#روناک
#روناک_پارت_79
پروین با بی حوصلگی گفت:«مگر یک ناراحتی اعصاب پیست که درمانش این همه سخت باشد؟»
دکتر پوزخندی زد و گفت:«نارحتی اعصاب! نیم دانم خانم یا شما مرا دست انداخته اید یا واقعا از چیزی خبر ندارید؟مگر شوهرتان به شما حقیقت را نگفته؟»
پروین با ترس وتردید پرسدی:«چه حقیقتی ؟»
دکتر پاسخ داد:«در مورد مریضی اش و این که یک غده توی سرش هست که حتما تا به حال اندازه ی یک تخم کبوتر شده .»
دکتر وقتی قیافه ی مبهوت و رنگ پریده ی پروین را دید گفت:«من تعجب می کنم که چطور همسرتان موضوع به این مهمی را به شما نگفته.از حرف های شما می شود نتیجه گرفت که حتما تا الان هم کاری برای درمان نکرده.من به او توصیه کرده بودم که...»پروین دیگر چیزی نمی فهمید ونمی شنید.فقط لب های دکتر را می دید که باز وبسته می شود.غمی به اندازه ی همه ی غم های دنیا روی قلبش سنگینی می کرد و توان نفس کشیدن را از او گرفته بود.
دکتر وقتی متوجه حال او شد چند بار صدا زد:«خانم رادمنش، با شما هستم.»پروین به خود امد واین دفعه نتوانست خودش را کنترل کند.به یکباره اشک پهنای صورتش را پوشاند.به سختی میان گریه هایش گفت:«حالا باید چه کار کنم؟»
romangram.com | @romangraam