#روناک
#روناک_پارت_80

دکتر سری به تاسف تکان داد و گفت:« چند ماه قبل، وقتی همسرتان پیش من امد، بعد از عکس گرفتن و آزمایش دادن، همان موقع به او گفتم بادی هرچه زودتر درمان را شروع کرد.خانم رادمنش، بگذارید حقیقت رابه شما بگویم، آن وقت هم خیلی دیر شده بود.اما امیدوارم بودم تا ایشان با رفتن به تهران وعمل جراحی به وسیله ی یک جراح خوب معالجه شوند.اما حالا بعد از گذشت پنج ماه زنده بودنش هم کار خداست.البته فکر می کنم سهل انگاری در این کار از طرف شوهرتان به خاطر هزینه ی زیاد عمل باشد.اما شما هم می دانید که هیچ چیز مهمتر از سلامتی انسان نیست.»

پروین اینبار عاجزانه مثل اینکه بخواهد به زور سخن امید بخشی از دکتر بشنود گفت:« حالا چه؟اگز از فردا ترتیب رفتن را بدهیم وشوهرم برای عمل به تهران برود امیدی هست؟»

دکتر می دانست این زنی که روبروی او نشسته وبی تاب ونالان است تا چه اندازه به دلگرمی او نیاز دارد، از طرفی هم نمی توانست بی جهت اورا خوشبین سازد و قول سلامیت وشوهرش را بعد از عمل بدهد، پس گفت:«اگر واقعا تصمیم به این کار دارید همین امروز اقدام کنید.بعد از رفتن به تهران ومعاینه و آزمایش دکتر های متخصص آنجا، آنها بهتر می دانند که چه کاری باید انجام داد.اگر بخواهید من می توانم آدرس چند جراح مغز واعصاب درتهران را در اختیارتان بگذارم.به هر حال امیدتان را از دست ندهید.شاید هنوز هم دیر نشده باشد.»

حالتی که چند ماه پیش به ناصر ، هنگام فهمیدن بیماری اش به او دست داده بود ، اینبار به سراغ پروین آمد.خسته و درمانده از اندوهی که بر روح وجانش می تاخت، از میان مردم می گذشت.اشک هایش بی محابا وبدون شرم فرو می ریخت.دلش جای خلوتی را می طلبید که بنشیند و های های گریه کند.عصبانیت به دلیل کاری که ناصر کرده بود وجودش را پر کرده بود ودر عین حال احساس می کرد با به یاد آوردن بیماری او ، قلبش صد پاره می شود.پیش می رفت واز خود می پرسید:«چرا این موضوع را از من پنهان کرد؟چرا رنج این درد را تنهایی به دوش کشید؟آخر مگر من زنش نیستم؟یعنی اینقدر از جانش سیر شده؟یعنی تا این جد میل به زندگی ندارد؟»پروین همان وطر می رفت و از خودش سوال می کرد مگر از این طریق علت کار ناصر را بفهمد.اما این پرسش ها نه تنها کمکی به او نمی کردند، بلکه روح حساسش ره م می خراشیدند.با همان حالش پریشان وافکار مغشوش به راهش ادامه می داد تا اینکه خود را جلوی خانه ی رحیم آقا یافت.چند لحظه ای را همان جا ایستاد.قبل از اینکه در بزند، با لبه ی چادر اشک هایش را پاک کرد.کمی که آرام گرفت، دست لرزانش را پیش برد و به سختی در را زد.حس می کرد از هم اکنون دست هایش نیز چون سایر اندام و

حواسش، توان خود را از دست داده اند. طولی نکشید که رحیم آقا در را باز کرد، پروین سلام کرد و گفت:« آمده ام روناک را ببرم. » رحیم آقا از میان در کنار رفت و با اشاره به اندرون گفت:« خیلی خب، اول بیا تو چند دقیقه بنشین، بعد بچه ات را می دهیم ببری. » پروین که دیگر رمق آن جا ایستادن و تعارف کردن را در خود نمی دید با اصرار گفت:« ممنونم اما تا بیابم تو و بنشینم هوا تاریک می شود. » در این بین صدای عصمت از داخل خانه به گوش رسید که پرسید:« رحیم آقا، کیه؟ » شوهرش در جواب گفت:« پروین است، آمده روناک را ببرد. »

عصمت در حالی که بچه را در بغل داشت به کنار در آمد و گفت:« حالا چرا نمی آیی تو دختر؟ نکند غریبی می کنی؟ » پروین به زور لبخندی زد و گفت:« اختیار دارید، ولی باید زودتر بروم. چیزی نمانده ناصر برگردد. ببخشید امروز خیلی زحمتتان دادم. » سپس روناک را از عصمت گرفت، با آن ها خداحافظی کرد و رفت.


romangram.com | @romangraam