#روناک
#روناک_پارت_78

ناصر پیش خود تکرار کرد:«امید به خدا .همین باعث امید باعث شده که من حالا اینقدر راحت توی خانه ام نشسته باشم و چیزی به روی خود نیاورم.»



ناصر روزها سرکار می رفت و به هنگام غروب به خانه بر می گشت.پروین نیز چون سابق به کارهای خانه می رسید واز روناک نگهداری می کرد.در ظاهر روال عادی زندگی شان جریان داشت و چیزی تغییر نکرده بود.ناصر داروهایش را سر وقت مصرف می کرد ولی تنها خود می دانست که ارامش ایجاد شده توسط داروها موقتی است ودر این بین همه ی سعی اش را می کرد تا خود را در مقابل پروین وسایرین سالم نشان دهد.اما گاهی مواقع که درد بالا می رفت، ناگزیر نمی توانست پنهان کاری کند ودر برابر رنج وبیماری اش سر تسلیم فرود می آورد.در چنین اوقاتی اگر در اداره بود، همکارش جواد از او می خواست تا کمی استراحت کند وسپس به عنوان یک دوست یا برادری بزگتر او را نصیحت می کرد که بیشتر مراقب سلامتی اش باشد و حتی المقدور به پزشگ بهتری مراجعه کند. اگر هم در خانه بود ودچار آن جالات می شد، پروین داروهایش را شتابان به او می رساند وبغض کرده می گفت:«آخر چرا این دکتر ها نمی توانند یک بیماری ساده را هم درمان کنند؟شاید هم همه ی این دردها به خاطر این داروها ی جورواجور است که تو می خوری؟»و ناصر در این لحظات تنها چیزی که می توانست بفهمد و درک کند دردی بود که در سرش وجود داشت و اورا چون انسانی ناتوان به زمین می انداخت.

با فرارسیدن بهار ، سردردها و سرگیجه ها ی ناصر تبدیل به تشنج های سختی شد که هر چه زمان می گذشت، فاصله شان کمتر و مدت انها بیشتر می شد.در برابر دیدگان پروین ، ناصر روز به روز ضعیف تر ورنجورتر می شد.زمانی که ناصر به اداره می رفت ، پروین می ماند وعقربه های ساعت که با حرکتی کند وصدای تیک تاکی یکنواخت لحظه به لحظه بر نگرانی او می افزودند و آرامش را از او سلب می کردند.بی قرار و مضطرب در خانه راه می رفت و دعا می کرد که در حین کار اتفاقی برای شوهرش نیفتد وسلامت به خانه باز گردد.صدایی در درونش فریاد می زد که مریضی ناصر بیش از یک بیماری اعصاب است.عصمت با تاکید به او می گفت:«برو خانه ی آقا سید و بگو تا دعایی برای آقا ناصر بکند.هرکس خانه ی آقا رفته، ناامید برنگشته.»یا بعضی مواقع هم می گفت:«غلط نکنم چشمتان زده اند.امان از دست بعضی ها که دوست ندارند خوشبختی هیچ کس را ببینند.چشمشان مثل نیش مار سمی است.خدا نکند کسی را بزند.ببین پروین چه می گویم.هر روز که آقا ناصر سر کار می رود یا بر می گردد یک مشت اسپند دود می کنی.اول دور سر شوهرت ، بعد توی تمام خانه می گردانی.این طوری هرچه نظر بد هست از خانه تان و خودتان دور می شود..»البته عصمت خود نیز به درستی گفته هایش ایمان نداشت.اما از انجا که او هم چون بقیه کاری از دستش ساخته نبود، بنابراین آنچه را که به عقلش می رسید پیشنهاد می کرد تا بلکه نتیجه ای هرچند ناچیز ، حاصل شود.پروین هم ،هر انچه را از اطرافیان می شنید به کار می بست، اما هر چه می کرد، می دید که بیماری ناصر نه تنها بهبود نمی یابد، بلکه روز به روز حالش بدتر می شود.دیگر تحمل نداشت که گوشه ای بایستد ونظاره گر ذره ذره آب شدن ناصر باشد.تا اینکه ان روز بعد از ظهر پس از اینکه روناک را به عصمت سپرد ، راهی مطب دکتر شد.نشانی مطب ار به واسطه ی یک بار امدن به آنجا ان هم چند ماه پیش می دانست.وارد مطب که شد به دلیل عجله برای زودتر رسیدن نفسش به شماره افتاده بود.خودش هم به درستی نمی دانست که به چه منظور به انجا امده است.اما به نظرش برای کمک به ناصر ، آمدن به نزد پزشک او ، اولین گام در این مسیر بود.دقایقی بعد وارد اتاق دکتر شد، سلام کرد وروی صندلی نشست.دکتر به سمت او چرخید و گفت:«بفرمایید ببینم مریضیتان چیست؟»پروین با به یاد آوردن بیماری ناصر بدون اراده وبا ناراحتی گفت:«الحمدالله فعلا مرضی ندارم که بخواهم با یک بار دکتر رفتنیک عمر مریضی را برای خودم بخرم.»دکتر با تعجب پرسید:«منظورتان را نمی فهمم خانم.اگر بیمار نیستید پس برای چه تشریف اورده اید اینجا؟»پروین گفت:«به خاطر مریضی شوهرم امده ام.» دکتر متعجب تر از قبل پرسید:«پس چرا خودشان نیامده اند؟»پروین جواب داد:«خودش یکبار به اینجا آمد که ای کاش نمی امد.از وقتی که پیش شما آمده و ان داروها را می خورد حالش بدتر از قبل شده .»

دکتر که تا آن لحظه چیزی از حرفهای پروین دستگیرش نشده بود پرسید:« اسم شوهرتان چیست؟»

پروین گفت:«ناصر رادمنش.»دکتر با شنیدن نام بیمارش گفت:«هرکس دیگری هم جای او بود الان حال خوبی نداشت.نکند شما منتظرید شوهرتان با چند بسته قرص خوب بشود با اینکه از من توقع معجزه دارید؟»


romangram.com | @romangraam