#روناک
#روناک_پارت_75

وقتی دکتر عکس گرفته شده از سر ناصر را چند دقیقه با دقت از زوایای مختلف مشاهده کرد مدتی سکوت نمود.قبل از اینکه حرفی بزند چند آزمایش و تست بدنی از او به عمل آورد و در آخر هنگامی که ناصر با بی صبری از او پرسید:"آقای دکتر بیماری من چیست؟"دکتر پس از کمی تامل پاسخ داد:"پس از دیدن عکس و بررسی آزمایش ها متاسفانه باید بگویم که غده ای در سر شما وجود دارد که در اصطلاح پزشکی به آن تومور مغزی می گویند."

و بعد برای اینکه ناصر را با بیماری اش بیستر آشنا کند گفت:"این تومور با غده،توده ای اط سلول هاست که به تدریج در مغز ساخته می شود.هرچه هم از زمان تشکیل آن بگذرد،بزرگتر و خطرناکتر می شود.تمام آن سردرد ها و سرگیجه های شما از نشانه ها و عوارض اولیه ی این تومور بوده."ناصر به سختی پرسید:"این تومور تا حالا به چه اندازه ای خطرناک شده؟"دکتر خیلی صریح پاسخ داد:"شما تا حدودی دیر اقدام به درمان کردید و اکنون وضعیت چندان خوبی ندارید."

سپس دکتر شروع به صحبت درباره ی درمان کرد و این که نباید کمترین زمان را هم از دست داد و یادآور شد که فقط در حال حاضر با مصرف دارو می توان تا حدی از پیشروی بیماری جلو گیری کرد برای درمان قطعی یا همان عمل جراحی می بایست به تهران رفت که در صورت انجام جراحی هم شانس بهبود شما پنجاه پنجاه است.ناصر هزینه ی درمان را از دکتر پرسید.وقتی جواب او را شنید دیگر نتوانست حرفی بزند.از مطب بیرون آمد و در کمال نا امیدی راه کوچه پس کوچه های شهر را در پیش گرفت تا به این وسیله خویشتن را در میان مردم گم کند.هر چه بیشتر فکر می کرد کم ترنتیجه می گرفت.همه ی درها را به روی خود بسته می دید.نمی دامین که در برابر این ازمایش سخت زندگی چه تصمیم اتخاذ کند.هزینه ی درمان بسیار بالا بود.در صورتی که اطمینان می داشت که با عمل جراحی معالجه می شود با زهم جای امیدواری بود.اما اینک در مقابل کاری قرار گرفته بود که امکان موفقیت در آن مساوی با امکان شکست در آن بود.در این بین تنها سرمایه و دارایی او خانه اش محسوب می شد که با فروش آن هم نمی توانست مبلغ لازم را تهیه کند.هر گاه که تصویر خانه و تصور فروش آن به فکرش می رسید،فورا آن را دورمی کرد.آن جا سرپناه زن و بچه اش بود.به خود حق نمی داد که به خاطر انجام کاری که به موفقیت آن مطمئن نبود خانواده اش را آواره و دربدر کوچه ها کند.سرش را عقب برد و بر دیوار آجری پشتش تکیه داد.این بار قیافه ی پدر در خاطرش نقش بست.مطمئنا تهیه هزینه ی درمانش برای پدرش کار سختی نبود اما ناصر نمی خواست که برای انجام این خواسته نزد وی برود.او هنگامی که خانه ی پدرش را ترک کرد قسم خورده بود که روزی با سربلندی نزدشان یرگردد.ولی حالا که به این موضوع می اندیشید دریافت که نمی تواند پس از این مدت پیش پدر برود و از او تقاضای پول کند.آیا به او نخواهند گفت که :"زمانی برگشته ای که بازهم محتاج کمک مالی هستی!که بعد از چند سال تنها بهانه ی پول تو را به اینجا آورد!"

ناصر به هیچ وجه ظاقت شنیدن این حرف ها را در خود نمی دید.به یاد آورد در طی این مدت هر بار که به در خانه ی پدر رفته بود تا او را ببیند هر دفعه با عکس العمل توهین آمیز ساکنان خانه روبرو شده بود و در آخر بی آنکه موفق به دیدار پدرش شود،او را به نحوی حقارت آمیز از آن جا رانده بودند.ناصر هم هر بار دلشکسته تر از پیش باز می گشت.او هیچ گاه در این رابطه با پروین یا فرد دیگری حرفی نزده و این برخوردهارا چون رازی آزاردهنده در سینه ی خود نگه داشته بود.

او اجازه داده بود تا اطرافیان او را به عنوان انسانی که خیلی زود زحمت های پدرش را به فراموشی سپرده و قید او وسایر بستگانش را زده است حساب کنند.از آخرین باری که به در خانه ی پدرش رفته بود تقریبا دو ماهی می گذشت.رمضان مستخدم به او گفته بود که جبار خان به همراه پسر و عروس و نوه هایش به تهران رفته اند و تا چند ماه دیگر برنمی گردندوناصر از شنیدن این خبر شوکه شده بود چرا که هیچ وقت سابقه نداشت در چنین وقتی از سال پدرش وسایرین به تهران یا شهر دیگری مسافرت کنند.در نزد خود حدس زد که شاید این هم از ترفند های تازه ی منصور بود تا به این طریق دوباره او را از خود طرد کنند.بار دیگر یاد یماری به سراغش آمد.به آسمان چشم دوخت.افکار گوناگونی که بر سرش که در واقع مرکز بیماری اش هم محسوب می شد هجوم می آوردند،قدرت تصیم گیری را از او گرفته بود.مغموم ومتکوب نشسته و در ژرفای اوهام و خیالاتش غوطه وربود که صدای اذان مغرب که از مسجدی در آن نزدیکی بر می خاست او را متوجه خود کرد.موذن که باصدای غم انگیز و در عین حال دلنشینی اذان می گفت در ناصر حالتی عجیب به وجود آورد.هر چه بیشتر گوش می داد بیشتر احساس سبکی و آرامش می کرد تا آنجا که روح و جسمش در آن ترنم سحرانگیز غرق شد.

وقتی اذان به پایان رسید ناصر هم از جایش برخاست.نمی توانست بفهمد که در این کلمات روحانی و مقدس چه چیزی نهفته است.شاید معجزه ی خداوند در این واژه ها مستتر بود که او را دراندک زمانی این قدر آرام ساخته بود.حالا دیگر به نظرش مشکلات و ناراحتی هایش به آن


romangram.com | @romangraam