویش را به سمت دیگری چرخاند. سپس بر زمین نشست و مشغول پهن کردن رختخواب روناک شد. ناصر از عکس العمل پروین جا خورد، ولی باز هم لبخندی زد و گفت:« پروین، شام چه داریم؟ » پروین که بچه را سر جایش مرتب می کرد در جواب گفت:« هیچ! » ناصر با خنده گفت:« شوخیت گرفته، مگر می شود توی این خانه پروینی باشد و شام چیزی نباشد؟ »
پروین پتو را روی بدن روناک کشید و بدون این که به ناصر بنگرد گفت:« شام را می خواهیم چه کنیم؟ اصلاً برای چه غذا بخوریم؟ »
ناصر حالا دیگر از رفتاد و گفتار پروین به شک افتاده بود. این برخورد سرد و این حرف های عجیب در نظرش ناآشنا بود، ولی باز هم با همان لحن قبلی ادامه داد:« خب، غذا بخوریم که نیرو بگیریم، زنده باشیم و زندگی کنیم. » در این جا بود که بغض فروخورده ی پروین ترکید و برای چندمین بار در آن روز اشک هایش سرازیر شد. برگشت، به ناصر خیره گشت و در میان گریه هایش گفت:« خیلی به فکر زنده بودن هستی؟ خیلی دلت می خواهد زندگی کنی؟ پس چرا دردت را دوا نمی کنی؟ چرا مریضی ات را از همه پنهان کردی و ادای آدم های سالم را در می آوری؟ اگر این دنیا دلت را زده، اگر از من سیر شده ای، لااقل به فکر روناک باش. من و خانه و زندگی ات به جهنم. » ناصر چنان از حرف های پروین جا خورده بود که نمی توانست چیزی بگوید. فقط می دانست که پروین موضوع بیماری اش را فهمیده ولی این که چه طور و از کجا نمی دانست. مدتی سکوت میانشان برقرار بود تا این که ناصر آرام پرسید:« مریضی مرا از کجا فهمیدی؟ »
romangram.com | @romangraam