#روناک
#روناک_پارت_73

هنگامی که برای بار دوم چنین حالتی حتی شدید تر از قبل به ناصرآن هم موقع کاردر اداره دست داد باز هم آن را به حساب خستگی و گرما نهاد.اما وقتی که اواسط آبان ماه مشغول جا بجایی گلدان های حیاط بود بار دیگر همان حالت به سراغش آمد و سبب گشت تا گلدان شمعدانی را که در دست داشت به زمین بیافتد و چند تکه شود.دقایقی بعد وقتی که حالش کمی بهتر شد و چشمش به تکه های شکسته ی گلدان افتاد،ترسی هشدار دهنده او را به فکر فرو برد.اندیشید که اگر به جای آن گلدان روناک را در دست داشت آن وقت چه اتفاقی می افتاد؟نتوانست این تصور آزار دهنده را بیش از این در ذهن نگه دارد و خیلی زود آن را از ضمیرش بیرون راند.اما تصمیم گرفت که از آن پس بیشتر مراقب کارهایش باشد.

با گذشت زمان سردرد هایی که به مرور شدید تر می شدند نیز به آت حالت افزوده گشت.در طی این مدت پروین بارها از او خواست تا به دکتر مراجعه کند،اما ناصر هر بار پس از پیدا کردن چنین حالی و برطرف شدن درد به گمان اینکه این بار آخرین دفعه ی آن بوده و دیگر چنین وضعیتی به سراغش نخواهد آمد رفتن به نزد دکتر را به تاخیر می انداخت نمی خواست به خود بقبولاند که ممکن است به نوعی بیماری مبتلا گشته و نیاز به درمان داشته باشد.تا اینکه آن روز دیگر نتوانست در مقابل اصرار های پروین مقاومت کند و به او قول داد تا در اولین فرصت نزد دکتر برود.از طرفی حالا خود نیز در مورد بیماریش احساس عجیبی داشت.اکنون دیگر نمی توانست سردردها وسرگیجه ها را به گرمای هوا و خستگی ربط دهد.

ناصر ساعتی زودتر از اداره بازگشت.پروین روناک را به یکی از همسایه ها سپرد و آنگاه همراه شوهرش روانه ی دکتر شد.چیز زیادی از پاییز آن سال باقی نمانده بود.باد سردی میان کوچه ها و لای شاخه های برهنه ی درختان می گذشت.وقتی وارد مطب شدند چند نفر دیگر هم درآن جا حضور داشتند.بوی دارو و الکلی که به مشام می رسید حس بیماری و ناخوشی را حتی به انسان سالم نیز تلقین می کرد.منشی دکتر که دختر جوانی بود پس از دریافت مبلغ ویزیت شماره ی نوبت ناصر را روی برگه ی کوچکی نوشت و آن را لای دفترچه ی بیمه اش به او داد.ناصر دفترچه اش را که گرفت کنار پروین روی صندلی های چیده شده ی پای دیوار نشست.پروین نگاهی گذرا به افرادی که داخل مطب بودند انداخت.آثار رنج و بیماری را می شد به وضوح در چهره ی آنها دید.نگاه پروین این باربرصورت ناصر ثابت ماند.

ناصر ساکت و خاموش به نقطه ای خیره شده بود.پروین نمی دانست که شوهرش در چه فکر است اما مطمئن بود که آن نگاه و چهره ی شاداب و سرزنده ی وی این روزها تا اندازه ایرنگ پریده و لاغر شده است.موقعی که منشی نوبت آنهارا اعلام کرد،ناصر ازپروین خواست که همان جا منتظر او باشد.وارد اتاق که شد در قسمت بالای آن و پشت میز،مردی تقریبا پنجاه ساله با موهایی جوگندمی که روپوش سفید رنگی بر تن داشت دیده می شد.ناصر سلام کرد و دکتر همراه با تبسمی جواب او را داد.ناصر با اشاره ی او روی صندلی مخصوص بیمارنشست.دکتر رویش را به جانب ناصر چرخاند و گفت:"خب جانم،تعریف کن بیماریت چه است؟"ناصرجواب داد مدتی است که دچار سرگیجه و سردرد می شوم طوری که دیگر نمی فهمم در اطافم چه می گذرد.هر بار هم شدید تر از قبل است."دکتر موشکافانه پرسید:"قبلا هم سابقه ی این دردهارا داشته ای؟"ناصر گفت:"تا سه ماه پیش که به هیچ وجه.اما حالا مدت سه ماهی می شود که این دردها به سراغم می آیند.اوایل فقط سرگیجه بود ولی الان سردرد های خیلی بدی دارم."دکتر این بار پرسید:"توی این مدت داروی خاصی هم استفاده کرده ای یا نزد دکتر دیگری هم رفته ای؟"ناصر پاسخ داد:"پیش دکتر دیگری که نرفته ام.دارو هم به جز چند تا قرص سردرد چیز دیگری مصرف نکرده ام."دکتر سرش را تکان داد و گفت:"بسیار خب انشاءالله که مسئله ی مهمی نیست.اما بهتر است که از سرت عکس گرفته بشود تا علت بیماریت بهتر مشخص شود."سپس در حالی که داخل دفترچه چیز هایی را یادداشت می کرد به ناصر گفت:"برایت نوشته ام تا به بیمارستان دویست تختخوابی بروی و آنجا از سرت عکس بگیرند.تاریخ بیست و هفتم آذرماه را نوشته ام.عکس را که گرفتی آن را می آوری پیش خودم.اصلا ممکن است که علت این ناراحتی ها عصبی باشد که آن وقت با مصرف دارو حل می شود.فعلا دارویی برایت تجویز نمی کنم تا بعد از دیدن عکس که مطمئن شوم."

پروین چشم به در اتاق دوخته بود.همین که در باز شد و ناصر بیرون آمد به سمت او رفت و با عجله پرسید:"دکتر چه گفت؟"ناصر امیدوارانه جواب داد:"چیز مهمی نیست فقط باید چند روز دیگر بروم بیمارستان دویست تختخوابی تا از سرم عکس بیندازند."پروین پرسید:"عکس برای چه؟"ناصر لبخندی زد و گفت:"برای اطمینان از اینکه همسر سرکار خانم صحیح و سلامت است و هیچ گونه کسالتی در وجود شریفشان نیست."

از مطب خارج ووارد خیابان شدند.سپس از میان جمعیتی که در حال حرکت بود راه خودرا گشودند و پیش رفتند.مغازه دارها کرکره ی دکانشان را پایین می کشیدند و آن ها که کنار خیابان و توی پیاده رو بساط خود را گسترده بودند،اینک در حال جمع کردن آن ها بودند.میوه فروش هایی که به وسیله ی چرخ جنس خود را به فروش می رساندند اکنون با روشن کردن چراغ های توری،سعی داشتند تا بدین وسیله ساعاتی بیشتر کار کنند،کنار خیابان شلوغ بود و همه برای رفتن به خانه عجله داشتند.به محض رویت ماشینی خالی همزمان چندین نفر مقابل آن را گرفته و سعی می کردند تا گوی سبقت را از دیگران بگیرند.چراغ های شهر نیز یکی پس از دیگری روشن می شد و این ها همگی حکایت از آن داشت که ساعات کار و دوندگی آن روز هم به پایان رسیده و شب را باید به امید رزق و روزی فردا استراحت کرد.بالاخره ناصر هم توانست اتوموبیلی بدون سرنشین بیابد.سپس به همراه پروین سوار شدند و در صندلی عقب آن جا گرفتند.بجز آن ها دو نفر دیگر هم سوار شدند و آنگاه ماشین حرکت کرد.


romangram.com | @romangraam