#روناک
#روناک_پارت_74

زمان برای پروین به کندی می گذشتت،نگرانی بابت دور بودن از روناک آزارش می داد.هنگامی که ماشین نزدیک کوچه شان از حرکت باز ایستاد و آن ها پیاده شدند،پروین بر سرعت قدمهایش افزود.ناصر با خنده پرسید:"چه خبر است؟مسابقه ی دو گذاشته ای؟"پروین لحظه ای درنگ کرد و گفت:"دلواپس روناک هستم.حتما خیلی گرسنه اش شده."

وقتی جلوی خانه شان رسیدند ناصر در را باز کرد و همان جا کنار در ایستاد.پروین هم به در خانه ی همسایه رفت.در که باز شد زنی در آستانه ی آن پدیدار گشت.کمی بعد زن به داخل برگشت و این بار با روناک بازگشت.پروین کودکش را از زن گرفت و پس از تشکر از او خداحافظی کرد.وارد حیاط که شد روناک را محکم در بغل فشرد و چند بار او را بوسید و گفت:"عزیز دلم دختر نازم دلم برایت تنگ شده بود.تو چطور؟دل کوچکت برای مامان تنگ نشده؟..."و همان طور که قربان صدقه ی بچه اش می رفت به اتاق آمد.آنگاه به یادش افتاد که هنوز شام درست نکرده است.تشکچه و متکای روناک را روی زمین پهن کرد و بچه را روی آن نهاد.به ناصر که داشت لباس هایش را عوض می کرد گفت:"حواست به روناک باشد تا من شام را آماده کنم."ناصر کنار طفلش روی فرش دراز کشید و مشغول بازی با او شد.پروین از توی آشپزخانه پرسید:"دکتر نگفت چه ساعتی بروی بیمارستان؟"ناصر گفت:"نه،ولی باید موقعی بروم بیمارستان که وقت بشود همان روز،عکس را به دکتر نشان بدهم."بعد ا زکمی مکث گفتم:"این بار خودم تنهایی می روم."

پروین دست از کار کشید کنار در آشپزخانه آمد و پرسید:"برای چه؟"ناصر گفت:"به هر حال این زن همسایه منطورم حمیده خانم است،خودش هم بچه ی کوچک دارد.درست نیست که هرروز مزاحمشان بشویم."پروین فکری کرد و گفت:"خب می گذارم پیش دایه عصمت."ناصر مستقیم به پروین نگریست و گفت:"آن وقت خودت چه می کنی؟امروز که رفتن و برگشتنمان یک ساعت طول کشید این قدر دلواپس بودی و برای دیدن روناک لحظه شماری می کردی وای به حال دفعه ی بعد که کارمان چند ساعت طول می کشد.پس همان بهتر که تو پیش بچه بمانی.این طوری هم خیال تو راحت است هم من."پروین دیگر حرفی نزد،به آشپزخانه برگشت و این نشان از قبول گفته ی ناصر داشت.

***********************

از پله های مطب که پایین آمد مثل انسان های درمانده ای بود که قدرت ردک و فهم خود را از دست داده باشند.به مرده ای متحرک شباهت داشت که روحش را در مکانی نامعلوم به جای نهاده باشد.بی هدف در میان موج آدمها پیش می رفت.پاهایش پیکر او را به دنبال خویش می کشاند ولی خودش هم نمی دانست که برای چه و به کجا می رود!حرکات و گفتار مردم در نظرش شکل دیگری یافته بود.انگار نگاه رهگذران بر او همراه با نوعی دلسوزی و ترحم بر سیمای یک بیمار دردمند بود.شوق زندگی به یکباره از وجودش رخت بربست و هم اکنون تنها چیزی که در برابر دیدگان خود می دید هاله ای سیاه و خاکستری رنگ بود که اطرافش را در بر می گرفت.

در مسیر پیاده رو چند بار بی اختیار به عابران تنه زد،اما حتی به اعتراض و پرخاش آنهاهم توجهی نکرد.دلش می خواست جایی برود که از وجود مخلوق دو پا خالی باشد.حتی میل رفتن به خانه را نیز نداشت.گویی از همه چیز و همه کس فرار می کرد،حتی از خودش.پس از ساعتی راهپیمایی و پرسه زدن،وقتی به خودش آمد که خویش را در مکانی خلوت و ساکت دید.هنگامی که به دقت پیرامونش را نگاه کرد دریافت که ناخواسته به محلی قدم نهاده که با خانه ی پدرش فاصله ی چندان یندارد.نظری بر درختان بلند قامت کوچه افکند.اسمان را لایه ای ابر سفید پوشانده بود.مثل اینکه فلک خیال باریدن داشت.مانند چشمان ناصر.اما بغضی که در گلوی هردو گره خورده بود مانع از ریزش قطرات اشکشان می شد.سوز سردی می وزید.سرما و تاریکی مردمان رابه داخل هانه هایشان فراری داده بود و در آن ساعت کسی در آن حوالی پیدا نبود.تنها صدای جریان اب در داخل جوی باریک کوچه بود که زندگی و زنده بودن را به یاد انسان می انداخت.ناصر بی اعتنا به سرما وتاریکی هوا روی سنگی که در نزدیکی اش قرار داشت نشست و به صدای آب گوش سپرد.چشمانش را بست و دعا کرد که وقتی دیدگانش را می گشاید همه ی اتفاقات چند ساعت قبل را در خواب دیده باشد.آنگاه در رختخواب نیم خیز شود و به کابوسی که بر او گذشته بود بخندد.اما موقعی که چشم باز کرد خود را در همان کوچه ی خلوت،کنار همان جوی آب و دردل آن سوز سرما یافت و این بار درعالم بیداری چهره ی دکتر در برابرش ظاهر گشت و گفته های او در گوشش طنین انداخت.جملاتی که هر کلمه اش شراره ای بود که آرزوها و امیدهای ناصر را به نیستی می کشاند.


romangram.com | @romangraam