#روناک
#روناک_پارت_76
سختی که دقایقی قبل فکر می کرد نبود.به ساعتش نگاه کرد وبا آگاه شدن از زمان، با عجله به سمت خیابان حرکت نمود.می دانست که پروین از دیر کردن او تا این وقت خیلی نگران شده است.از اینکه در برابر این پیشامد تا این اندازه ضعف از خود نشان داده بود، از خودش بدش می آمد.پس از پیاده شده از ماشین ، با قدم های بلند و شتابزده خود را به خانه رساند.همین که در را باز کرد و وارد حیاط شد، پروین را دید که از پله ها پایین آمده وبه سوی او می آید.پروین سراسیمه پرسید:«سلام، چرا اینقدر دیر کردی؟داشتم از دلواپسی می مردم.»
ناصر قیافه ی آرامی به خود گرفت و جواب داد:« رفتن به بیمارستان و عکس و آزمایش دادن کمی طول کشید .فقط من که انجا نبودم ، صف بیماران از اینجا تا سر کوچه بود.»ناصر پس از سرهم بندی علت دیر امدنش ، کنار حوض رفت ودست وصرتش را شست وبا دست خیس شلوار خاک گرفته اش را تکاند و سپس با تنی خسته بر لبه ی سنگی حوض نشست.
پروین کنارش آمد و گفت:« با دست وروی خیس تو ی این سرما نایست.زبانم لال مریض می شوی.»ناصر از جمله ی آخر پروین در دل خنده اش گرفت.می دید که همسرش از سرما خوردن او می ترسد وای به روزی که حقیقت بیماری اورا بفهمد.با خود عهد بست که فعلا واقعیت را به پروین نگوید واجازه بدهد که خیال وی از بابت سلامتی او راحت باشد.بلند شد وبه درون رفت.روناک در گوشه ای از اتاق خوابیده بود.گرمای داخل اتاق جسم خسته و سرمازده اش را نوازش داد.پروین چای را مقابل ناصر نهاد و پرسید:«بالاخره نگفتی دکتر چه گفت؟»
ناصر پاسخ داد:«چیزی نیست.دکتر گفت همه اش مربوط به اعصاب است.مقداری دارو نوشته و گفته باید سر ساعت مصرف کنم.»ناصر منتظر بود که پروین از شنیدن این خبر خوشحال شود ، ولی برعکس او با ناراحتی گفت:«فکر می کردم حالا که شریک زندگی ات هستم، شریک غم ودردهایت هم هستم وهر اتفاقی که بیفتد من هم از ان باخبر می شوم ، ولی انگار اشتباه می کردم.»
romangram.com | @romangraam