#روناک
#روناک_پارت_77

ناصر یکه ای خورد.یک ان فکر کرد که شاید پروین از اصل موضوع باخبر باشد.پس با تردید پرسید:«منظورت چیست؟خب معلوم است هرچیزی که بشود تو هم باید آن را بدانی.»

پروین با همان لحن گفت:«مگر دکتر نگفته که بیماری تو عصبی است.خب ، این یعنی این که فکر تو زیاد است ، یعنی هر ناراحتی یا مشکلی باشد توی دلت نگه میداری وگرنه سن وسال زیادی از تو نگذشته که بخواهی ناراحتی اعصاب پیدا کنی.خیال می کردم از زندگی ات راضی هستی ، ولی حالا می دانم که تو چقدر گرفتاری و فکر وخیال داری وحتی حاضر نیستی به من که زنت هستم دلیلش را بگویی.من علت اصلی این ناراحتی ها را می فهمم ولی به خدا من راضی نیستم که تو به خاطر دوری از پدر وبرادرت و بقیه این طور درد بکشی.»

ناصر دریافت که پروین رفته رفته گفته های اورا طوری دیگر معنا می کند. او که قصد داشت به طریقی خیال پروین را آسوده کند، اینک می دید که بیشتر موجبات پریشانی او را فراهم ساخته است، پس با عجله گفت:«نه پروین، تو داری یک طرفه قضاوت می کنی .بیشتر مردم این دوره و زمانه این بیماری را دارند.دست خود ادم هم نیست.انسان که خودش دنبال فکر وخیال نمی رود بلکه این ها هستند که می آیند سراغ ادم.من نگران زندگی مان هستم، فکر کارم هستم و این که ایا می شود بعد از دو سه سال پست بهتری را به من بدهند! خب ، البته قسمتی هم مربوط به پدرم و ندیدن او می شود.»

سرانجام ناصر توانست پس از قدری توضیح دادن پروین را قانع وخیالش را تا اندازه ای راحت کند.پروین گویا چیزی یادش آمده باشد پرسید:«پس داروهایت کجاست؟»

ناصر گفت:« دیر وقت بود ، داروخانه ها بسته بودند.فردا وقتی که از اداره بر می گردم ، سر راهم داروها را می گیرم.»

پروین با حالتی ملتمسانه گفت:« پس داروهایت را سر وقت بخور .این قدر هم فکر وخیال نکن.خودت همیشه می گفتی کارها درست می شود.باید امیدمان به خدا باشد و دلسر نشویم.»


romangram.com | @romangraam